{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Saviour

Saviour
«part 1»
(بندر سئول_ساعت 2:57am)
هوا بارانی بود قدم هایش در عین سستی مطمئن و پر قدرت بودن.
از درد گلوله درون شکمش به پایین خم شده و دست هاشو با بی جونی که سعی می‌کرد محکم باشه جلوی زخم در حال خونریزیش گرفته بود.
نه تنها پیراهن سفیدش بلکه آسفالت های خیابون هم با رنگ سرخ خون پسر گلگون شده بودند.
تمامی این اتفاقات به خاطر حماقت خودش بود.
کی انتظارشو داشت جئون جونگکوک بزرگترین مافیای کره، رئیس بند بیوه سیاه حالا اسیر حماقت خودش شده.
در حین تلاش برای بقا تو خیابون های پایین شهر سئول به خودش لعنت می فرستاد که چرا به اون یونگ جو عوضی اعتماد کرده...دوتا دشمن هیچ وقت نمی تونن دوست هم باشن... مخصوصا توی این دنیای تاریک مافیا ها.
شاید براتون سوال باشه که دلیل این همه کش دادن داستان چیه؟
ولی در این مورد اقرار نکردن اشتباهه...پسر داستان ما به چرب زبونی های دشمن چندین ساله اش اعتماد کرده و برای همکاری در تحویل گرفتن بار مار*یجوانا بدون بادیگارد و تنها با یک سلاح سرد سر قرار رفته بود.
جونگکوک با به یاد آوردن تک تک اون اتفاق ها به خودش لعنت می فرستاد.
چشم هاش داشتن کم کم سیاهی می رفتن که ناگهان خودشو جلوی در یک خونه که چراغ هایی با روکش شیشه های رنگی پیدا کرد...غرورش الان تنها چیزی بود که مهم نبود پس تمام زورش رو توی دستش جمع کرد و چندین بار محکم در زد که کمی بعد صدای قدم های کوچک و خسته ای رو از پشت در شنید در باز شد و پشت در با چهره خواب آلود دختری مواجه شد...
ادامه دارد
قشنگام حتما نظرتون رو بهم بگید و اگر خوشتون اومده ادامه بدمم.
بوسس بهتونن✨
دیدگاه ها (۴)

saviour «Part2»دختر نفس عمیقی کشید که باعث شد بوی بارون تا ت...

ماها نظرشون رو عوض کردیم !با فشار از پایین و خیابون , و چانه...

چپتر اول دروغ شیرین قدم پشت قدم می گذارم با سرعتی که نه دوید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط