{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

“Hate Kiss”

“Hate Kiss”

جونکوک جلوی آینه ایستاده بود و کراوات‌هاش رو یکی یکی بالا می‌گرفت. جیمین روی مبل لم داده بود و با یه لبخند شیطنت‌آمیز نگاهش میکرد.

«وای خیلی استرس دارم...» جونکوک نفس عمیقی کشید و برگشت به جیمین. «بگو ببینم، جیمین... تو شب بعد از ازدواجت با یونگی چطور گذشت؟»

جیمین کوسن رو پرت کرد سمت کوک و با صورتی که از خجالت قرمز شده بود، گفت: «وای کوک! تو دیگه بیش از حد خنگی! میخوای برات توضیح بدم اَخه؟»

جونکوک با یه خنده‌ی عصبی گفت: «خیلی خب، حداقل بگو کدوم کراوات قشنگ‌تره؟»

جیمین نگاهی به کراوات سفید و مشکی انداخت و بدون معطلی گفت: «مشکیه. میخوای تهیونگ تا شب طاقت بیاره یا نه؟»

جونکوک با یه اخم کوچیک کراوات مشکی رو برداشت و بست. بعد کت سفید و زیباش رو پوشید و جلوی آینه چرخید.

«چطورم؟»

جیمین بلند شد و رفت کنارش. با چشمانی که پر از احساس بود، گفت: «مثل یه شاهزاده‌ای، کوک. تهیونگ که ببینه‌ت، تا آخر شب نمیذاره بری.»

جونگوک خندید و آروم مشت زد به شونه‌ی جیمین: «خفه شو دیگه...»

جیمین با اون لبخند همیشگی گفت: «میدونم که میگم. یونگی هم دقیقاً همینطوری بود، تا اینکه شبش...»

«جیمین!»

«باشه باشه، گفتم دیگه!» جیمین خندید و رفت سمت در. «بیا که دیرمون میشه.»





تهیونگ جلوی آینه ایستاده بود و یونگی داشت یه کم کراواتش رو مرتب میکرد.

تهیونگ با نگاهی جدی به یونگی گفت: «ببین... اون شب... با جیمین چطوری رفتار کردی؟»

یونگی دستش رو روی کراوات تهیونگ قفل کرد و با لحنی خونسرد گفت: «منظورت چیه؟»

«مثل اینکه... ملایم بودی یا خشن؟» تهیونگ ابرو بالا انداخت.

یونگی چند ثانیه به چشمان تهیونگ نگاه کرد و بعد با اون لبخند مرموزش گفت: «تهیونگ، جیمین اگه از من یکم هم کتک خورده بود، تا الان زنده نبودم.»

تهیونگ خندید: «یعنی چی؟»

«یعنی جیمین پسر حساسیه، ولی عاشق اینه که کنترل از دستش بره.» یونگی شانه بالا انداخت. «تازه تو که با کوک بینهایت مهربونی، پس نگران نباش.»

تهیونگ کراواتش رو محکم بست و گفت: «کوک مثل یه تکه بلوره برام، میترسم بشکنه.»

یونگی دستش رو گذاشت روی شونه‌ش: «نمیشکنه، تهیونگ. کوک از همون اولش قوی‌تر از چیزی بود که فکر میکردی. فقط حالا دیگه با تو قوی‌تر شده.»

تهیونگ لبخند زد و رو به آینه، موهاش رو مرتب کرد: «پس امشب میخوام بهترین شب زندگیش رو بسازم.»


سالن عروسی

چراغها کم شد. موسیقی شروع به پخش کرد.

همه‌ی مهمونا، با ذوق براشون دست زدند

درب بزرگ سالن باز شد.

جونگوک با اون کت سفید و کراوات مشکی، قدم در سالن گذاشت. نور روی صورتش افتاده بود و انگار فرشته‌ای از آسمون اومده بود پایین.

و تهیونگ، با کت مشکی و کراوات سفید، آن سوی سالن ایستاده بود و نگاهش رو به جونگوک دوخته بود.

وقتی جونکوک بهش رسید، تهیونگ با صدایی که فقط برای گوش جونکوک بود، زمزمه کرد:

«قشنگ‌ترین مردی که تا حالا دیدم.»

جونکوک با گونه‌هایی سرخ، دستش رو توی دست تهیونگ گذاشت: « گریه‌ام میاد...»

تهیونگ آروم خندید و گفت: «امشب میخوام ببینمت وقتی که گریه میکنی از خوشحالی، نه از غصه.»

و زیر نگاه همه، پیشونیش رو به پیشونی جونگوک چسبوند و زمزمه کرد:

«از امروز، تو مال منی جونی. تا آخر عمر.»

جونگوک با چشمانی که پر از اشک شوق بود، لبخند زد و گفت:

«مال تو بودم از همون شبی که شربت رو بهم دادی.»

شرایط: ۱۸ لایک
۱۸ کامنت
دیدگاه ها (۳۱)

درود باید بگم چند دقیقه پیش با بدترین صحنه عمرم مواجه شدم به...

نام فیک: فراموشــی ...

تهیونگ یه لحظه ایستاد. دلش میخواست در رو بشکونه، بغلش کنه، ت...

[ادامه...]صبح روز بعد...بوی نون تست کل خونه رو پر کرده بود.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط