هر روز سوار اتوبوس تندرو میشوم و از یک مسیر حرکت میکنم.
هر روز سوار اتوبوس تندرو میشوم و از یک مسیر حرکت میکنم.
به سر و صدا و شلوغی محیط عادت کردهام و بعضی وقتها حتی در این اوضاع و احوال، چرت کوتاهی میزنم.
در شلوغی داخل اتوبوس، نفس آدمها به هم نزدیکتر است؛ احساسشان را نمیدانم.
در این فضای کوچک و بسته، مردم مجبورند به هم نزدیک شوند اما چهار چشمی مواظب خودشان هستند.
آن روز طبق معمول در قسمتی از مسیر، در اتوبوس خوابم برده بود که ناگهان نوری به چشمم خورد و بیدارم کرد.
وقتی چشم باز کردم دیدم پسری پریشان احوال، تیغ موکت بری در دست دارد.
انعکاس نور خورشید از همان تیغ بود که مرا بیدار کرد. پسر ناشناس تازهکار بود و وقتی میخواست کیف یک مسافر را بزند دستش را زخمی کرده بود.
صاحب کیف که مرد مسن و خوش لباسی بود وقتی سرش را برگرداند تازه متوجه شد چه اتفاقی افتاده است.
پسر بزهکار به خاطر رو شدن دستش، رنگ به رخسار نداشت.
هر دو نفر چند لحظه ساکت ماندند و بقیه مسافران هم با تعجب به آنان نگاه کردند.
انتظار میرفت مرد خوش ظاهر، داد و فریاد کند اما این کار را نکرد. وحشت جای سراسیمگی را در چهره پسر گرفته بود.
چکچک های قطرههای خون که از انگشتان دست او به زمین میریخت جو اتوبوس را منجمد کرده بود.
حواس تمامی مسافران روی او و مرد خوش ظاهر متمرکز شده بود.
چند لحظه بعد، مسافر مسن، سرش را پایین انداخت و وانمود کرد که شکاف بزرگ روی کیفش را ندیده است.
مرد مهربان، مقداری باند از کیفش بیرون آورد و به سرعت دست زخمی پسر بزهکار را با آن بست و با آرامش گفت: پسرم من پزشک هستم. مواظب خودت باش. بعضی زخمها به آسانی خوب نمیشوند.
با این حرف، یخ چهره پسر آب شد. دست دیگرش را باز کرد و گفت: این گوشی همراه شماست روی زمین افتاده بود.
پسر زخمی در ایستگاه بعدی پیاده شد. پس از حرکت اتوبوس، از پشت شیشه او را دیدم که دست سالمش را تکان میداد.
انگار با نگاهش فریاد میزد: درس بزرگی به من دادی دکتر؛ فراموشت نخواهم کرد.
به سر و صدا و شلوغی محیط عادت کردهام و بعضی وقتها حتی در این اوضاع و احوال، چرت کوتاهی میزنم.
در شلوغی داخل اتوبوس، نفس آدمها به هم نزدیکتر است؛ احساسشان را نمیدانم.
در این فضای کوچک و بسته، مردم مجبورند به هم نزدیک شوند اما چهار چشمی مواظب خودشان هستند.
آن روز طبق معمول در قسمتی از مسیر، در اتوبوس خوابم برده بود که ناگهان نوری به چشمم خورد و بیدارم کرد.
وقتی چشم باز کردم دیدم پسری پریشان احوال، تیغ موکت بری در دست دارد.
انعکاس نور خورشید از همان تیغ بود که مرا بیدار کرد. پسر ناشناس تازهکار بود و وقتی میخواست کیف یک مسافر را بزند دستش را زخمی کرده بود.
صاحب کیف که مرد مسن و خوش لباسی بود وقتی سرش را برگرداند تازه متوجه شد چه اتفاقی افتاده است.
پسر بزهکار به خاطر رو شدن دستش، رنگ به رخسار نداشت.
هر دو نفر چند لحظه ساکت ماندند و بقیه مسافران هم با تعجب به آنان نگاه کردند.
انتظار میرفت مرد خوش ظاهر، داد و فریاد کند اما این کار را نکرد. وحشت جای سراسیمگی را در چهره پسر گرفته بود.
چکچک های قطرههای خون که از انگشتان دست او به زمین میریخت جو اتوبوس را منجمد کرده بود.
حواس تمامی مسافران روی او و مرد خوش ظاهر متمرکز شده بود.
چند لحظه بعد، مسافر مسن، سرش را پایین انداخت و وانمود کرد که شکاف بزرگ روی کیفش را ندیده است.
مرد مهربان، مقداری باند از کیفش بیرون آورد و به سرعت دست زخمی پسر بزهکار را با آن بست و با آرامش گفت: پسرم من پزشک هستم. مواظب خودت باش. بعضی زخمها به آسانی خوب نمیشوند.
با این حرف، یخ چهره پسر آب شد. دست دیگرش را باز کرد و گفت: این گوشی همراه شماست روی زمین افتاده بود.
پسر زخمی در ایستگاه بعدی پیاده شد. پس از حرکت اتوبوس، از پشت شیشه او را دیدم که دست سالمش را تکان میداد.
انگار با نگاهش فریاد میزد: درس بزرگی به من دادی دکتر؛ فراموشت نخواهم کرد.
- ۸۵۷
- ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط