𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۱۱ : ( نامه )
هیونجین تا صبح فقط به یک جمله فکر میکرد.
[وقتشه اون نامه رو بهش بدیم.]
چه نامهای؟
و چرا اینهمه سال هیچوقت چیزی دربارهش نشنیده بود؟
...
فردای اون شب...
فلیکس به دانشگاه نیومد.
دوباره.
هیونجین با کلافگی از کلاس بیرون زد.
همین که از پلهها پایین میاومد، یکی صداش کرد.
_ هوانگ هیونجین؟
برگشت.
یه مرد مسن با لباس فرم دانشگاه روبهروش ایستاده بود.
مرد مسن : شما هیونجینی؟
هیونجین : بله.
مرد یه پاکت سفید از کیفش بیرون آورد.
مرد مسن : یکی اینو برات گذاشته بود.
هیونجین : کی؟
مرد مسن : نمیدونم.
گفت فقط به دست خودت برسونم.
...
هیونجین تا رسیدن به حیاط دانشگاه صبر کرد.
بعد پاکت رو باز کرد.
داخلش فقط یک برگه بود.
خط روی کاغذ رو همون لحظه شناخت...
دستخط فلیکس بود.
داخل نامه نوشته بود :
(هیونجین ...
اگه این نامه به دستت رسیده، یعنی نتونستم جلوشونو بگیرم.
اول از همه... بابت همهی این سالها متأسفم.
میدونم ازم متنفری و حق هم داری.
ولی باور کن ... هیچوقت با اختیار خودم نرفتم.
فقط یه خواهش دارم...
دیگه دنبالم نیا... این آخرین خواهش منه.)
...
نامه همونجا تموم شده بود.
هیونجین چند بار برگه رو زیرورو کرد.
با خودش گفت
هیونجین : فقط همین؟
هیچ چیز دیگهای نبود.
...
همون لحظه گوشی هیونجین لرزید.
پیام از یک شمارهی ناشناس :
[اگه حقیقت رو میخوای... تنها بیا.]
پایین پیام فقط یک آدرس نوشته شده بود.
پارک .... ( هرچی اسمشو میزارید )
ساعت۹ شب.
...
شب شده بود ...
هیونجین سر قرار رفت.
پارک تقریباً خالی بود.
فقط صدای آب رودخونه شنیده میشد.
چند دقیقه گذشت.
کسی نیومد.
هیونجین خواست برگرده...
که صدای قدمهایی از پشت سرش شنید.
برگشت.
اما...
فلیکس نبود.
همون مرد کتوشلواری بود.
مرد ناشناس : بالاخره اومدی.
هبونجین : من باید این سوالو میپرسیدم ...
فلیکس کجاست؟
مرد ناشناس : جای امن.
هیونجین : نامه رو تو فرستادی؟
مرد لبخند زد.
مرد ناشناس : نه...
اون واقعاً نامهی فلیکس بود.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : پس حقیقت چیه؟
مرد چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
مرد ناشناس : میخوای بدونی چرا هفت سال پیش ناپدید شد؟
قلب هیونجین تندتر زد.
هیونجین : آره.
مرد ناشناس : چون...
فلیکس خودش انتخاب نکرد.
یکی مجبورش کرد.
هیونجین خشکش زد.
هیونجین : کی؟
مرد مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
مرد ناشناس : پدر خودت.
...
برای چند ثانیه...
انگار زمان متوقف شد.
هیونجین فقط به مرد خیره مونده بود.
هیونجین : ...چی گفتی؟
مرد بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، برگشت و از پارک خارج شد.
هیونجین همونجا بیحرکت موند.
فقط یک جمله توی ذهنش تکرار میشد...
[پدر خودت...]
هیونجین با خودش میگفت : یعنی پدر خودم اینهمه سال کسی که دوستش داشتم رو ازم دور میکرده ؟
پایان پارت ۱۱
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
پارت ۱۱ : ( نامه )
هیونجین تا صبح فقط به یک جمله فکر میکرد.
[وقتشه اون نامه رو بهش بدیم.]
چه نامهای؟
و چرا اینهمه سال هیچوقت چیزی دربارهش نشنیده بود؟
...
فردای اون شب...
فلیکس به دانشگاه نیومد.
دوباره.
هیونجین با کلافگی از کلاس بیرون زد.
همین که از پلهها پایین میاومد، یکی صداش کرد.
_ هوانگ هیونجین؟
برگشت.
یه مرد مسن با لباس فرم دانشگاه روبهروش ایستاده بود.
مرد مسن : شما هیونجینی؟
هیونجین : بله.
مرد یه پاکت سفید از کیفش بیرون آورد.
مرد مسن : یکی اینو برات گذاشته بود.
هیونجین : کی؟
مرد مسن : نمیدونم.
گفت فقط به دست خودت برسونم.
...
هیونجین تا رسیدن به حیاط دانشگاه صبر کرد.
بعد پاکت رو باز کرد.
داخلش فقط یک برگه بود.
خط روی کاغذ رو همون لحظه شناخت...
دستخط فلیکس بود.
داخل نامه نوشته بود :
(هیونجین ...
اگه این نامه به دستت رسیده، یعنی نتونستم جلوشونو بگیرم.
اول از همه... بابت همهی این سالها متأسفم.
میدونم ازم متنفری و حق هم داری.
ولی باور کن ... هیچوقت با اختیار خودم نرفتم.
فقط یه خواهش دارم...
دیگه دنبالم نیا... این آخرین خواهش منه.)
...
نامه همونجا تموم شده بود.
هیونجین چند بار برگه رو زیرورو کرد.
با خودش گفت
هیونجین : فقط همین؟
هیچ چیز دیگهای نبود.
...
همون لحظه گوشی هیونجین لرزید.
پیام از یک شمارهی ناشناس :
[اگه حقیقت رو میخوای... تنها بیا.]
پایین پیام فقط یک آدرس نوشته شده بود.
پارک .... ( هرچی اسمشو میزارید )
ساعت۹ شب.
...
شب شده بود ...
هیونجین سر قرار رفت.
پارک تقریباً خالی بود.
فقط صدای آب رودخونه شنیده میشد.
چند دقیقه گذشت.
کسی نیومد.
هیونجین خواست برگرده...
که صدای قدمهایی از پشت سرش شنید.
برگشت.
اما...
فلیکس نبود.
همون مرد کتوشلواری بود.
مرد ناشناس : بالاخره اومدی.
هبونجین : من باید این سوالو میپرسیدم ...
فلیکس کجاست؟
مرد ناشناس : جای امن.
هیونجین : نامه رو تو فرستادی؟
مرد لبخند زد.
مرد ناشناس : نه...
اون واقعاً نامهی فلیکس بود.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : پس حقیقت چیه؟
مرد چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
مرد ناشناس : میخوای بدونی چرا هفت سال پیش ناپدید شد؟
قلب هیونجین تندتر زد.
هیونجین : آره.
مرد ناشناس : چون...
فلیکس خودش انتخاب نکرد.
یکی مجبورش کرد.
هیونجین خشکش زد.
هیونجین : کی؟
مرد مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
مرد ناشناس : پدر خودت.
...
برای چند ثانیه...
انگار زمان متوقف شد.
هیونجین فقط به مرد خیره مونده بود.
هیونجین : ...چی گفتی؟
مرد بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، برگشت و از پارک خارج شد.
هیونجین همونجا بیحرکت موند.
فقط یک جمله توی ذهنش تکرار میشد...
[پدر خودت...]
هیونجین با خودش میگفت : یعنی پدر خودم اینهمه سال کسی که دوستش داشتم رو ازم دور میکرده ؟
پایان پارت ۱۱
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
- ۴۶
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط