{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


یک استکان کمر باریک
چای خوشرنگ !

یک گرامافون
یک الهه ی ناز !

یک پنجره ی کوچک با
پرده ی چین دار سفید

یک صندلی چوبی
که نشستم روی آن...

دفتر خاطرات را باز میکنم
هر ورق کاهی را که پشت سر میگذارم
اشک شوق بر گونه هایم سرازیر میشود
بر گذرگاه خاطره های زمستانی
زمستان می آید .... تو می آیی

و من هنوز هم به این فصل
که تو با آن در رفت و آمد هستی
حسادت میکنم
دیدگاه ها (۲۳)

ڪــــﺴــــــــــے ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ڪــــــــه ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯾﻢ ڪــــﺴﯽ ﻫﺴﺖ...

یادمان باشد..... با شڪستن پای دیگران ما بهتر راه نخواهیم رفت...

درچشمہایم سوره ے عشق میخوانے و مݧ بانزوڸ خنـده هاے بیکـــران...

آسمان به شوق آمدنت دانه دانه برف میباردوزمین از خوشحالی عر...

رمان انفجار و امید

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p7اما ناگهان دست های خانم مین، تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط