{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کابوس

✿کابوس ✿

خدایا، وحشت تنهایی ام کشت،
کسی با قصه ئ من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی،
به صد اندوه می نالم ــ روا نیست

شبم طی شد کسی بر در نکوبید، به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام، دلم از این همه بیکانگی سوخت...

به روی من نمی خندد امیدم، شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم، که غیر از اشک غم در دفترم نیست

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد،
بیا در کلبه ام شوری بر انگیز
بیا، شمعی به بالینم بیاویز، بیا، شعری به تابوتم بیاویز!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار، که: «این مرگ است و بر در میزند مُشت »
بیا ای همزبان جاودانی،
که امشب وحشت تنهایی ام کُشت!
/۳۷

" فریدون مشیری "
دیدگاه ها (۰)

✿ دلخسته ✿ ای دل‌، این‌جا دگر جای ما نیست با غم ما کسی آشنا...

✿ ما از امیدها همه یکجا گذشته‌ایم از آخرت بریده ز دنیا گذشت...

✿ ✿ به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌ها چه شد یارب در ا...

✿ ✿ نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد به دست هجر بسپردی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط