{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک

پارت یک

باران شرشر از آسمان می‌آمد ولی من فقط منتظر یه نفر بودم جیکوپ آنقدر منتظر بودم که ساعت ها گذشت و نفهمیدم داشتم میرفتم اتاقم که دیدم جیکوپ آمد با خوش حالی رفتم سمتش ولی با چیزی که دیدم خشکم زد روی گونه های جیکوپ انگار بوسیده شده
بود
لینا: این چیه
جیکوپ: آنقدر سوال نپرس من دوست دختر دارم جدی فکر کردی دوست دارم تو
فقط اینجا یه خدمتکاری
از حرفش ناراحت شدم
لینا: پس منم میرم خونه دوستم اون از تو خوشتیپ تره و بهتر از تو هست
که دیدم دستشو آورد بالا محکم زد تو گوشم و رفت منم تصمیم گرفتم خودمو بکشم دیگه خسته شده بودم بیست سال در اینجا زندانی بودم حتی رنگ حیاط
رو هم ندیدم داشتم میرفتم که بهش بگم منو آزاد کنه چون شاید اونوقت خودمو نکشتم که وقتی داشتم میرفتم با چیزی که شنیدم ترسیدم یعنی اون میخواد منو از اینجا بندازه بیرون و برای یکی دیگه کار کنم گفتم نکنه اگر منو به اون آدم بدن منو بکشه که همون لحظه..........
دیدگاه ها (۴)

پارت دوکه یکدفعه دیدم دستمو گرفت کشید طرف خودش جیکوپ: خوب شد...

پارت سه که دیدم یه پسر خیلی خیلی خوشگل درو باز کردجیمین: لین...

دومیش هم روحم با روح تو عوض شدهداستان در مورد دختر کوچکی چها...

اولیش سرنوشت منو جیمین هست داستان در مورد دختریه که زندانی ف...

پارت نهدرو باز کردم خیلی خوشحال شدم اون مینجی بودددددددلینا:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط