{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ادامه...]

[ادامه...]

صبح روز بعد...

بوی نون تست کل خونه رو پر کرده بود.

تهیونگ جلوی اجاق ایستاده بود.

کوک لیوان‌های چای رو روی میز می‌ذاشت.

اما...

برخلاف همیشه...

جیمین هنوز از اتاقش بیرون نیومده بود.

کوک به ساعت نگاه کرد.

کوک: عجیبه...

تهیونگ: آره.

کوک: امروز خودش خواب مونده؟

تهیونگ خندید.

تهیونگ: فکر کنم دیشب زیادی حرف زد.

درست همون موقع...

در اتاق آروم باز شد.

جیمین با موهای کاملاً به‌هم‌ریخته بیرون اومد.

جیمین: صبح بخیر...

تهیونگ: صبح بخیر.

کوک: بالاخره.

جیمین روی صندلی نشست.

چند ثانیه فقط به میز صبحونه نگاه کرد.

بعد خیلی جدی گفت:

جیمین: امروز نمی‌خوام خرابکاری کنم.

کوک و تهیونگ هم‌زمان به هم نگاه کردن.

کوک: باور کنم؟

جیمین: آره.

تهیونگ: مطمئنی؟

جیمین: امروز یه آدم آرومم.

...

ده دقیقه بعد...

جیمین واقعاً آروم بود.

کوک آروم زیر لب گفت:

کوک: من می‌ترسم.

تهیونگ: منم.

...

پنج دقیقه بعد...

بازم سکوت.

جیمین فقط چای می‌خورد.

کوک دیگه طاقت نیاورد.

کوک: حالت خوبه؟

جیمین: آره.

کوک: تب نداری؟

جیمین: نه.

تهیونگ رفت دستشو روی پیشونی جیمین گذاشت.

تهیونگ: نه... تب هم نداره.

جیمین اخم کرد.

جیمین: چرا باهام مثل مریضا رفتار می‌کنین؟

کوک: چون از وقتی بیدار شدی، هیچ کاری نکردی.

جیمین: خب خواستم یه روز بهتون استراحت بدم.

تهیونگ لبخند زد.

تهیونگ: ممنون.

...

بعد از صبحونه...

کوک مشغول جمع کردن ظرف‌ها شد.

تهیونگ داشت گلدون کنار پنجره رو آب می‌داد.

جیمین روی مبل نشسته بود و یه توپ کوچیک دستش گرفته بود.

توپ رو پرت می‌کرد بالا...

دوباره می‌گرفت.

یه بار...

دو بار...

سه بار...

کوک نگاهش کرد.

کوک: حواست باشه.

جیمین: هست.

بار چهارم...

توپ از دستش در رفت.

«تق!»

مستقیم خورد به کنترل تلویزیون.

کنترل از روی میز افتاد.

بعد خورد به لیوان خالی.

لیوان قل خورد و روی زمین افتاد.

همون لحظه توپ برگشت و آروم افتاد روی پای تهیونگ.

سه نفر هم‌زمان به توپ نگاه کردن.

سکوت...

جیمین خیلی آروم گفت:

جیمین: ...

جیمین: تقصیر جاذبه بود.

کوک خنده‌ش گرفت.

کوک: تو با جاذبه مشکل شخصی داری؟

جیمین: اون همیشه وسایلو میندازه.

تهیونگ توپ رو برداشت.

چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد یهو خیلی آروم پرت کرد سمت جیمین.

جیمین راحت گرفتش.

جیمین: اوه...

تهیونگ لبخند زد.

تهیونگ: حالا حواست باشه.

جیمین: چشم.

...

سه ثانیه بعد...

«تق!»

این دفعه توپ خورد به دیوار و برگشت مستقیم توی بغل کوک.

کوک توپ رو گرفت.

بدون اینکه حرفی بزنه، به جیمین نگاه کرد.

جیمین لبخند خیلی معصومی زد.

جیمین: این یکی عمدی نبود.

کوک: من هنوز چیزی نگفتم.

جیمین: از نگاهت فهمیدم.

تهیونگ خنده‌ش گرفت.

تهیونگ: امروز قرار بود خرابکاری نکنی.

جیمین شونه بالا انداخت.

جیمین: این خرابکاری نبود...

آزمایش فیزیک بود.

کوک توپ رو روی میز گذاشت.

کوک: از امروز به بعد...

توپ فقط بیرون از خونه.

جیمین: قبول.

کوک با تعجب گفت:

کوک: انقدر راحت قبول کردی؟

جیمین با لبخند از جاش بلند شد.

رفت سمت بالکن.

در رو باز کرد.

توپ رو برداشت.

جیمین: خب...

الان که بیرون خونه‌ست، دیگه قانونو رعایت کردم.

همون لحظه توپ رو به هوا پرت کرد.

سه ثانیه بعد...

توپ با یه مسیر کاملاً اشتباه برگشت داخل بالکن...

و مستقیم خورد به شونه‌ی خود جیمین.

«تق!»

جیمین همون‌جا نشست روی زمین.

جیمین: آخی...

کوک دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و زد زیر خنده.

تهیونگ هم با خنده به دیوار تکیه داد.

تهیونگ: حتی توپ هم از دستت خسته شده.

جیمین در حالی که شونه‌ش رو می‌مالید، با اخم ساختگی گفت:

جیمین: خیانت کرد...

حتی توپم با من نیست.

صدای خنده‌ی هر سه نفر دوباره توی خونه پیچید.

همون لحظه گوشی تهیونگ روی میز لرزید.

تهیونگ گوشی رو برداشت، چند ثانیه به صفحه نگاه کرد و قفلش کرد.

کوک فقط یه سؤال پرسید.

کوک: کاره؟

تهیونگ کوتاه جواب داد.

تهیونگ: آره... ولی نه امروز.

یه قرار برای دو روز دیگه‌ست.

جیمین همون‌طور که روی زمین نشسته بود، با لبخند گفت:

جیمین: پس یعنی دو روز کامل اعصابتو خرد می‌کنیم.

تهیونگ بدون اینکه حتی فکر کنه، جواب داد:

تهیونگ: انگار تا حالا نمی‌کردین.

کوک خندید.

کوک: راست میگه.

جیمین از روی زمین بلند شد، دست‌هاشو پشت سرش قفل کرد و با شیطنت گفت:

جیمین: خیلی خب...

پس برای دو روز آینده، یه برنامه‌ی مهم داریم.

کوک: چه برنامه‌ای؟

جیمین با یه لبخند مرموز گفت:

جیمین: هنوز نمی‌گم...

ولی مطمئن باشین آخرش تهیونگ پشیمون میشه که اجازه داد من حوصله‌م سر بره.

تهیونگ و کوک هم‌زمان به هم نگاه کردن.

بعد هر دو، با یک حس مشترک، فقط یک جمله گفتن:

«ای وای...»
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]همون شب...بارون دوباره شروع شده بود.قطره‌های بارون...

[ادامه...]صبح روز بعد...صدای جاروبرقی کل خونه رو برداشته بود...

[ادامه...]صبح روز بعد...ساعت...۸:۰۰تهیونگ از خواب بیدار شد.خ...

[ادامه...]بعد از ناهار...خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط