هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیم

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیم
ریز تا درشت
از همهمه ی زیاد،صدا به صدا نمیرسید
آنقَدَر میگفتیم و میخندیدیم که اصلاً متوجهِ گذر زمان نمیشدیم...
بوی غذای مادر بزرگ را تا چند خیابان آنطرف تر میشد حس کرد...
روزهای هفته را روی دورِ تند میزدیم تا برسیم به جمعه...
جمعه های بچگی مان را با هیچ روزی عوض نمیکردیم
گذشت و گذشت
"مادربزرگ" از میانمان رفت...
کاش مادربزرگ هنو هم بود..(:
دیدگاه ها (۳۵)

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیاد...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیاد...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیاد...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیاد...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیاد...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع ميشديمريز تا درشتاز همهمه ی زياد...

هر جمعه منزل "#مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیا...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیاد...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیاد...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع ميشديمريز تا درشتاز همهمه ي زياد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط