{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پاهایم جوری درد میکرد که گویی صدها کیلومتر راه رفته بودم

پاهایم جوری درد میکرد که گویی صدها کیلومتر راه رفته بودم.
کمرم به قصده تکه تکه شدن مرا می آزرد و هرکه نمی دانست، گمان میکرد کوه ها جا به جا کرده بودم.
اما باز هم بی حیایی ام گل کرده بود و دلم اندکی شیطنت می طلبید.
در حالی که از فرط خستگی، نفس نفس میزدم، دو دستم را به پیشانی ام تکیه دادم و سایه بانی درست کردم تا نوره سوزنده آفتاب، چشم هایم را نیازارد.
نمیدانم سراب میدیدم یا دیوانه شدم اما هرچه بود‌، کلبه ای به این زیبایی وسط بیابانِ خشک و گرم، طبیعی نبود!
آهسته سمتش قدم برداشتم و با دست هایم، عرق را از سرو گردنم ربودم.


کلبه ای وارونه شکل که سقفش به زمین سجده میکرد و کفه کلبه، قد به آسمان ها کشیده بود.
به گمانم جنس چوب هایی که در ساختنش به کار گرفتن، چوب گردو بود.

متعجب ماندم که کلبه به این زیبایی، وسطه بیابانِ بی خشک و علف چه میکند؟
کسی که این کلبه زیبا را وسط چنین جایی ساخته، بی شک دیوانه تر از منی بوده که وسط تابستان، پا به بیابان گذاشتم و آتش گرمایش را با دل و جان پذیرا شدم.
دهان خشک شده ام را با زبانم تر کردم و دستم را به دره کلبه کشیدم.
اگر زیبایی کلبه مرا جذب خویش نمیکرد، این آفتاب سوزنده وادارم می نمود از سایه درون این خانه چوبی استفاده کنم.
با دستم در را هل دادم که با صدای تق مانندی، باز شد. نگاهِ اجمالی به داخلش انداختم و کلاهم را روی سرم مرتب کردم:
-کسی اینجاست؟

وقتی صدایم به خودم بازگشت‌، فهمیدم نه تنها کسی در خانه نیست، که خانه هم خالی از وسیله هاست.
با اینکه دور تا دوره کلبه درُ پنجره بود، اما ذره ای از نوره آفتاب در آن هویدا نبود.
متعجب از این خانه عجیب و غریب، پا به داخل گذاشتم و قدمی به جلو برداشتم.
گلویم جوری خشک شده بود که تنها قطره آبی مرا سیراب می ساخت. تصمیم گرفتم کمی در اینجا بمانم و بعد از رفع خستگی، به راهم ادامه دهم و دیگر اجازه ندهم
هوای بیابان گردی به سرم بزند.!

خود را پخش بر زمین کردم و بیشتر به داخل این کلبه دقیق شدم. به گمانم فشاره خستگی و تشنگی، رویم زیاد شده بود و چشم هایم آلبالو گیلاس میچید!
احساس میکردم پنجره های خانه آرام محو میشود و به دیوار می پیوندند. با دستم چشم هایم را مالش دادم تا شاید دیدم واضح شود اما درست دیده بودم! پنجره ها یک به یک محو می شدند و چیزی از آثارشان باقی نمی ماند.
تپش های قلبم شدت گرفت و بی معطلی نگاهم به در گره خورد. دره کلبه هم در حال محو شدن بود.!
صبر را جایز ندانستم و فوری به سمتش دویدم، اما تا قبل اینکه دستم دستگیره در را لمس کند، دیواره چوبی را لمس کرد.
متعجب و البته ترسیده،



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%84%d8%a8%d9%87-%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

تا به حال دیده اید کسی از خواب فرار کند؟ از شب؟!مردی به حال ...

رمانِ صاعقه روایت کننده ی داستانی سرتا سر هیجان است.باندی جن...

آرام دختری ساله شیطون ، مغرور ، حساس و ته تغاری خانواده آقای...

خلاصه: دختری آرام و پاک از جنس نسیم ، پسری زخم خورده از جنس ...

اگر خیال کردین که جریان ماسونی اصلاحات لحظه ای از " خطوط قرم...

#پرنسس_کوچولوی_مافیا#پارت_۱ویو ی اتامروز مثل همیشه بلند شدم ...

داستان:نفس اخرشخصیت:آت،جونگکوکویو آتبرای خودم تصمیم گرفتم می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط