{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نه

پارت نه


درو باز کردم خیلی خوشحال شدم اون مینجی بوددددددد
لینا: مینجی
مینجی: لینا
همو بغل کردیم رفتیم نشستیم دیدم جیمین نیست
مینجی: دختر تو چرا یه زنگ بهم نمی زنی
لینا: من که گوشی ندارم جیمین اجازه نمیده گوشی داشته باشم
مینجی: من همراهم یه گوشی دارم با این گوشی بهم پیام بده
ذهن لینا: با اینکه میدونستم جیمین دعوام می‌کنه اهمیت ندادم که دیدم گوشی مینجی زنگ زد رفت ولی من گوشی رو فقط برای بازی کردن می خواستم
مکالمه حرف زدن مینجی با جیکوپ
( بچه ها مینجی لینا رو از جیکوپ خریده
و جیکوپ با مینجی قرار میزاشتن الان نمی زارن
مینجی: بله اگر می خوای درباره لینا بپرسی نباید زنگ میزدی شمارشو بهت میدم ولی اگر قبول نکرد با هات قرار بزاره دیگه بهش زنگ نزن
بعد رفتم به لینا گفتم کار برام پیش اومده باید برم بهم پیام بده
لینا: باشه
بعد که مینجی رفت در زدن باز کردم دیدم دوستای جیمین هستن همون لحظه جیمین هم اومد منم رفتم توی اتاقم که دیدم گوشیم زنگ خورد فکر کردم مینجی باشه ولی از صداش فهمیدم جیکوپ هست
جیکوپ: لینا باید برگردی پیشم

جیمین: بچه ها من میرم لینا رو صدا کنم که شنیدم لینا داره با جیکوپ حرف میزنه همون لحظه صدای در اومد مینجی
بود فهمیدم اون به لینا گوشی داده چون فقط اون می‌تونه همچین کاری کنه
لینا: جیکوپ دیگه زنگ نزن جیمین خیلی بهتر از تو هست
همون لحظه جیمین با عصبانیت اومد توی اتاق گوشی رو ازم گرفت
جیمین: اول تورو میکشم بعد مینجی
دستمو گرفت برد جلوی مینجی
جیمین: مینجی این گوشی تو هست
مینجی: آ....آره
جیمین محکم زد تو گوش مینجی خیلی ترسیدم
جیمین: دیگه حق ندارید هم دیگه رو ببینید
که دیدم جیمین اومد سمتم و..........
دیدگاه ها (۰)

پارت هشت رفتم شام خوردم بعد خوابیدمصبح بلند شدم رفتم دست و ص...

بنظر تون رمان سرنوشت منو جیمین رو زود تمومش کنم یعنی در حد ب...

پارت یک باران شرشر از آسمان می‌آمد ولی من فقط منتظر یه نفر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط