تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۳
*ایزوکو رفت بغل باکوگو و جفتشون خوابشون برد*
(فردا صبح)
باکوگو : . . . . . دکو ....دکو کجایی
*بلند شد و رفت پایین*
ایزوکو : صبح بخیر کاچان
باکوگو : صبح بخیر
ایزوکو : بی غذات رو بخور من میرم خرید یکم وسیله نیاز دارم
باکوگو : منم میام باهات
ایزوکو : نیازی نیست خودم میرم
باکوگو : باشه (با قیافه ی ناراحت)
ایزوکو : زود برمیگردم
باکوگو : پس وقتی اومدی باید باهام....
ایزوکو : ب..باشه (با خجالت)
*ایزوکو رفت یه پاساژ بزرگ رو یه سندلی نشست و وسایلی کا باید می خرید رو مرور کرد تا اینکه دو نفر جلوش وایسادن قیافشون خیلی براش اشنا بود ولی چون ماست زده بودن رو دهنشون ایزوکو اونارو نشناخت*
دابی : تو میدوریا ایزوکو هستی
ایزوکو : آ...اره چطور ؟
*دابی و شیگاراکی ماسک هاشون رو برداشتن*
ایزوکو : دا...دابی شیگاراکی شمایید !!!!
*ایزوکو اشک تو چشماش جمع شد و محکم پرید بغل دابی و شیگاراکی*
شیگاراکی : چقدر زود دوباره صمیمی شدی انگار نه انگار ما رو ترک کردی
ایزوکو : ببخشید ولی من هنوزم شما هارو دوست دارم
دابی : خب بیاید بشینیم
*اونا نشستن*
دابی : خب چی شد از پیشمون رفتی ؟
ایزوکو : راستش همون روزی که شما رفتید بیرون کاچان تنهایی اومد مقر و.....
*ایزوکو همه چیز رو براشون تعریف کرد*
شیگاراکی : که اینطور
دابی : هی ایزوکو می خوایی دوباره بیایی پیش ما ؟
ایزوکو : و..ولی الان من یه قهرمانم !
دابی : مهم نیست
ایزوکو : و..ولی کاچان چی ؟!
دابی : همه فکرت شده کاچان جونت
شیگاراکی : حالا که باهم صمیمی شدید راحت میتونی بیاریش سمت خودمون
ایزوکو : واقعا بهم یه فرست دیگه میدید ؟
شیگارکی : اره چرا که نه
*ایزوکو تصمیم خودش رو گرفت و .....*
ادامه پارت بعد 🎀
داره جالب میشه و همین جوری به پایان نزدیک تر بنظرتون پایان خوشی داره یا نه ؟🤔🎀
*ایزوکو رفت بغل باکوگو و جفتشون خوابشون برد*
(فردا صبح)
باکوگو : . . . . . دکو ....دکو کجایی
*بلند شد و رفت پایین*
ایزوکو : صبح بخیر کاچان
باکوگو : صبح بخیر
ایزوکو : بی غذات رو بخور من میرم خرید یکم وسیله نیاز دارم
باکوگو : منم میام باهات
ایزوکو : نیازی نیست خودم میرم
باکوگو : باشه (با قیافه ی ناراحت)
ایزوکو : زود برمیگردم
باکوگو : پس وقتی اومدی باید باهام....
ایزوکو : ب..باشه (با خجالت)
*ایزوکو رفت یه پاساژ بزرگ رو یه سندلی نشست و وسایلی کا باید می خرید رو مرور کرد تا اینکه دو نفر جلوش وایسادن قیافشون خیلی براش اشنا بود ولی چون ماست زده بودن رو دهنشون ایزوکو اونارو نشناخت*
دابی : تو میدوریا ایزوکو هستی
ایزوکو : آ...اره چطور ؟
*دابی و شیگاراکی ماسک هاشون رو برداشتن*
ایزوکو : دا...دابی شیگاراکی شمایید !!!!
*ایزوکو اشک تو چشماش جمع شد و محکم پرید بغل دابی و شیگاراکی*
شیگاراکی : چقدر زود دوباره صمیمی شدی انگار نه انگار ما رو ترک کردی
ایزوکو : ببخشید ولی من هنوزم شما هارو دوست دارم
دابی : خب بیاید بشینیم
*اونا نشستن*
دابی : خب چی شد از پیشمون رفتی ؟
ایزوکو : راستش همون روزی که شما رفتید بیرون کاچان تنهایی اومد مقر و.....
*ایزوکو همه چیز رو براشون تعریف کرد*
شیگاراکی : که اینطور
دابی : هی ایزوکو می خوایی دوباره بیایی پیش ما ؟
ایزوکو : و..ولی الان من یه قهرمانم !
دابی : مهم نیست
ایزوکو : و..ولی کاچان چی ؟!
دابی : همه فکرت شده کاچان جونت
شیگاراکی : حالا که باهم صمیمی شدید راحت میتونی بیاریش سمت خودمون
ایزوکو : واقعا بهم یه فرست دیگه میدید ؟
شیگارکی : اره چرا که نه
*ایزوکو تصمیم خودش رو گرفت و .....*
ادامه پارت بعد 🎀
داره جالب میشه و همین جوری به پایان نزدیک تر بنظرتون پایان خوشی داره یا نه ؟🤔🎀
- ۸.۱k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط