Lost down
Lost down
Part one:
بس نیست؟
دارم تمام میشوم، دوران من دارد به پایان میرسد...
.
.
.
صبح طلوع کرد و اولین شعاعهای طلایی خورشید، مثل نخهای ابریشمی بر کوههای سر به فلک کشیده چوسان تابیدند و آرامآرام به حیاط بزرگ خاندان کیم سرک کشیدند. برگهای پاییزی در باد میرقصیدند و صدای خشخششان روی سنگفرش، موسیقی ناپیدایی بود که انگار فقط دل آتریا آن را میشنید. هوا خنک و مطبوع بود و بوی خاک تازه، چای سبز و چوبهای کهنه کاخ، حس غریبی از گذشته و آینده را با هم ترکیب میکرد، زیرا امروز روز تولد 18 سالگیِ فرزند آخر خاندان کیم یعنی( کیم آتریا) بود...
آتریا روی تخت ابریشمی دراز کشیده بود و نگاهش به سقف چوبی و منقش شده اتاق دوخته بود. قلبش مثل طبل میکوبید و دستهایش از هیجان و اضطراب میلرزید. امروز روز ضیافت بزرگ خاندان کیم بود و او باید نقش دختر شایسته خاندان را بازی میکرد؛ اما دلش پر از تردید، خشم خاموش و شور سرکوبشده بود.، ناگهان دخترک یاد اتفاقاتی از 5 سالگیش افتاد...
.
.
.
فلش بک به 13 سال قبل:
سونگمین(پدر آتریا) و سوهیون (بابای ته) داشتن توی حیاط کاخ خاندان کیم قدم میزدن
_بعنی واقعا باید به خواسته ی پدرمون پادشاه که الان توی بستر مرگه عمل کنیم؟
یعنی باید دوتا نوگل عزیزمون رو نشونه ی هم کنیم؟
_سونگمین مگه چاره ی دیگه ای هم داریم؟
_بنظرت نباید با پدر صحبت کنیم؟
_اگر میخوای دوتامون رو اعدام کنه باشه بریم، ولی بنظرم آتریا و تهیونگ خیلی بهم میان
_، اینو که منم میدونم، میترسم وقتی بزرگ بشن از همدیگه بدشون بیاد
_مطمئن باش همچین اتفاقی نمیوفته، تو مگه متوجه ی نگاه اونا نمیشی؟
_چرا سو هیون ولی خب، آتریای من تازه ۵سالشه و تهیونگ تو ۸ سال، اونا تا بزرگ بشن کلی اتفاق توی زندگیشون میوفته
_داداش کوچیکه،یه سیب رو وقتی میندازی بالا، هزار تاب میخوره تا بیاد پایین، امید داشته باش
_اوکی اوکی، دیگه جریان رو انقدر احساسی نکن الان گریم میگیره
و اون دو برادر به قدم زدن خود ادامه دادن، یک هفته بعد آنها یه ضیافت برپا کردن و تهیونگ و آتریا رو نشونه کردن
.
.
.
(پایان فلش بک)
.
دخترک همچنان در جای خود غلت میزد و به گل های بهاری خیره میشد و به سرنوشت خود فکر میکرد
– «آه… دوباره باید جلوی همه بازی کنم که مثلا از زندگیم راضیم، آخه بس نیست؟ دلم نمیخواد با تهیونگ ازدواج کنم، عیشششش، پسره ی از خود راضی، بنظرم دیگه خانوادم به اون اتفاق مسخره و نشونه شدن من و ته فکر نمیکنن،منم تابلو نمیکنم که اونا دوباره یادشون نیاد»
ناگهان به یاد اتفاقات دیشب افتاد...
(فلش بک به دیشب)
آتریا داشت تمریناتش که استاد چان به او یاد داده بود رو انجام میداد که ناگهان پسرعمویش یعنی تهیونگ رو
تو دلش گفت
«آیششش،پسره ی از خود راضی بازم پیداش شد»
.
ویو تهیونگ:
با جین رفته بودم بیرون از کاخ تمرین شمشیر بازی، وقتی برگشتیم خوابم نمیبرد برای همین تصمیم گرفتم برم یکم کنار دریاچه راه برم که ناگهان آتریا رو دیدم، تصمیم گرفتم یکم اذیتش کنم و باهاش شوخی کنم
_ به به! دختر عمو
شمشیرم رو از قلاف کشیدم بیرون
+به به! پسرعموی ترسو
_من ترسوام؟
+آره تو
دیدم سریع آتریا گارد گرفت
)پایان ویو تهیونگ)
«آهنگ my love mine all mineرو پلی کنید»
ویو آتریا:
«آیششش،چرا فقط گورشو گم نمیکنه بره، نمیذاره تمرکز کنم، هروقت میاد همش زر میزنه تا بره»
دیدم شمشیرش رو از قلاف کشید بیرون، منم گارد گرفتم
چشمام رو تو حدقه چرخوندم
+هه، بعدش میگه من ترسو نیستم
ناگهان تهیونگ پرید به سمتم، و منم سریع از حرکاتی که استاد چان بهم یاد داده بود انجام دادم و زدم تو معده اش
دیدم تهیونگ آخ بلندی گفت و زمین و رو شکمش خوابید
ترسیدم!
+ته... خوبی؟ . ببخشید، من معذرت میخوام
بغضم گرفت
صدای تهیونگ تو مغزش:
«اون من رو ته صدا زد؟ همونی که وقتی بچه بودیم بهم میگفت؟ آخرین باری که بهم گفت ته10سال پیش بود»
تهیونگ نیشخند زد و یهو بلند شد و آتریا رو محکم زد زمین، اما غافل از اینکه سر دخترک محکم خورد به لبه ی سنگ تیز
.
دیدم تهیونگ بلند شد و با ضرب من و زد زمین ولی سرم خورد به ی چیز تیز، سرم گیج میرفت و احساس سردی زیر سرم حس کردم، دستم رو گذاشتم زیر سرم و دیدم داره خون میاد، اشکام جاری شدن و دیگه چیزی رو حس نکردم و دیدم تار شد
.
ویو تهیونگ:
من... من چیکار کردم؟ من الان دخترعموم رو محکم زدم به سنگ؟
خب گایز ادامش اینجا جا نمیشه، ادامه ی پارت۱ توی آپدیت بعدی
خب چطور بود تا اینجا؟ حمایت میکنین؟
#فیک#رمان#تهیونگ#آتریا#سوجین#لیزکوک#چهمین
Part one:
بس نیست؟
دارم تمام میشوم، دوران من دارد به پایان میرسد...
.
.
.
صبح طلوع کرد و اولین شعاعهای طلایی خورشید، مثل نخهای ابریشمی بر کوههای سر به فلک کشیده چوسان تابیدند و آرامآرام به حیاط بزرگ خاندان کیم سرک کشیدند. برگهای پاییزی در باد میرقصیدند و صدای خشخششان روی سنگفرش، موسیقی ناپیدایی بود که انگار فقط دل آتریا آن را میشنید. هوا خنک و مطبوع بود و بوی خاک تازه، چای سبز و چوبهای کهنه کاخ، حس غریبی از گذشته و آینده را با هم ترکیب میکرد، زیرا امروز روز تولد 18 سالگیِ فرزند آخر خاندان کیم یعنی( کیم آتریا) بود...
آتریا روی تخت ابریشمی دراز کشیده بود و نگاهش به سقف چوبی و منقش شده اتاق دوخته بود. قلبش مثل طبل میکوبید و دستهایش از هیجان و اضطراب میلرزید. امروز روز ضیافت بزرگ خاندان کیم بود و او باید نقش دختر شایسته خاندان را بازی میکرد؛ اما دلش پر از تردید، خشم خاموش و شور سرکوبشده بود.، ناگهان دخترک یاد اتفاقاتی از 5 سالگیش افتاد...
.
.
.
فلش بک به 13 سال قبل:
سونگمین(پدر آتریا) و سوهیون (بابای ته) داشتن توی حیاط کاخ خاندان کیم قدم میزدن
_بعنی واقعا باید به خواسته ی پدرمون پادشاه که الان توی بستر مرگه عمل کنیم؟
یعنی باید دوتا نوگل عزیزمون رو نشونه ی هم کنیم؟
_سونگمین مگه چاره ی دیگه ای هم داریم؟
_بنظرت نباید با پدر صحبت کنیم؟
_اگر میخوای دوتامون رو اعدام کنه باشه بریم، ولی بنظرم آتریا و تهیونگ خیلی بهم میان
_، اینو که منم میدونم، میترسم وقتی بزرگ بشن از همدیگه بدشون بیاد
_مطمئن باش همچین اتفاقی نمیوفته، تو مگه متوجه ی نگاه اونا نمیشی؟
_چرا سو هیون ولی خب، آتریای من تازه ۵سالشه و تهیونگ تو ۸ سال، اونا تا بزرگ بشن کلی اتفاق توی زندگیشون میوفته
_داداش کوچیکه،یه سیب رو وقتی میندازی بالا، هزار تاب میخوره تا بیاد پایین، امید داشته باش
_اوکی اوکی، دیگه جریان رو انقدر احساسی نکن الان گریم میگیره
و اون دو برادر به قدم زدن خود ادامه دادن، یک هفته بعد آنها یه ضیافت برپا کردن و تهیونگ و آتریا رو نشونه کردن
.
.
.
(پایان فلش بک)
.
دخترک همچنان در جای خود غلت میزد و به گل های بهاری خیره میشد و به سرنوشت خود فکر میکرد
– «آه… دوباره باید جلوی همه بازی کنم که مثلا از زندگیم راضیم، آخه بس نیست؟ دلم نمیخواد با تهیونگ ازدواج کنم، عیشششش، پسره ی از خود راضی، بنظرم دیگه خانوادم به اون اتفاق مسخره و نشونه شدن من و ته فکر نمیکنن،منم تابلو نمیکنم که اونا دوباره یادشون نیاد»
ناگهان به یاد اتفاقات دیشب افتاد...
(فلش بک به دیشب)
آتریا داشت تمریناتش که استاد چان به او یاد داده بود رو انجام میداد که ناگهان پسرعمویش یعنی تهیونگ رو
تو دلش گفت
«آیششش،پسره ی از خود راضی بازم پیداش شد»
.
ویو تهیونگ:
با جین رفته بودم بیرون از کاخ تمرین شمشیر بازی، وقتی برگشتیم خوابم نمیبرد برای همین تصمیم گرفتم برم یکم کنار دریاچه راه برم که ناگهان آتریا رو دیدم، تصمیم گرفتم یکم اذیتش کنم و باهاش شوخی کنم
_ به به! دختر عمو
شمشیرم رو از قلاف کشیدم بیرون
+به به! پسرعموی ترسو
_من ترسوام؟
+آره تو
دیدم سریع آتریا گارد گرفت
)پایان ویو تهیونگ)
«آهنگ my love mine all mineرو پلی کنید»
ویو آتریا:
«آیششش،چرا فقط گورشو گم نمیکنه بره، نمیذاره تمرکز کنم، هروقت میاد همش زر میزنه تا بره»
دیدم شمشیرش رو از قلاف کشید بیرون، منم گارد گرفتم
چشمام رو تو حدقه چرخوندم
+هه، بعدش میگه من ترسو نیستم
ناگهان تهیونگ پرید به سمتم، و منم سریع از حرکاتی که استاد چان بهم یاد داده بود انجام دادم و زدم تو معده اش
دیدم تهیونگ آخ بلندی گفت و زمین و رو شکمش خوابید
ترسیدم!
+ته... خوبی؟ . ببخشید، من معذرت میخوام
بغضم گرفت
صدای تهیونگ تو مغزش:
«اون من رو ته صدا زد؟ همونی که وقتی بچه بودیم بهم میگفت؟ آخرین باری که بهم گفت ته10سال پیش بود»
تهیونگ نیشخند زد و یهو بلند شد و آتریا رو محکم زد زمین، اما غافل از اینکه سر دخترک محکم خورد به لبه ی سنگ تیز
.
دیدم تهیونگ بلند شد و با ضرب من و زد زمین ولی سرم خورد به ی چیز تیز، سرم گیج میرفت و احساس سردی زیر سرم حس کردم، دستم رو گذاشتم زیر سرم و دیدم داره خون میاد، اشکام جاری شدن و دیگه چیزی رو حس نکردم و دیدم تار شد
.
ویو تهیونگ:
من... من چیکار کردم؟ من الان دخترعموم رو محکم زدم به سنگ؟
خب گایز ادامش اینجا جا نمیشه، ادامه ی پارت۱ توی آپدیت بعدی
خب چطور بود تا اینجا؟ حمایت میکنین؟
#فیک#رمان#تهیونگ#آتریا#سوجین#لیزکوک#چهمین
- ۴.۸k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط