د
د𝑀𝓎 𝒮𝒶𝒹𝒾𝓈𝓂𝒾
پارت ۱۲
به سمت اتاق حجوم آوردم..خودمو پرت کردم روی تخت و با شدن گریه میکردم..نفسم بالا نمیومد..دلم میخواست بمیرم..من واقعا نمیتونستم اینجا بمونم..به فکرم خورد که چند ماهی پیدام نشه..یواشکی رفتم بیرون از اتاق..کوک رفته بود..رفتم سمت کمد و چمدون رو برداشتم و لباسام رو پرت دادم داخلش..تمام وسایلم رو برداشتم تا پیدام نکنه و بعد رفتم پایین و به سمت خونه جیمین راه افتادم...
"ویو جلو در خونه جیمین"
در زدم که درو باز کرد
◇سوهی اینجا چیکار میکنی؟
_میشه..بیام تو؟..
◇حتما بیا داخل!
وارد خونش شدم..من چند سالی با جیمین زندگی میکردم و برام عادی بود...گوشیم رو برداشتم و کوک رو بلاک کردم
جیمین دستشو گرفت کنار صورتم و سرمو آورد بالا
◇گریه کردی؟..
_نه من خوبم...
◇به من دروغ نگو این دختر شاد و شیطونی نیست که من میشناسم!
_بشین برات توضیح میدم..
همه چیز رو کامل براش توضیح دادم
◇پسره عوضی...
_همین بود دیگه..فعلا که زندگیم رو هواست..
◇خوب کردی اومدی پیشم..چیزی میخوری برات بیارم؟
_نه مرسی..
"۲ هفته بعد ویو کوک"
دو هفته تمام ازش خبر ندارم...حالم اصلا خوب نبود..نه غذا میخوردم نه آب..تهیونگ هم اومده بود پیشم تا کاری دست خودم ندم..همش تقصیر خودم بود که رفت..کاشکی دستم میشکست و اون سیلی رو نمیزدم..هر بار حسودیم کار دستم میداد..
بلاکم کرده بود و نه میتونسم پیام بدم و یا زنگ بزنم...داشتم میمردم
"ساعت ۷ صبح"
داشتم توی تب میسوختم تهیونگ اومد بالا سرم
×کوک حالت چطوره؟
+هیونگ..گرمه..پنجره رو باز میکنی؟
تهیونگ نگاهی به بیرون انداخت بیرون داشت برف میومد..دستشو گذاشت روی پیشونی کوک
×چیکار کردی با خودت پسر..داره توی تب میسوزی!
بدو بدو رفت سمت آشپزخونه و یه دستمال خیس آورد و گذاشت سر پیشونی کوک
×امروز جیمین میاد بهت سر بزنه...واقعا دوست ندارم توی این حال ببینتت..😔
+هیونگ..جیمین میاد پیشم...؟
اومد و دستامو گرفت
×چرا که نه حتما میاد!..
+ته من..من سوهی رو میخوام..بهش احتیاج دارم..بغلش..بوی تنش..موهاش..چشماش
×حتما بر میگرده حالا هم استراحت کن..
از زبان ادمین:کوک چشماشو بست و به خیال اینکه معشوقش برمیگرده به خواب فرو رفت..
"۲ ساعت بعد ویو کوک"
با صدای زنگ در چشمامو باز کردم..بلند شدم و نشستم
+تهیونگ..کیه؟
×جیمین اومده...
پاشدم تا برم به استقبالش
+خوش اومدی هیونگ..
◇وای پسر چه بلایی سر خودت آوردی؟!..
+ولش کن مهم نیست!..
اومد نشست و کلی باهم حرف زدیم اما من تمام فکرم پیش سوهی بود
"ویو سوهی"
نشسته بودم روی کاناپه و سیب میخوردم و تلویزیون نگاه میکردم..جیمین گفت مه میره پیش دوستش پس باید یه کمی تنها میموندم ... نگاه بیرون کردم..برف میومد.،حال میداد بری برف بازی! یا اسکی رو یخ!
بلند شدم و یه لباس گرم پوشیدم و کفشهای اسکیم رو برداشتم و راه افتادم به سمت پیست..
"ویو کوک"
همینطور داشتیم حرف میزدیم که جیمین گفت
◇کوک نظرت چیه بریم پیست اسکیت سواری حال هوات عوض میشه!
+ فکر خوبیه هیونگ!
لباس گرم پوشیدیم و با تهیونگ و جیمین راه افتادیم به سمت پیست...
بلایککککک🔪🩴
بچه ها میشه بهم لقب بدید؟😁
پارت ۱۲
به سمت اتاق حجوم آوردم..خودمو پرت کردم روی تخت و با شدن گریه میکردم..نفسم بالا نمیومد..دلم میخواست بمیرم..من واقعا نمیتونستم اینجا بمونم..به فکرم خورد که چند ماهی پیدام نشه..یواشکی رفتم بیرون از اتاق..کوک رفته بود..رفتم سمت کمد و چمدون رو برداشتم و لباسام رو پرت دادم داخلش..تمام وسایلم رو برداشتم تا پیدام نکنه و بعد رفتم پایین و به سمت خونه جیمین راه افتادم...
"ویو جلو در خونه جیمین"
در زدم که درو باز کرد
◇سوهی اینجا چیکار میکنی؟
_میشه..بیام تو؟..
◇حتما بیا داخل!
وارد خونش شدم..من چند سالی با جیمین زندگی میکردم و برام عادی بود...گوشیم رو برداشتم و کوک رو بلاک کردم
جیمین دستشو گرفت کنار صورتم و سرمو آورد بالا
◇گریه کردی؟..
_نه من خوبم...
◇به من دروغ نگو این دختر شاد و شیطونی نیست که من میشناسم!
_بشین برات توضیح میدم..
همه چیز رو کامل براش توضیح دادم
◇پسره عوضی...
_همین بود دیگه..فعلا که زندگیم رو هواست..
◇خوب کردی اومدی پیشم..چیزی میخوری برات بیارم؟
_نه مرسی..
"۲ هفته بعد ویو کوک"
دو هفته تمام ازش خبر ندارم...حالم اصلا خوب نبود..نه غذا میخوردم نه آب..تهیونگ هم اومده بود پیشم تا کاری دست خودم ندم..همش تقصیر خودم بود که رفت..کاشکی دستم میشکست و اون سیلی رو نمیزدم..هر بار حسودیم کار دستم میداد..
بلاکم کرده بود و نه میتونسم پیام بدم و یا زنگ بزنم...داشتم میمردم
"ساعت ۷ صبح"
داشتم توی تب میسوختم تهیونگ اومد بالا سرم
×کوک حالت چطوره؟
+هیونگ..گرمه..پنجره رو باز میکنی؟
تهیونگ نگاهی به بیرون انداخت بیرون داشت برف میومد..دستشو گذاشت روی پیشونی کوک
×چیکار کردی با خودت پسر..داره توی تب میسوزی!
بدو بدو رفت سمت آشپزخونه و یه دستمال خیس آورد و گذاشت سر پیشونی کوک
×امروز جیمین میاد بهت سر بزنه...واقعا دوست ندارم توی این حال ببینتت..😔
+هیونگ..جیمین میاد پیشم...؟
اومد و دستامو گرفت
×چرا که نه حتما میاد!..
+ته من..من سوهی رو میخوام..بهش احتیاج دارم..بغلش..بوی تنش..موهاش..چشماش
×حتما بر میگرده حالا هم استراحت کن..
از زبان ادمین:کوک چشماشو بست و به خیال اینکه معشوقش برمیگرده به خواب فرو رفت..
"۲ ساعت بعد ویو کوک"
با صدای زنگ در چشمامو باز کردم..بلند شدم و نشستم
+تهیونگ..کیه؟
×جیمین اومده...
پاشدم تا برم به استقبالش
+خوش اومدی هیونگ..
◇وای پسر چه بلایی سر خودت آوردی؟!..
+ولش کن مهم نیست!..
اومد نشست و کلی باهم حرف زدیم اما من تمام فکرم پیش سوهی بود
"ویو سوهی"
نشسته بودم روی کاناپه و سیب میخوردم و تلویزیون نگاه میکردم..جیمین گفت مه میره پیش دوستش پس باید یه کمی تنها میموندم ... نگاه بیرون کردم..برف میومد.،حال میداد بری برف بازی! یا اسکی رو یخ!
بلند شدم و یه لباس گرم پوشیدم و کفشهای اسکیم رو برداشتم و راه افتادم به سمت پیست..
"ویو کوک"
همینطور داشتیم حرف میزدیم که جیمین گفت
◇کوک نظرت چیه بریم پیست اسکیت سواری حال هوات عوض میشه!
+ فکر خوبیه هیونگ!
لباس گرم پوشیدیم و با تهیونگ و جیمین راه افتادیم به سمت پیست...
بلایککککک🔪🩴
بچه ها میشه بهم لقب بدید؟😁
- ۶.۲k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط