{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری بود عجیب می رنجیدم

روزگاری بود عجیب می رنجیدم
و این رنجش در بند بندِ وجودم نمایان می‌ شد
نه اینکه بگویم از همه چیز میرنجیدم نه!
اما تحمل سیاست های روزمره ی آدم ها را نداشتم
از اینکه تواضع و بزرگواری را به پای کم بودن
و ضعیف بودن می گذاشتند به جنون میرسیدم
از بازی های آدم ها سر در نمی آوردم و می رنجیدم
این رنجش اما از من آدم دیگری ساخت
به یک باره به خودم آمدم و دیدم
دیگر هیچ چیز برایم اهمیت قبل را ندارد
رنجیدم تا که فهمیدم ارزش هیچکس آنقدر نیست
که آرامشم را به هم بریزد
دیگر به آدم ها راه برای بازی کردن در زمین زندگی خودم ندادم
و راستش گذاشتم آن ها هر طور که دوست دارند فکر کنند
و باز هم در حباب خیالی خودشان به بازی کردن ادامه دهند
اما دور از من من بی آنکه شرمندگی را در چشم های آدم ها ببینم
در چشم هایشان خیره شدم و لبخند زدم
لبخند زدم تا که بدانند آدم یک جایی برای همیشه عوض می شود
و دور می شود تا بد شدن را انتخاب نکند
نمی رنجد تا رد زخم هایش کسی را نرنجاند.
دیدگاه ها (۴۶)

دیگر برایم مهم نیست !بی حس شده ام ...از قضاوت و بی انصافیِ ه...

پارت ۱۵دنیا دور سرم چرخید._چی گفتی؟تهیونگ آرام گفت:_پدرت نمر...

دلم میسوزه برای اون سطلیا که به خاطر اون چاهزاده خودشونو از ...

مهمونی پارت ۴۱

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

نماد مرگ پارت شیشم

گاهی آدم‌ها وارد زندگی‌مون می‌شن، بدون اینکه حتی خودشون بدون...

چند پارتی پارت ۴ چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.— تو... منو دو...

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

پارت نوزدهم | نزدیک تر.پارک لارابعد از رقص، دوباره کنار میچا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط