𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
p7
اما ناگهان دست های خانم مین، توانشون رو برای نگه داشتن دفتری به این سنگینی از دست دادن و دفتر روی زمین افتاد. با برخورد دفتر با سطح خاکی زمین، کرد و غبار به سمت خورشید پرواز کردند. خانم مین دستش رو روی دهانش گذاشت تو فضای خالی بین لب های از هم باز شدش رو پر کنه:« اوه... » خم شد و دفتر که در آغوش لایه ای از گرد و غبار خوابیده بود رو برداشت. اهمیتی نمیداد اگر خاک دست های خودش هم در بغل بگیره، روی دفتر رو با دست هاش که میلرزیدند تکوند.
دفتر سفید رنگ، با خطوط طلایی و یاسی. طرح های برجسته ی زنبق سفید و یاسی، با رز های مشکی و طلایی، همراه با چندین پروانه که دور گل ها حلقه زده بودند.
خانم مین به جزئیات دفتر خیره شد. حروف براق و طلایی رنگ و نااشنا که اطراف دفتر پخش شده بودند..
به خطوط طلایی، وسط دفتر خیره شد.
« مزر هایی به باریکیِ برگِ زنبق. »
دفتر رو در آغوش کشید و با نفس نفس هایی که رنگی از خوشحالی داشت به پسر جوان خیره شد:« ممنونم که این رو آوردی! »
مرد جوان لبخندی زد. برای گفتن «خواهش میکنم. » لب باز کرد؛ اما خانم مین با سرعت و کفش های پاشنه بلند ysl که توسط سرعت تسخیر شده بودند سمت ماشین حرکت میکرد.
پانزده دقیقه بعد، در خلوت خانم مین و صفحاتی به باریکی گلبرگ:
آفتاب صندلی خانم مین رو تسخیر کرده بود. اما خانم مین بی اهمیت نسبت به نوری که تا کمی پیش ازارش میداد، لبخند بزرگی زده بود.
احساس میکرد به خونه برگشته... به خونه ای که یونگی هنوز در اون نفس میکشید.. خونه ای که یونگی، روی صندلی چوبیاش که پیچش مشکل داره تا ساعت ها میشینه و مشغول نوشتن میشه..
یعنی این راهی برای رسیدن به یونگی بود؟
با عجله کمربندش رو باز کرد. دستگیره ی ماشین رو گرفت و با تمام قدرتی که شاید برای باز کردن در ماشین لازم نبود دستگیره رو سمت خودش کشید. زیر نور آفتاب و نسیم ملایم ایستاد و مکثی کرد؛ به دفتر خیره شد.
دستش رو سمت دفتر دراز کرد. خطوط برجسته ی طلایی و براق زیر دستش احساس خوبی داشتن.
پنج دقیقه بعد از بازدید دفتر از منزل نه چندان حقیرانه ی خانم مین:
دفتر، حالا به جای ستون های طلایی رنگ، به خونه ی بهروز و تمام خاکستریِ شیکِ خانم مین خیره شده بود.
دفتری که یک عمر بار ظرافت عمارت و گل های ظریف و پیچپیچیِ باغ را به دوش میکشید، اکنون در میان این حصار خاکستری، بیگانه بود.
انگار قطعه ای از طلایی باستانی رو در میان خونه ای سیمانی و بهروز حبس کنی.
اما صدای قدم های خانم مین که این بار با تق تق کفش های پاشنهبلند همراه نبودند توجه دفتر رو به خودش جلب کرد.
p7
اما ناگهان دست های خانم مین، توانشون رو برای نگه داشتن دفتری به این سنگینی از دست دادن و دفتر روی زمین افتاد. با برخورد دفتر با سطح خاکی زمین، کرد و غبار به سمت خورشید پرواز کردند. خانم مین دستش رو روی دهانش گذاشت تو فضای خالی بین لب های از هم باز شدش رو پر کنه:« اوه... » خم شد و دفتر که در آغوش لایه ای از گرد و غبار خوابیده بود رو برداشت. اهمیتی نمیداد اگر خاک دست های خودش هم در بغل بگیره، روی دفتر رو با دست هاش که میلرزیدند تکوند.
دفتر سفید رنگ، با خطوط طلایی و یاسی. طرح های برجسته ی زنبق سفید و یاسی، با رز های مشکی و طلایی، همراه با چندین پروانه که دور گل ها حلقه زده بودند.
خانم مین به جزئیات دفتر خیره شد. حروف براق و طلایی رنگ و نااشنا که اطراف دفتر پخش شده بودند..
به خطوط طلایی، وسط دفتر خیره شد.
« مزر هایی به باریکیِ برگِ زنبق. »
دفتر رو در آغوش کشید و با نفس نفس هایی که رنگی از خوشحالی داشت به پسر جوان خیره شد:« ممنونم که این رو آوردی! »
مرد جوان لبخندی زد. برای گفتن «خواهش میکنم. » لب باز کرد؛ اما خانم مین با سرعت و کفش های پاشنه بلند ysl که توسط سرعت تسخیر شده بودند سمت ماشین حرکت میکرد.
پانزده دقیقه بعد، در خلوت خانم مین و صفحاتی به باریکی گلبرگ:
آفتاب صندلی خانم مین رو تسخیر کرده بود. اما خانم مین بی اهمیت نسبت به نوری که تا کمی پیش ازارش میداد، لبخند بزرگی زده بود.
احساس میکرد به خونه برگشته... به خونه ای که یونگی هنوز در اون نفس میکشید.. خونه ای که یونگی، روی صندلی چوبیاش که پیچش مشکل داره تا ساعت ها میشینه و مشغول نوشتن میشه..
یعنی این راهی برای رسیدن به یونگی بود؟
با عجله کمربندش رو باز کرد. دستگیره ی ماشین رو گرفت و با تمام قدرتی که شاید برای باز کردن در ماشین لازم نبود دستگیره رو سمت خودش کشید. زیر نور آفتاب و نسیم ملایم ایستاد و مکثی کرد؛ به دفتر خیره شد.
دستش رو سمت دفتر دراز کرد. خطوط برجسته ی طلایی و براق زیر دستش احساس خوبی داشتن.
پنج دقیقه بعد از بازدید دفتر از منزل نه چندان حقیرانه ی خانم مین:
دفتر، حالا به جای ستون های طلایی رنگ، به خونه ی بهروز و تمام خاکستریِ شیکِ خانم مین خیره شده بود.
دفتری که یک عمر بار ظرافت عمارت و گل های ظریف و پیچپیچیِ باغ را به دوش میکشید، اکنون در میان این حصار خاکستری، بیگانه بود.
انگار قطعه ای از طلایی باستانی رو در میان خونه ای سیمانی و بهروز حبس کنی.
اما صدای قدم های خانم مین که این بار با تق تق کفش های پاشنهبلند همراه نبودند توجه دفتر رو به خودش جلب کرد.
- ۱.۹k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط