saviour
saviour
«Part2»
دختر نفس عمیقی کشید که باعث شد بوی بارون تا ته وارد ریه هاش بشه بعد کم کم سرش رو بالا آورد و با دیدن صحنه رو به روش چشم هاش گرد شدن،خواب از سرش پرید و گلوش خشک شد.
کمی دست پاچه شد اما سعی کرد هرچه سریعتر آرامش خودشو حفظ کنه.با صدایی لرزان گفت«ح...حالت خوبه؟...بی...بیا داخل.»
پسر رو روی کاناپه نشوند و می دونست که قراره به خاطر خون بند نیومده پسر کل زندگیش خونی بشه.
جونگکوک با صدایی خش دار ضعیف گفت«به آمبولانس یا دکتر زنگ نزن...چون در نهایت هم من کشته میشم هم تو...»
دختر که با دست هایی که کمی می لرزیدن داشت پنس هایی که پدرش برای روز مبادا بهش داده بود و خاک گرفته بودند رو زد عفونی میکرد به حرفی که پسر بهش زد بی اعتنایی کرد و با چند تا پنبه و دستمال و یه ظرف فلزی(ازونایی که چیز میزای دکترا رو میذارن توش.اسمشو نمیدونم🤡) به سمت پسر رفت و دکمه های پیرهن پسر که حالا کاملا به قرمز تغییر رنگ داده بود رو باز کرد و از تنش در آورد.
اولین چیزی که به چشمش خورد خالکوبی دست راستش بود که تا سینه اش امتداد داشت، بعد که پایین تر اومد متوجه شد زخم گلوله اونقدرا هم بزرگ و عمیق نبود و دلیل خونریزی زیاد پسر هم راه رفتن زیاد و فشار دادن کناره های زخمش بود
همراه با بازدمش تمام ترس و تردید هاشو بیرون داد و شروع کرد به زد عفونی کردن کناره های زخم و با خودش دعا میکرد گلوله به اندام های داخلی اش ضربه نزده باشه. البته اینکه پسر تا الان زنده مونده خیلی امیدوار کننده ست.
به محض اینکه پنبه ای آغشته به مواد ضد عفونی کننده به پوست پسر برخورد کرد بی حالیش از سرش پرید و با صدایی گرفته و خش دار از درد ناله بلندی کرد،بانگ صداش چهار ستون خونه رو میلرزوند.
دختر برای لحظه ای ایستاد و با صدای ضعیفی گفت«ببخشید...اگر ضد عفونی نمیکردم ممکن بود عفونت کنه...»
پسر با بی حالی جواب داد«ادامه بده...»
دختر ناگهان فکری به سرش زد و از آشپزخونه یک قاشق چوبی آورد و بین دندون های پسر گذاشت.
(چون با دوتا دستاش داره جراحی میکنه نمیتونه بده دستشو گاز بگیره🤡👍🏻)
شروع کرد به جراحی خونریزی دیگه بند اومده بود و گلوله بین پنس ها میلغزید و گرفتنش سخت بود.
بعد از تلاش های طاقت فرسا دختر و ناله های پسر از درد بالاخره گلوله بین پنس گیر کرد و دختر اونو با کمی زور زدن از شکم پسر درآورد.
پسر حالا تقریباً از درد بیهوش شده بود و قاشق از بین دندون هاش افتاده بود.
دختر دور زخم رو ضد عفونی کرد و شروع کرد به بخیه زدن
و با فرو رفتن سوزن کنار زخم پسر چشم هاشو باز کرد اما دردش به اندازه جراحی زیاد نبود پس به چهره دختر خیره شد که چجوری با دقت در حال انجام کارش بود.
پسر میخواست به این دقت دختر بخنده اما بی جون تر از این حرفا بود پس فقط به پرسیدن اسم دختر بسنده کرد«اسمت...؟»
دختر بعد از گره زدن و قیچی کردن نخ لب زد«ا.ت...» پسر اسم دختر رو تکرا کرد انگار که میخواست اسمش رو تو دهنش مزه مزه کنه«ا.ت...»
دختر گفت«اسم تو چیه؟»
پسر بعد از تک سرفه ای که کرد گفت«جونگکوک...جئون جونگکوک...»
ادامه دارد...✨🤍
«Part2»
دختر نفس عمیقی کشید که باعث شد بوی بارون تا ته وارد ریه هاش بشه بعد کم کم سرش رو بالا آورد و با دیدن صحنه رو به روش چشم هاش گرد شدن،خواب از سرش پرید و گلوش خشک شد.
کمی دست پاچه شد اما سعی کرد هرچه سریعتر آرامش خودشو حفظ کنه.با صدایی لرزان گفت«ح...حالت خوبه؟...بی...بیا داخل.»
پسر رو روی کاناپه نشوند و می دونست که قراره به خاطر خون بند نیومده پسر کل زندگیش خونی بشه.
جونگکوک با صدایی خش دار ضعیف گفت«به آمبولانس یا دکتر زنگ نزن...چون در نهایت هم من کشته میشم هم تو...»
دختر که با دست هایی که کمی می لرزیدن داشت پنس هایی که پدرش برای روز مبادا بهش داده بود و خاک گرفته بودند رو زد عفونی میکرد به حرفی که پسر بهش زد بی اعتنایی کرد و با چند تا پنبه و دستمال و یه ظرف فلزی(ازونایی که چیز میزای دکترا رو میذارن توش.اسمشو نمیدونم🤡) به سمت پسر رفت و دکمه های پیرهن پسر که حالا کاملا به قرمز تغییر رنگ داده بود رو باز کرد و از تنش در آورد.
اولین چیزی که به چشمش خورد خالکوبی دست راستش بود که تا سینه اش امتداد داشت، بعد که پایین تر اومد متوجه شد زخم گلوله اونقدرا هم بزرگ و عمیق نبود و دلیل خونریزی زیاد پسر هم راه رفتن زیاد و فشار دادن کناره های زخمش بود
همراه با بازدمش تمام ترس و تردید هاشو بیرون داد و شروع کرد به زد عفونی کردن کناره های زخم و با خودش دعا میکرد گلوله به اندام های داخلی اش ضربه نزده باشه. البته اینکه پسر تا الان زنده مونده خیلی امیدوار کننده ست.
به محض اینکه پنبه ای آغشته به مواد ضد عفونی کننده به پوست پسر برخورد کرد بی حالیش از سرش پرید و با صدایی گرفته و خش دار از درد ناله بلندی کرد،بانگ صداش چهار ستون خونه رو میلرزوند.
دختر برای لحظه ای ایستاد و با صدای ضعیفی گفت«ببخشید...اگر ضد عفونی نمیکردم ممکن بود عفونت کنه...»
پسر با بی حالی جواب داد«ادامه بده...»
دختر ناگهان فکری به سرش زد و از آشپزخونه یک قاشق چوبی آورد و بین دندون های پسر گذاشت.
(چون با دوتا دستاش داره جراحی میکنه نمیتونه بده دستشو گاز بگیره🤡👍🏻)
شروع کرد به جراحی خونریزی دیگه بند اومده بود و گلوله بین پنس ها میلغزید و گرفتنش سخت بود.
بعد از تلاش های طاقت فرسا دختر و ناله های پسر از درد بالاخره گلوله بین پنس گیر کرد و دختر اونو با کمی زور زدن از شکم پسر درآورد.
پسر حالا تقریباً از درد بیهوش شده بود و قاشق از بین دندون هاش افتاده بود.
دختر دور زخم رو ضد عفونی کرد و شروع کرد به بخیه زدن
و با فرو رفتن سوزن کنار زخم پسر چشم هاشو باز کرد اما دردش به اندازه جراحی زیاد نبود پس به چهره دختر خیره شد که چجوری با دقت در حال انجام کارش بود.
پسر میخواست به این دقت دختر بخنده اما بی جون تر از این حرفا بود پس فقط به پرسیدن اسم دختر بسنده کرد«اسمت...؟»
دختر بعد از گره زدن و قیچی کردن نخ لب زد«ا.ت...» پسر اسم دختر رو تکرا کرد انگار که میخواست اسمش رو تو دهنش مزه مزه کنه«ا.ت...»
دختر گفت«اسم تو چیه؟»
پسر بعد از تک سرفه ای که کرد گفت«جونگکوک...جئون جونگکوک...»
ادامه دارد...✨🤍
- ۱۶۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط