یوگیوم با شنیدن صدای در از جا پرید و دویید به طرف در از ...
یوگیوم با شنیدن صدای در از جا پرید و دویید به طرف در از توی چشمی نگاه کرد و با یه لبخند شیطنت امیز در رو باز کرد
-هیونگ چرا لپات گل انداخته باز رفته بودی عشق و حال کلک .
جین یونگ چشم غره ای به یوگیوم رفت و با زدن طعنه ای بهش خودش رو داخل خانه انداخت و به سرعت به سمت اشبزخونه دویید یه لیوان اب خنک خورد و شیر اب رو باز کرد لیوان رو اب زد و سر جاش گذاشت بعد چند مشت اب به صورتش زد و به طرف اتاق خودش هجوم برد و در رو پشت سرش کوبید تو همین هین یوگیوم با لبخند احمقانه که یعنی مچت رو گرفتم هیونگ تابلوی من بهش خیره بود جین یونگ روی تخت نشست لب تاپش رو باز کرد و رفت تا ایمیلش رو چک کنه که اون اتفاقی که همیشه ازش وحشت داشت افتاد ایمیلی که دلش میخواست هیچوقت فرستاده نشه از طرف کسی که دلش نمیخواست هیچوقت یوگیوم کوچولوش رو ببینه ولی مثل اینکه دیگه وقتش بود باید با واقعیت رو به رو میشد و همه چی رو به یوگیوم میگفت بهش فرصت میداد تا با واقعیت رو به رو بشه و زندگی جدیدی که انتظارش رو میکشید قبول کنه اما حیف که هروقت به گفتن واقعیت به یوگیوم فک میکرد دستاش یخ میکرد و به عواقبش فک میکرد به اینکه حتی اگه یوگیوم همه چی رو قبول میکرد چجوری میتونست قبول کنه داداش کوچولوی خنگ و احمق و دوست داشتنیش که تو پر قو بزرگش کردع بود و تا حالا افتاب و مهتاب ندیدع بود قرارع زندگیش سیصد و شصت درجه تغییر کنه اونم این تغییر خطرناک !
تو همین فکر ها بود که با صدای تقه در به خودش اومد
-هیونگ میتونم بیام تو ؟
_ بیا تو .
-هیونگ غذا چی سفارش بدم ؟
_یوگیوم بشین باهات کار دارم باید یه داستانی رو برات تعریف کنم .
یوگیوم از فرصت استفاده کردع و اون رگ کیوتیش رو بیرون ریخت و در هین ناله کردن وخودش رو لوس کردن برا هیونگش عشوه اومد
-اه هیونگ بعد غذا بعدم کتابش رو بده بخونم خوشم نمیاد کسی برام غصه بگه خوابم میگیره هیونگ این چه عادت زشتیه روزی سه تا کتاب میخونی هر سه تاشم برا من تعریف میکنی .
جین یونگ با شنیدن لحن و صدای کیوت یوگیوم به این فک کرد که این بچه چجوری قرارع اون شغل خطرناکه پدر و مادرمون رو به ارث ببرع اونم وقتی فقط ١۵ سال دارع با این فکر اه صدا داری کشید و یدفعه به خودش اومدی محکم شونه های یوگیوم را گرفت
_ این مثل کمیک ها و مانگاهایی نیس که هرشب یواشکی قبل خواب میخونی این یه داستان واقعی و خیلی ترسناک .
بدون اینکه بخواد لحنش خیلی خشن شد و صداش کم کم بلند شد و فشار دستاش رو شونه های یوگیوم بیشتر یوگیوم با این رفتار جین یونگ یه لحظه شوکه شد و شاید کمی ترسید دستای جین یونگ رو کنار زد
- هیونگ براچی جوش میاری دردم اومد خودت میدونی از این داستانا خوشم نمیاد ولی اگه خیلی دوست داری بگی میشنوم و جین یونگ شروع کرد
-هیونگ چرا لپات گل انداخته باز رفته بودی عشق و حال کلک .
جین یونگ چشم غره ای به یوگیوم رفت و با زدن طعنه ای بهش خودش رو داخل خانه انداخت و به سرعت به سمت اشبزخونه دویید یه لیوان اب خنک خورد و شیر اب رو باز کرد لیوان رو اب زد و سر جاش گذاشت بعد چند مشت اب به صورتش زد و به طرف اتاق خودش هجوم برد و در رو پشت سرش کوبید تو همین هین یوگیوم با لبخند احمقانه که یعنی مچت رو گرفتم هیونگ تابلوی من بهش خیره بود جین یونگ روی تخت نشست لب تاپش رو باز کرد و رفت تا ایمیلش رو چک کنه که اون اتفاقی که همیشه ازش وحشت داشت افتاد ایمیلی که دلش میخواست هیچوقت فرستاده نشه از طرف کسی که دلش نمیخواست هیچوقت یوگیوم کوچولوش رو ببینه ولی مثل اینکه دیگه وقتش بود باید با واقعیت رو به رو میشد و همه چی رو به یوگیوم میگفت بهش فرصت میداد تا با واقعیت رو به رو بشه و زندگی جدیدی که انتظارش رو میکشید قبول کنه اما حیف که هروقت به گفتن واقعیت به یوگیوم فک میکرد دستاش یخ میکرد و به عواقبش فک میکرد به اینکه حتی اگه یوگیوم همه چی رو قبول میکرد چجوری میتونست قبول کنه داداش کوچولوی خنگ و احمق و دوست داشتنیش که تو پر قو بزرگش کردع بود و تا حالا افتاب و مهتاب ندیدع بود قرارع زندگیش سیصد و شصت درجه تغییر کنه اونم این تغییر خطرناک !
تو همین فکر ها بود که با صدای تقه در به خودش اومد
-هیونگ میتونم بیام تو ؟
_ بیا تو .
-هیونگ غذا چی سفارش بدم ؟
_یوگیوم بشین باهات کار دارم باید یه داستانی رو برات تعریف کنم .
یوگیوم از فرصت استفاده کردع و اون رگ کیوتیش رو بیرون ریخت و در هین ناله کردن وخودش رو لوس کردن برا هیونگش عشوه اومد
-اه هیونگ بعد غذا بعدم کتابش رو بده بخونم خوشم نمیاد کسی برام غصه بگه خوابم میگیره هیونگ این چه عادت زشتیه روزی سه تا کتاب میخونی هر سه تاشم برا من تعریف میکنی .
جین یونگ با شنیدن لحن و صدای کیوت یوگیوم به این فک کرد که این بچه چجوری قرارع اون شغل خطرناکه پدر و مادرمون رو به ارث ببرع اونم وقتی فقط ١۵ سال دارع با این فکر اه صدا داری کشید و یدفعه به خودش اومدی محکم شونه های یوگیوم را گرفت
_ این مثل کمیک ها و مانگاهایی نیس که هرشب یواشکی قبل خواب میخونی این یه داستان واقعی و خیلی ترسناک .
بدون اینکه بخواد لحنش خیلی خشن شد و صداش کم کم بلند شد و فشار دستاش رو شونه های یوگیوم بیشتر یوگیوم با این رفتار جین یونگ یه لحظه شوکه شد و شاید کمی ترسید دستای جین یونگ رو کنار زد
- هیونگ براچی جوش میاری دردم اومد خودت میدونی از این داستانا خوشم نمیاد ولی اگه خیلی دوست داری بگی میشنوم و جین یونگ شروع کرد
- ۸.۹k
- ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط