اشتباه خاص
اشتباه خاص!
پارت¹⁹
+:زانوهاش شل شده و با برخورد زانوهاش با سرامیک سرد ناله ای میکنه..:چرا باهام اینکارو میکنی؟!
...
م.ت:پسرم بیا بریم واسه شام..سریع لباس بپوش تا بریم!
-:باشه مامان..برو میام!...بعد از رفتن فرد سوم ب سمت حموم رفت و با دیدن جونگکوکی ش هیچ اعتنایی نکرد و با نگاهی خالی از احساس لب زد:سریع لباس بپوش بیا،منتظرتم..
+:با چشمای اشکی ب در بسته حموم زل زد..مرتیکه روانی..حالم ازت بهم میخوره..با خستگی و اشک های شوری ک از چشمای درخشانش میریخت ب سمت کمد مرد رفت..همهی لباس ها یا خیلی بزرگ بودن یا اصلا بدردش نمیخوردن...و با شنیدن شتاب در اتاق از جاش پرید..ولی اون تهیونگ نبود..
اون یونگ بود پسر عموی تهیونگ..برای از بین بردنش هرکاری میکرد..اما ایندفعه قراره تغیری داشته باشه..
&:با هیزی بدن پسر رو انالیز میکرد..لباسای اون زیادی واست بزرگه.. نظرت چیه بیای تو اتاق من؟..بت لباس میدم..
+:ع..عا..خیلی خب..باشه..
...
توی اتاق یونگ..
&:بیا اینم لباس..اروم ب سمتش رفت..سمت اون بدن سفید لخت!..ک فقط میخواست ب فاکش بده...جونگکوکی با ترس عقب عقب میرفت..:
ل..لطفا لباستو بده دیگه..منو اینقد نترسون!
&:ایندفعه باهات کاری ندارم..ولی مواظب خودت باش بچه جون...و با هجوم بردن سمتش بوسه محکمی ب لباش زد ولی
واسه جونگکوک خیلی ترسناک وحشتناک تر بود..و وقتی ک اون مرد رفت با پوشیدن لباس هاش ب گریه افتاد:
واسه چی؟..واسه چی اخه؟..ب سمت در رفت و ب طبقه پایین ب سالن غذا خوری رفت..و جلب توجه همه شد..کدوم پسری ب یه همچین زیبایی معروف بود؟..اما تهیونگ با عصبانیت بهش چشم دوخته بود..چون اون لباس ها..لباس خودش نبودن!..پس مال کی بود؟..و با نشستن پسرعموش ک روب. روش بود..حرفی نزد..:بیا بشین منتظر چی ای؟!..
...
پارت¹⁹
+:زانوهاش شل شده و با برخورد زانوهاش با سرامیک سرد ناله ای میکنه..:چرا باهام اینکارو میکنی؟!
...
م.ت:پسرم بیا بریم واسه شام..سریع لباس بپوش تا بریم!
-:باشه مامان..برو میام!...بعد از رفتن فرد سوم ب سمت حموم رفت و با دیدن جونگکوکی ش هیچ اعتنایی نکرد و با نگاهی خالی از احساس لب زد:سریع لباس بپوش بیا،منتظرتم..
+:با چشمای اشکی ب در بسته حموم زل زد..مرتیکه روانی..حالم ازت بهم میخوره..با خستگی و اشک های شوری ک از چشمای درخشانش میریخت ب سمت کمد مرد رفت..همهی لباس ها یا خیلی بزرگ بودن یا اصلا بدردش نمیخوردن...و با شنیدن شتاب در اتاق از جاش پرید..ولی اون تهیونگ نبود..
اون یونگ بود پسر عموی تهیونگ..برای از بین بردنش هرکاری میکرد..اما ایندفعه قراره تغیری داشته باشه..
&:با هیزی بدن پسر رو انالیز میکرد..لباسای اون زیادی واست بزرگه.. نظرت چیه بیای تو اتاق من؟..بت لباس میدم..
+:ع..عا..خیلی خب..باشه..
...
توی اتاق یونگ..
&:بیا اینم لباس..اروم ب سمتش رفت..سمت اون بدن سفید لخت!..ک فقط میخواست ب فاکش بده...جونگکوکی با ترس عقب عقب میرفت..:
ل..لطفا لباستو بده دیگه..منو اینقد نترسون!
&:ایندفعه باهات کاری ندارم..ولی مواظب خودت باش بچه جون...و با هجوم بردن سمتش بوسه محکمی ب لباش زد ولی
واسه جونگکوک خیلی ترسناک وحشتناک تر بود..و وقتی ک اون مرد رفت با پوشیدن لباس هاش ب گریه افتاد:
واسه چی؟..واسه چی اخه؟..ب سمت در رفت و ب طبقه پایین ب سالن غذا خوری رفت..و جلب توجه همه شد..کدوم پسری ب یه همچین زیبایی معروف بود؟..اما تهیونگ با عصبانیت بهش چشم دوخته بود..چون اون لباس ها..لباس خودش نبودن!..پس مال کی بود؟..و با نشستن پسرعموش ک روب. روش بود..حرفی نزد..:بیا بشین منتظر چی ای؟!..
...
- ۹.۴k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط