عشق سوخته
عشق سوخته
P1
بخش دوم
دازای:باشه... برو.
بعد بیست دقیقه حموم میاد بیرون و رو تخت لم میده.
دازای:یکم بخوابم بد نیست که.
چشاشو میزاره رو هم و میره تو خواب.
ویوچویا.
چویا:این احمق کجا مونده.
رفتم سمت طبقه بالا و در زدم.
چویا:دازای... اونجایی.
یبار دیگه در زدم
چویا:دازای.
چویا:چرا جواب نمیده به هر حال از تو حموم صدام مو میشنید.
چویا:دارم میام تو.
درو باز کردم و دیدم رو تخت خوابه.
چویا:الکی منو میترسونی.
دستم و با تردید روی سرش گزاشتم.
چرا تردید داشتم؟ چون من و اون از هم بدمون میاد ولی الان مثل یه فرشته کوچولو خوابیده.
اروم دستم و روی سرش حرکت دادم.
موهای روی صورتش رو کنار زدم.
چشمم به لباش افتاد.
برق میزدن...... وایسا چی من چم شده.
اههههه..... وایسا گرمشه؟
چرا انقدر عرق کرده؟
چرا انقدر تب داره؟
چویا احمق لباساش مثلا از اب سر خیس خیس بود یادم رفت بهش قرص بدم سرما نخوره.
رفتم سری یه قرص اوردم.
کنارش نشستم.
چویا:دازای..... دازای بیدار شو .
اروم چشماش و باز کرد و بهم نگاه کرد.
دازای:هوم.
چویا:پاشو قرص بخور.
دازای: نمیخوام حوصله ندارم.
چویا:گفتم پاشو.
دازای:اومممممم..... باشه.
نشست و قرص بهش دادم.
خوردش و یهو دیدم سرش و گذاشت رو پام.
چویا:دا... دا... دازای داری.... چ... چیکار میکنی.
دازای:اومممممم...... بزار یکم بخوابم.
چویا:میشه سرتو ورداری.
دازای:نه.
از زبون چویا:
چند دقیقه گذشته بودو منم دازای گزاشته بودم سر جاش و پیشش دراز کشیده بودم.
هر چند دقیقه نگاه میکردم که تبش پایین میاد یا نه اما هیچ تقیری نمیکرد رفتم پارچه و اب خنک اوردم و تو یه کیسه هم یخ ریختم یکم تبش و پایین اورد.
بعد از چند دقیقه منم خوابم برد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فردا صبح.
دازای:چویا... چویا.
دازای:اینجوری جواب نمیده.
دازای:چوچووووووووووووووووووووووووووووووووو.
چویا:کی حمله کرده.
دازای:من به قلبت حمله کردم.
چویا یهو سرخ شد و چشاش چهارتا شد.
چویا:ها.
دازای:شوخی کردم..... حالا ولش کن میای بریم بیرون پام خوب شده.
از زبون چویا:
انقدر شوکه از اون داد و حرفی که زد بودم که نفهمیدم دا م چی میگم.
چویا:باشه.
دازای:اخجوننننن.
یه دفعه به خودم اومدم و فهمیدم چیشود ولی انقدر زوق داشت دیگه نگفتم نه.
چند دقیقه بعد شد.
منم هنسفری تو گوشم بود و داشتم به گوشیم نگاه میکردم و راه میرفتم. ( اینا از زبون چویا بود و بعد از اینم از زبون چویا هست)
داشتم راه میرفتم که نور یه چی خورد تو چشم برگشتم و تا به خودم اومدم دیدم وسط جاده و یه کامیون داره میاد سمتم.
دازای:چویاااااااااااااااااا.
ویو آژانس
(این*های که از این به بعد میزارم یعنی از زبون اینو اون و داخل اینجا الان ۱ ساله دازای از اژانس اومده بیرون و دوباره رفت به مافیا)
ات سوشی:*داشتم به دفترم نگاه میکردم که انگار صدای دازای سان رو شنیدم دویدم سمت پنجره کن دیدم.
چویا*چشمام و باز کردم که دیدم دازای بغلم کرد.
مثل اینکه داخل اخرین لحظه بقلم کرد و پرید اونطرف خیابون.
یهو احساس کردم که شونم دار خیس میشه.
دازای از روم پاشد و در کمال تعجب دیدم داره گریه میکنه.
دازای:احمق... هق... الان اگه.. هق... چیزیت میشود من چیکار میکردم.
بعد نشستم و بغلش کردم و اونم گریه کرد.
چویا:ممنون.
دازای بغلشو محکم تر کر و سرش و فرو برد و تو گردنم.
چویا:ببخشید دیگه تو گوشی و نگا نمیکنم. دیگه گریه نکن.
بعد ازم فاصله گرفت و اشکاش و پاک کرد.
ات سوشی:دازای سان...... دازای ساننن.
دازای بلند شد و لباسشو تکون داد.
دازای:اه... ات سوشی اینجا چیکار میکنی.
ات سوشی:دفتر جدید اژانس اینجاست حالا اینا رو ولش کن شما حالتون خوبه میخواین به یوسانو سنسی بگم بیاد.
دازای:نه نه نیازی نیست ما دیگه باید بریم.
بعد دیدم دازای دستش و سمتم دراز کرد.
گوشی و هنسفری رو دادم بهش اما دوباره بهم پس داد.
دازای:دستت.
چویا یکم لپاش گل انداخت ولی دستش و داد به دازای و دازای محکم دستش و گرفت.
ات سوشی:خب باشه پس تا بعد میبینم متون.
دازای:اهوم
بعد رفتیم سمت خونه*
فلش بک به ۳۰ دقیقه بعد
دازای:لطفا دیگه اینکارو نکن سکتم دادی.
چویا:اه تو نگرانی هم بلد بودی ما نمیدونستیم.
دازای:خب من واسه کسایی که مثل خر به گوشی نگاه میکنن و میرن وسط جاده نگران میشم.
چویا:به من میگی خرررررر.
دازای:پوزش من را بپذیرید منظورم هویج بود
چویا:الان خستم وگرنه یه پدری ازت در میاوردم.
دازای یک دفع میاد سمت چویا و.......................
ادامه در پارت بعد
P1
بخش دوم
دازای:باشه... برو.
بعد بیست دقیقه حموم میاد بیرون و رو تخت لم میده.
دازای:یکم بخوابم بد نیست که.
چشاشو میزاره رو هم و میره تو خواب.
ویوچویا.
چویا:این احمق کجا مونده.
رفتم سمت طبقه بالا و در زدم.
چویا:دازای... اونجایی.
یبار دیگه در زدم
چویا:دازای.
چویا:چرا جواب نمیده به هر حال از تو حموم صدام مو میشنید.
چویا:دارم میام تو.
درو باز کردم و دیدم رو تخت خوابه.
چویا:الکی منو میترسونی.
دستم و با تردید روی سرش گزاشتم.
چرا تردید داشتم؟ چون من و اون از هم بدمون میاد ولی الان مثل یه فرشته کوچولو خوابیده.
اروم دستم و روی سرش حرکت دادم.
موهای روی صورتش رو کنار زدم.
چشمم به لباش افتاد.
برق میزدن...... وایسا چی من چم شده.
اههههه..... وایسا گرمشه؟
چرا انقدر عرق کرده؟
چرا انقدر تب داره؟
چویا احمق لباساش مثلا از اب سر خیس خیس بود یادم رفت بهش قرص بدم سرما نخوره.
رفتم سری یه قرص اوردم.
کنارش نشستم.
چویا:دازای..... دازای بیدار شو .
اروم چشماش و باز کرد و بهم نگاه کرد.
دازای:هوم.
چویا:پاشو قرص بخور.
دازای: نمیخوام حوصله ندارم.
چویا:گفتم پاشو.
دازای:اومممممم..... باشه.
نشست و قرص بهش دادم.
خوردش و یهو دیدم سرش و گذاشت رو پام.
چویا:دا... دا... دازای داری.... چ... چیکار میکنی.
دازای:اومممممم...... بزار یکم بخوابم.
چویا:میشه سرتو ورداری.
دازای:نه.
از زبون چویا:
چند دقیقه گذشته بودو منم دازای گزاشته بودم سر جاش و پیشش دراز کشیده بودم.
هر چند دقیقه نگاه میکردم که تبش پایین میاد یا نه اما هیچ تقیری نمیکرد رفتم پارچه و اب خنک اوردم و تو یه کیسه هم یخ ریختم یکم تبش و پایین اورد.
بعد از چند دقیقه منم خوابم برد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فردا صبح.
دازای:چویا... چویا.
دازای:اینجوری جواب نمیده.
دازای:چوچووووووووووووووووووووووووووووووووو.
چویا:کی حمله کرده.
دازای:من به قلبت حمله کردم.
چویا یهو سرخ شد و چشاش چهارتا شد.
چویا:ها.
دازای:شوخی کردم..... حالا ولش کن میای بریم بیرون پام خوب شده.
از زبون چویا:
انقدر شوکه از اون داد و حرفی که زد بودم که نفهمیدم دا م چی میگم.
چویا:باشه.
دازای:اخجوننننن.
یه دفعه به خودم اومدم و فهمیدم چیشود ولی انقدر زوق داشت دیگه نگفتم نه.
چند دقیقه بعد شد.
منم هنسفری تو گوشم بود و داشتم به گوشیم نگاه میکردم و راه میرفتم. ( اینا از زبون چویا بود و بعد از اینم از زبون چویا هست)
داشتم راه میرفتم که نور یه چی خورد تو چشم برگشتم و تا به خودم اومدم دیدم وسط جاده و یه کامیون داره میاد سمتم.
دازای:چویاااااااااااااااااا.
ویو آژانس
(این*های که از این به بعد میزارم یعنی از زبون اینو اون و داخل اینجا الان ۱ ساله دازای از اژانس اومده بیرون و دوباره رفت به مافیا)
ات سوشی:*داشتم به دفترم نگاه میکردم که انگار صدای دازای سان رو شنیدم دویدم سمت پنجره کن دیدم.
چویا*چشمام و باز کردم که دیدم دازای بغلم کرد.
مثل اینکه داخل اخرین لحظه بقلم کرد و پرید اونطرف خیابون.
یهو احساس کردم که شونم دار خیس میشه.
دازای از روم پاشد و در کمال تعجب دیدم داره گریه میکنه.
دازای:احمق... هق... الان اگه.. هق... چیزیت میشود من چیکار میکردم.
بعد نشستم و بغلش کردم و اونم گریه کرد.
چویا:ممنون.
دازای بغلشو محکم تر کر و سرش و فرو برد و تو گردنم.
چویا:ببخشید دیگه تو گوشی و نگا نمیکنم. دیگه گریه نکن.
بعد ازم فاصله گرفت و اشکاش و پاک کرد.
ات سوشی:دازای سان...... دازای ساننن.
دازای بلند شد و لباسشو تکون داد.
دازای:اه... ات سوشی اینجا چیکار میکنی.
ات سوشی:دفتر جدید اژانس اینجاست حالا اینا رو ولش کن شما حالتون خوبه میخواین به یوسانو سنسی بگم بیاد.
دازای:نه نه نیازی نیست ما دیگه باید بریم.
بعد دیدم دازای دستش و سمتم دراز کرد.
گوشی و هنسفری رو دادم بهش اما دوباره بهم پس داد.
دازای:دستت.
چویا یکم لپاش گل انداخت ولی دستش و داد به دازای و دازای محکم دستش و گرفت.
ات سوشی:خب باشه پس تا بعد میبینم متون.
دازای:اهوم
بعد رفتیم سمت خونه*
فلش بک به ۳۰ دقیقه بعد
دازای:لطفا دیگه اینکارو نکن سکتم دادی.
چویا:اه تو نگرانی هم بلد بودی ما نمیدونستیم.
دازای:خب من واسه کسایی که مثل خر به گوشی نگاه میکنن و میرن وسط جاده نگران میشم.
چویا:به من میگی خرررررر.
دازای:پوزش من را بپذیرید منظورم هویج بود
چویا:الان خستم وگرنه یه پدری ازت در میاوردم.
دازای یک دفع میاد سمت چویا و.......................
ادامه در پارت بعد
- ۳.۹k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط