{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند. همیشه با هم بحث می‌کرد

در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند. همیشه با هم بحث می‌کردند. یک روز، اولین خیاط یک تابلو بالای مغازه‌اش نصب کرد. روی تابلو نوشته شده بود: «بهترین خیاط شهر»

دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازه‌اش نوشت: «بهترین خیاط کشور»

سومین خیاط نوشت: «بهترین خیاط دنیا»

چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یک خط کوچک نوشت: «بهترین خیاط این کوچه»

قرار نیست دنیامون رو بزرگ کنیم که توش گم بشیم، تو همون دنیایی که هستیم میشه خودمون رو بزرگ نشون بدیم!

#deep_feeling
دیدگاه ها (۳)

ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ ﺯﻧـﺶ ﮔـﻔـﺖ: "ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـﺎﺭ ﺧـﻮﺑـﯽ ﺍﻧ...

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادر...

روزی یکی از اشخاص از خود راضی در غیاب ولتر، نویسنده و فیلسوف...

پروفسور حسابی در زمان کار بر روی تحقیقش در یکی از دانشگاه ها...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۲۸ ویو راوی تقریبا ه...

تاج سلطنتی (The Royal Crown)

🍰 پارت اول | اولین لبخندصدای زنگ کوچکی که بالای در قنادی نصب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط