Lost dawn
Lost dawn
Part twe:Under the moonlight
به سمت پل میروم، حتی اگر یک نفر هم به من لبخند زند، نخواهم پرید...
.
.
.
باد سرد شبانه از روی دریاچه عبور میکرد و سطح آب را لرزان میکرد؛ بازتاب ماه روی موجها میشکست، درست مثل دل دخترک که با هر قدم بیشتر از خانه دور میشد.
لباس ابریشمیاش را بالا گرفته بود تا به سنگفرشهای خیس نخورد. نفسهایش کوتاه و بریده بود.
– «فقط بدو… فقط برگرد نگاه نکن…»
اما قلبش چیز دیگری میگفت.
او حس میکرد.
حس میکرد تنها نیست.
سایهای پشت ستونهای چوبی پل حرکت کرد.
قدمها… آرام، حسابشده، مطمئن.
تهیونگ.
او از فاصلهای نه چندان دور ایستاده بود. زیر نور ماه، چهرهاش نیمهروشن، نیمهتاریک بود. موهای موجدار قهوهایاش زیر نور نقرهای ماه برق میزد. نگاهش عمیق بود… سنگین… اما نه خشمگین. چیزی در آن بود که بیشتر شبیه مالکیت آرام بود تا عصبانیت.
– «کجا میری، آتریا؟»
صدایش آرام بود. نه بلند. نه تهدیدآمیز.
همین آرامش ترسناکترش میکرد.
آتریا ایستاد. شانههایش بالا و پایین میرفت. جرئت نکرد برگردد.
– «برگرد خونه، تهیونگ.»
لبخند خیلی آرامی گوشه لبش نشست.
– «خونه؟»
یک قدم جلو آمد.
– «تو که داری ازش فرار میکنی.»
آتریا چرخید. چشمهایش زیر نور ماه برق میزد.
– «من از تو فرار میکنم.»
سکوت.
باد از میان درختان عبور کرد. فانوسهای پل لرزیدند.
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد. همان نگاه نیمهافتاده، عمیق، سنگین. نه التماس بود، نه خشم. فقط قطعیت.
– «از من؟»
آرامتر شد.
– «یا از چیزی که بین ما هست؟»
قلب آتریا محکم کوبید.
او به خوبی میدانست منظورش چیست.
آن کشش خاموش.
آن چیزی که سالها زیر آداب و رسوم دفن شده بود.
– «چیزی بین ما نیست.»
تهیونگ آهسته خندید. نه با صدا. با نفس.
– «پس چرا وقتی نزدیکت میشم، نفست عوض میشه؟»
آتریا یک قدم عقب رفت.
پل چوبی زیر پایش صدا داد.
تهیونگ جلو آمد. فاصلهشان حالا فقط چند قدم بود. ماه درست پشت سرش قرار گرفته بود؛ انگار سایهای سلطنتی روی او افتاده باشد.
– «تو میتونی از خاندان فرار کنی.»
– «میتونی از قصر فرار کنی.»
– «ولی از من… نه.»
کلماتش آرام بودند. اما قطعی.
آتریا نفس عمیقی کشید.
– «من ملک تو نیستم.»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
بعد، نرمتر از قبل گفت:
– «هیچوقت نگفتم مال منی.»
یک قدم دیگر جلو آمد.
– «گفتم مال همیم.»
این جمله… خطرناکتر بود.
در همان لحظه، دورتر در سایههای باغ…
.
.
جونگکوک دستهایش را روی سینه جمع کرده بود.
– «گفتم که دنبالش میره.»
لیسا آهسته گفت:
– «ولی اون طوری که نگاهش میکنه… این فقط یه وصلت ساده نیست.»
رزی بیقرار قدم میزد.
– «اگه آتریا برگرده، دیگه راه فراری براش نمیمونه.»
جیمین زیر لب گفت:
– «اون هیچوقت نمیذاره بره.»
جین فقط آرام گفت:
– «تهیونگ وقتی چیزی رو بخواد… صبر میکنه. اما ول نمیکنه.»
جیسو به ماه نگاه کرد.
– «امشب سرنوشت داره تصمیم میگیره.»
.
.
برگردیم به پل.
فاصلهشان حالا فقط یک نفس بود.
آتریا میتوانست گرمای حضورش را حس کند.
نه لمس کرده بود.
نه دست زده بود.
اما تنش بینشان مثل نخ کشیدهای بود که فقط کافی بود یکی رهایش کند.
اون نمیخواست توی ۱۸ سالگی شاهدخت بشه، اون هنوز میخواست آزاد باشه، ولی الان مثل پرنده ای درون قفس بود...
– «اگه الان برگردی…» تهیونگ آرام گفت،
– «قول میدم هیچچیز رو بهت تحمیل نکنم.»
آتریا نگاهش کرد. مستقیم.
– «و اگه نرم؟»
نگاهش تیرهتر شد.
نه خشم. نه تهدید.
فقط تصمیم.
– «اون وقت… خودم باهات میام.»
باد شدیدتر شد.
ماه بالاتر رفت.
آب دریاچه لرزید.
و برای اولین بار، آتریا فهمید…
این داستان فقط درباره فرار نیست.
این درباره دو نفری است که یا همدیگر را نابود میکنند…
یا نمیتوانند از هم جدا شوند...
Part twe:Under the moonlight
به سمت پل میروم، حتی اگر یک نفر هم به من لبخند زند، نخواهم پرید...
.
.
.
باد سرد شبانه از روی دریاچه عبور میکرد و سطح آب را لرزان میکرد؛ بازتاب ماه روی موجها میشکست، درست مثل دل دخترک که با هر قدم بیشتر از خانه دور میشد.
لباس ابریشمیاش را بالا گرفته بود تا به سنگفرشهای خیس نخورد. نفسهایش کوتاه و بریده بود.
– «فقط بدو… فقط برگرد نگاه نکن…»
اما قلبش چیز دیگری میگفت.
او حس میکرد.
حس میکرد تنها نیست.
سایهای پشت ستونهای چوبی پل حرکت کرد.
قدمها… آرام، حسابشده، مطمئن.
تهیونگ.
او از فاصلهای نه چندان دور ایستاده بود. زیر نور ماه، چهرهاش نیمهروشن، نیمهتاریک بود. موهای موجدار قهوهایاش زیر نور نقرهای ماه برق میزد. نگاهش عمیق بود… سنگین… اما نه خشمگین. چیزی در آن بود که بیشتر شبیه مالکیت آرام بود تا عصبانیت.
– «کجا میری، آتریا؟»
صدایش آرام بود. نه بلند. نه تهدیدآمیز.
همین آرامش ترسناکترش میکرد.
آتریا ایستاد. شانههایش بالا و پایین میرفت. جرئت نکرد برگردد.
– «برگرد خونه، تهیونگ.»
لبخند خیلی آرامی گوشه لبش نشست.
– «خونه؟»
یک قدم جلو آمد.
– «تو که داری ازش فرار میکنی.»
آتریا چرخید. چشمهایش زیر نور ماه برق میزد.
– «من از تو فرار میکنم.»
سکوت.
باد از میان درختان عبور کرد. فانوسهای پل لرزیدند.
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد. همان نگاه نیمهافتاده، عمیق، سنگین. نه التماس بود، نه خشم. فقط قطعیت.
– «از من؟»
آرامتر شد.
– «یا از چیزی که بین ما هست؟»
قلب آتریا محکم کوبید.
او به خوبی میدانست منظورش چیست.
آن کشش خاموش.
آن چیزی که سالها زیر آداب و رسوم دفن شده بود.
– «چیزی بین ما نیست.»
تهیونگ آهسته خندید. نه با صدا. با نفس.
– «پس چرا وقتی نزدیکت میشم، نفست عوض میشه؟»
آتریا یک قدم عقب رفت.
پل چوبی زیر پایش صدا داد.
تهیونگ جلو آمد. فاصلهشان حالا فقط چند قدم بود. ماه درست پشت سرش قرار گرفته بود؛ انگار سایهای سلطنتی روی او افتاده باشد.
– «تو میتونی از خاندان فرار کنی.»
– «میتونی از قصر فرار کنی.»
– «ولی از من… نه.»
کلماتش آرام بودند. اما قطعی.
آتریا نفس عمیقی کشید.
– «من ملک تو نیستم.»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
بعد، نرمتر از قبل گفت:
– «هیچوقت نگفتم مال منی.»
یک قدم دیگر جلو آمد.
– «گفتم مال همیم.»
این جمله… خطرناکتر بود.
در همان لحظه، دورتر در سایههای باغ…
.
.
جونگکوک دستهایش را روی سینه جمع کرده بود.
– «گفتم که دنبالش میره.»
لیسا آهسته گفت:
– «ولی اون طوری که نگاهش میکنه… این فقط یه وصلت ساده نیست.»
رزی بیقرار قدم میزد.
– «اگه آتریا برگرده، دیگه راه فراری براش نمیمونه.»
جیمین زیر لب گفت:
– «اون هیچوقت نمیذاره بره.»
جین فقط آرام گفت:
– «تهیونگ وقتی چیزی رو بخواد… صبر میکنه. اما ول نمیکنه.»
جیسو به ماه نگاه کرد.
– «امشب سرنوشت داره تصمیم میگیره.»
.
.
برگردیم به پل.
فاصلهشان حالا فقط یک نفس بود.
آتریا میتوانست گرمای حضورش را حس کند.
نه لمس کرده بود.
نه دست زده بود.
اما تنش بینشان مثل نخ کشیدهای بود که فقط کافی بود یکی رهایش کند.
اون نمیخواست توی ۱۸ سالگی شاهدخت بشه، اون هنوز میخواست آزاد باشه، ولی الان مثل پرنده ای درون قفس بود...
– «اگه الان برگردی…» تهیونگ آرام گفت،
– «قول میدم هیچچیز رو بهت تحمیل نکنم.»
آتریا نگاهش کرد. مستقیم.
– «و اگه نرم؟»
نگاهش تیرهتر شد.
نه خشم. نه تهدید.
فقط تصمیم.
– «اون وقت… خودم باهات میام.»
باد شدیدتر شد.
ماه بالاتر رفت.
آب دریاچه لرزید.
و برای اولین بار، آتریا فهمید…
این داستان فقط درباره فرار نیست.
این درباره دو نفری است که یا همدیگر را نابود میکنند…
یا نمیتوانند از هم جدا شوند...
- ۱.۶k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط