تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۱
باکوگو : نه تو برو اماده شو منم بعد غذام اماده میشم بریم
*ایزوکو رفت و لباس پوشید باکوگو هم غذاشون رو خوردن و لباس پوشید رفتن تو ماشین و ایزوکو ادرس کافه ای که می خواست باکوگو رو ببره رو به باکوگو گفت حرکت کردن و رسیدن رفتن داخل و نشستن*
باکوگو : دکو انتخواب کردی چی می خوایی بخوری
ایزوکو : اره تو چی
باکوگو : اره پس من برم بگم چی می خواییم
ایزوکو : نه خودم میرم میگم
*ایزوکو که از قبل هماهنگ کرده بود تولد باکوگو عه رفت و گفت و برگشت*
ایزوکو : گفتن یکم دیگه میارن
باکوگو : اها باشه
ایزوکو : هی کاچان اونجارو
*باکوگو برگشت و از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت*
باکوگو : چی کجا ؟!
*هر چقدر کهونگاه میکرد چیزی نمیدید یهو یه صدا ی بلند شنید و برگشت تا برگشت دید روش کلی کاغذ رنگی ریختن شکه شده بود*
باکوگو : د..دکو اینجا چخبره !!!
ایزوکو : تولدت مبارک کاچانننننن (باذوق و فریاد)
باکوگو : پس بگو چرا منو یهو آوردی بیرون
گارسون : تولدتون مبارک بفرمایید کیک تولدتون
*ایزوکو یه جعبه جلو باکوگو گذاشت*
ایزوکو : این مال توعه بازش کن کاچان
باکوگو : مرسی
*باکوگو بازش کرد داخلش یه جعبه ی ساعت دید اونو که باز کرد دید یه ساعت مشکی خیلی گرون داخلش*
باکوگو : لازم نبود یه ساعت به این گرونی رو برام بگیری
ایزوکو : نخیرم تو ارزشت از اینم بیشتره باید قبولش کنی
باکوگو : مرسی دکو
*باکوگو ساعت رو دستش کرد*
ایزوکو : الان می خوایی بندازیش ؟؟؟
باکوگو : اره پس کی
*دوتایی اون کیک رو با قهوه هایی که گرفته بودن خوردن و بعد رفتن و سوار ماشین شدن*
باکوگو : تعجب کردم که میدونستی تولدمه خودم یادم نبود معمولا هم تولدم رو جشن نمیگیرم
ایزوکو : خب الان داریم جشن میگیریم خب حالا میریم شهر بازی و هر بازی وسیله ای که بخوای رو سوار میشیم
*باکوگو راه افتاد رفتن داخل و اول سوار یه کشتی خیلی بزرگ شدن و بعد کلی وسیله ی دیگه هم سوار شدن تا اینکه کامل شب شد و رفتن رستوران غذا سفارش دادن و خوردن و بعد سوار ماشید شدن*
باکوگو : دکو
ایزوکو : بله کاچان
باکوگو : دوست دتری تولدم از اینی که گرفتی برام بهتر شه
ایزوکو : اره
باکوگو : اگه یه کار بگم انجام میدی ؟
ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید دیر شد 🙏
باکوگو : نه تو برو اماده شو منم بعد غذام اماده میشم بریم
*ایزوکو رفت و لباس پوشید باکوگو هم غذاشون رو خوردن و لباس پوشید رفتن تو ماشین و ایزوکو ادرس کافه ای که می خواست باکوگو رو ببره رو به باکوگو گفت حرکت کردن و رسیدن رفتن داخل و نشستن*
باکوگو : دکو انتخواب کردی چی می خوایی بخوری
ایزوکو : اره تو چی
باکوگو : اره پس من برم بگم چی می خواییم
ایزوکو : نه خودم میرم میگم
*ایزوکو که از قبل هماهنگ کرده بود تولد باکوگو عه رفت و گفت و برگشت*
ایزوکو : گفتن یکم دیگه میارن
باکوگو : اها باشه
ایزوکو : هی کاچان اونجارو
*باکوگو برگشت و از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت*
باکوگو : چی کجا ؟!
*هر چقدر کهونگاه میکرد چیزی نمیدید یهو یه صدا ی بلند شنید و برگشت تا برگشت دید روش کلی کاغذ رنگی ریختن شکه شده بود*
باکوگو : د..دکو اینجا چخبره !!!
ایزوکو : تولدت مبارک کاچانننننن (باذوق و فریاد)
باکوگو : پس بگو چرا منو یهو آوردی بیرون
گارسون : تولدتون مبارک بفرمایید کیک تولدتون
*ایزوکو یه جعبه جلو باکوگو گذاشت*
ایزوکو : این مال توعه بازش کن کاچان
باکوگو : مرسی
*باکوگو بازش کرد داخلش یه جعبه ی ساعت دید اونو که باز کرد دید یه ساعت مشکی خیلی گرون داخلش*
باکوگو : لازم نبود یه ساعت به این گرونی رو برام بگیری
ایزوکو : نخیرم تو ارزشت از اینم بیشتره باید قبولش کنی
باکوگو : مرسی دکو
*باکوگو ساعت رو دستش کرد*
ایزوکو : الان می خوایی بندازیش ؟؟؟
باکوگو : اره پس کی
*دوتایی اون کیک رو با قهوه هایی که گرفته بودن خوردن و بعد رفتن و سوار ماشین شدن*
باکوگو : تعجب کردم که میدونستی تولدمه خودم یادم نبود معمولا هم تولدم رو جشن نمیگیرم
ایزوکو : خب الان داریم جشن میگیریم خب حالا میریم شهر بازی و هر بازی وسیله ای که بخوای رو سوار میشیم
*باکوگو راه افتاد رفتن داخل و اول سوار یه کشتی خیلی بزرگ شدن و بعد کلی وسیله ی دیگه هم سوار شدن تا اینکه کامل شب شد و رفتن رستوران غذا سفارش دادن و خوردن و بعد سوار ماشید شدن*
باکوگو : دکو
ایزوکو : بله کاچان
باکوگو : دوست دتری تولدم از اینی که گرفتی برام بهتر شه
ایزوکو : اره
باکوگو : اگه یه کار بگم انجام میدی ؟
ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید دیر شد 🙏
- ۱۰.۱k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط