عشق سوخته
عشق سوخته
P1
بخش اول
ویو چویا
مثل همیشه از دفتر موری سان اومدم بیرون و راه افتادم سمت دفتر.
ای خدا اخه چرا باید هم دفتر هم خونه من و این کله&#_با من یکی باشه .
درو باز کردم که برم تو.
ویو دازای.
قبل از اینکه چویا بیاد چند تا باد کنک آب کردم و منتظر موندم که یهو در باز شد و بادکنک و پرت کردم.
ویو چویا
فکر همچین چیزی رو کرده بودم و بخاطره همین جاذبه رو اماده کردم.
با جاذبه بادکنک ها رو نگه داشتم.
بعد پرتش کردم سمت خودش و خورد تو صورتش.
دازای:اهههههههه این قبول نبود چرا اینکارو کردی.
چویا:خفه اصلا چرا باید به حرف تو گوش کنم.
دازای:باشه بابا.
چویا:حالا چرا انقدر ناراحتی
دازای: نمیدونم امروز حوصله هیچی رو ندارم گفتم یکم اذیتت کنم شاید سر حال اومدم.
چویا:ام.... خب باشه.
دازای:من میرم.
ذهن چویا
تا خواستم بگم چرا رفت بیرون.
چویا : عهههههه....... این چرا اینجوری کرد اصلا..... ولش کن چرا باید برام مهم باشه.
.
.
.
.
.
.
.
فلش بک به نیم ساعت بعد
موری سان سریع در دفتر و باز کرد .
موری : چویا، دازای و ندیدی
چویا: نه...... خب میخواین برم دنبالش.
موری:ممنون میشم.
ویو چویا
همه جارو گشته بودم فقط مونده بود یه جا.
رفتم سمت ساحلی که قبلا رفتیم.
چویا:اه....اخه تو کجایی.... اهان دیدمت.
یکم رفتم جلو و دیدم دورش یکم خون هست و پاشو نگه داشته و لنگه پاش خونی شد.
سریع دویدم سمتش.
چویا:دازاییییی.... دازایییییییی.
دازای سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد.
پیشش زانو زدم .
چویا:احمق چیکا کردی چرا لباست خیسه.
دازای:با خودم گفتم اگه دردم داشته باشه تحمل میکنم دیگه خسته شدم پس خواستم برم تو اب تا نصف رفتم بعدش پام پیچ خورد افتادم پام زخم شد.
چویا:احمق.
دازای:ببخشید.
چویا: وایسا الان میام.
دازای:ب.... باشه.
چویا رفت و با پماد و بانداژ اومد .
چویا:پات و بده ببینم.
دازای:خوبه.
چویا:تو الان به این میگی خوب.... لج بازی نکن پاتو بده.
پاشو سمتم دراز کرد و شلوارشو دادم بالا.
یکم زدم رو پاش تا یکم ضد عفونی بشه.
دازای:ایی
چویا:درد داره.
دازای( باحالت مظلومی):میسوزه.
چویا:وایسا الان تموم میشه.
دازای پلکاش رو روهم میفشورد.
چویا:تموم شد.
دازای چشماشو باز کرد.
چویا:می تونی بلند شی.
دازای:نه🥺
چویا:اه
بایه حرکت خاک دورمون از زمین جدا کرد و رفتیم بین زمین و هوا موندیم.
چویا:از کدوم سمت بود...... اها.
۱۰ دقیقه بعد
چویا:بیا.
دازای:چی کار کنم با گوشی.
چویا:موری سان انگار کارت داشت بگیر جواب بده.
دازای:باشه....... الو....... چی...... نه....... نه.... چویا؟.... باشه.
دازای:چویا بیا گوشی بگیر موری سان تورو هم کار داره.
چویا:.... سلام..... بله........ پاش زخم شده بدم زخم شده دارم میبرم خونه....... نه فردا...... بله حتما...... ممنون...... بزارین رو میزم....... خدافظ.
دازای:چویا نگهههههههه دار.
چویا:چیه.
دازای:اونجا بستنی داره🥺
چویا:نه.
دازای:تلو خدا🥺
چویا:اه..... باشه.
دازای:مرسییییی چوچووووو🎀
چویا:بهت گفتم اینجوری نگو پسره کله خرررررررررررر.
دازای:فعلا حرف نزن راهتو برو.
چویا:چی گفتییییییی.
دازای:باشه بابا اه.
چویا:کرمو.
دازای:هویج متحرک.
چویا:بزار بریم خونه یه پدری ازت در بیارم اون سرش نا پیدا.
دازای:الان که فکر میکنم اصلا شبیه هویج نیستی🙂👍
چویا:خفه.
فلش بک به بیست دقیقه بعد.
چویا:میتونی پاشی.
دازای:نه درد داره.
چویا:دستت و بزار دور گردنم با یه پا بیا.
دازای:باشه.
دازای دستش و گذاشت دور گردن چویا و چویا بهش کم کرد پاشه.
چویا:چه سنگینی.
دازای:توی که خیلی کوتوله و کم وزنی.
چویا:عه اینجوری ، باشه خودت بیا.
یه هو چویا دست دازای و ول کرد و دازای خورد زمین.
دازای :اییییی...... وحشی چرا اینجوری میکنی.
چویا:به من گفتی وحشی اره.....میخوای قبل ماموریتم تورو واسه دست گرمی بزنم که صدا خر بدی.
دازای:ماموریت؟
چویا:اره.
دازای:منم میامممممم.
چویا:ای وای دازای تورو خدا نه.
دازای:اومممممم.
چویا:دستت و بده.
چویا دو باره دازای و بلند کرد و بردش تو حموم و آب و باز کرد.
چویا:بوی کف در یا میدی هم زخمتو بشود هم خودتو لباساتو میزارم بیرون . کارت تموم شود برو لباست و بپوش من میرم طبقه پایین
فقط یه لحظه شلوارتو در بیار.
دازای:هااااا..... تو میخوای چیو ببینی.
چویا:نمیخوام چیزی ببینم فقط میخوام اون پماد و بانداژی که بستم و وردارم همین.
دازای :ب... باشه.
دازای شلوارشو در میاره و چویا بانداژ رو ورمیداره.
چویا:تموم شد من میرم تو هم به کارت برس.
P1
بخش اول
ویو چویا
مثل همیشه از دفتر موری سان اومدم بیرون و راه افتادم سمت دفتر.
ای خدا اخه چرا باید هم دفتر هم خونه من و این کله&#_با من یکی باشه .
درو باز کردم که برم تو.
ویو دازای.
قبل از اینکه چویا بیاد چند تا باد کنک آب کردم و منتظر موندم که یهو در باز شد و بادکنک و پرت کردم.
ویو چویا
فکر همچین چیزی رو کرده بودم و بخاطره همین جاذبه رو اماده کردم.
با جاذبه بادکنک ها رو نگه داشتم.
بعد پرتش کردم سمت خودش و خورد تو صورتش.
دازای:اهههههههه این قبول نبود چرا اینکارو کردی.
چویا:خفه اصلا چرا باید به حرف تو گوش کنم.
دازای:باشه بابا.
چویا:حالا چرا انقدر ناراحتی
دازای: نمیدونم امروز حوصله هیچی رو ندارم گفتم یکم اذیتت کنم شاید سر حال اومدم.
چویا:ام.... خب باشه.
دازای:من میرم.
ذهن چویا
تا خواستم بگم چرا رفت بیرون.
چویا : عهههههه....... این چرا اینجوری کرد اصلا..... ولش کن چرا باید برام مهم باشه.
.
.
.
.
.
.
.
فلش بک به نیم ساعت بعد
موری سان سریع در دفتر و باز کرد .
موری : چویا، دازای و ندیدی
چویا: نه...... خب میخواین برم دنبالش.
موری:ممنون میشم.
ویو چویا
همه جارو گشته بودم فقط مونده بود یه جا.
رفتم سمت ساحلی که قبلا رفتیم.
چویا:اه....اخه تو کجایی.... اهان دیدمت.
یکم رفتم جلو و دیدم دورش یکم خون هست و پاشو نگه داشته و لنگه پاش خونی شد.
سریع دویدم سمتش.
چویا:دازاییییی.... دازایییییییی.
دازای سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد.
پیشش زانو زدم .
چویا:احمق چیکا کردی چرا لباست خیسه.
دازای:با خودم گفتم اگه دردم داشته باشه تحمل میکنم دیگه خسته شدم پس خواستم برم تو اب تا نصف رفتم بعدش پام پیچ خورد افتادم پام زخم شد.
چویا:احمق.
دازای:ببخشید.
چویا: وایسا الان میام.
دازای:ب.... باشه.
چویا رفت و با پماد و بانداژ اومد .
چویا:پات و بده ببینم.
دازای:خوبه.
چویا:تو الان به این میگی خوب.... لج بازی نکن پاتو بده.
پاشو سمتم دراز کرد و شلوارشو دادم بالا.
یکم زدم رو پاش تا یکم ضد عفونی بشه.
دازای:ایی
چویا:درد داره.
دازای( باحالت مظلومی):میسوزه.
چویا:وایسا الان تموم میشه.
دازای پلکاش رو روهم میفشورد.
چویا:تموم شد.
دازای چشماشو باز کرد.
چویا:می تونی بلند شی.
دازای:نه🥺
چویا:اه
بایه حرکت خاک دورمون از زمین جدا کرد و رفتیم بین زمین و هوا موندیم.
چویا:از کدوم سمت بود...... اها.
۱۰ دقیقه بعد
چویا:بیا.
دازای:چی کار کنم با گوشی.
چویا:موری سان انگار کارت داشت بگیر جواب بده.
دازای:باشه....... الو....... چی...... نه....... نه.... چویا؟.... باشه.
دازای:چویا بیا گوشی بگیر موری سان تورو هم کار داره.
چویا:.... سلام..... بله........ پاش زخم شده بدم زخم شده دارم میبرم خونه....... نه فردا...... بله حتما...... ممنون...... بزارین رو میزم....... خدافظ.
دازای:چویا نگهههههههه دار.
چویا:چیه.
دازای:اونجا بستنی داره🥺
چویا:نه.
دازای:تلو خدا🥺
چویا:اه..... باشه.
دازای:مرسییییی چوچووووو🎀
چویا:بهت گفتم اینجوری نگو پسره کله خرررررررررررر.
دازای:فعلا حرف نزن راهتو برو.
چویا:چی گفتییییییی.
دازای:باشه بابا اه.
چویا:کرمو.
دازای:هویج متحرک.
چویا:بزار بریم خونه یه پدری ازت در بیارم اون سرش نا پیدا.
دازای:الان که فکر میکنم اصلا شبیه هویج نیستی🙂👍
چویا:خفه.
فلش بک به بیست دقیقه بعد.
چویا:میتونی پاشی.
دازای:نه درد داره.
چویا:دستت و بزار دور گردنم با یه پا بیا.
دازای:باشه.
دازای دستش و گذاشت دور گردن چویا و چویا بهش کم کرد پاشه.
چویا:چه سنگینی.
دازای:توی که خیلی کوتوله و کم وزنی.
چویا:عه اینجوری ، باشه خودت بیا.
یه هو چویا دست دازای و ول کرد و دازای خورد زمین.
دازای :اییییی...... وحشی چرا اینجوری میکنی.
چویا:به من گفتی وحشی اره.....میخوای قبل ماموریتم تورو واسه دست گرمی بزنم که صدا خر بدی.
دازای:ماموریت؟
چویا:اره.
دازای:منم میامممممم.
چویا:ای وای دازای تورو خدا نه.
دازای:اومممممم.
چویا:دستت و بده.
چویا دو باره دازای و بلند کرد و بردش تو حموم و آب و باز کرد.
چویا:بوی کف در یا میدی هم زخمتو بشود هم خودتو لباساتو میزارم بیرون . کارت تموم شود برو لباست و بپوش من میرم طبقه پایین
فقط یه لحظه شلوارتو در بیار.
دازای:هااااا..... تو میخوای چیو ببینی.
چویا:نمیخوام چیزی ببینم فقط میخوام اون پماد و بانداژی که بستم و وردارم همین.
دازای :ب... باشه.
دازای شلوارشو در میاره و چویا بانداژ رو ورمیداره.
چویا:تموم شد من میرم تو هم به کارت برس.
- ۷.۳k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط