__________________________________
__________________________________
عشق لجباز من💝
__________________________________
پارت(۶)
__________________________________
دیدم شمارش ناشناسه برداشتم که گفت
_سلام عزیزم خوبی😊
+اوه سلام جیمین شماره ی منو از کجا بلدی؟؟؟
_دوستت امیلی بهم داد
+اهان اوکی خب کاری داشتی؟
_اره عزیزم میخواستم بگم امشبو باهم باشیم فردا صبح باهم بریم مدرسه نظرت چیه هوم؟؟؟؟
+فکر خوبیه پس ساعت ۹ بیاین خونه من و امیلی
_باش پس یک ساعت دیگه اونجاییم
+باش بای
_بای
ویو نیلا
قطع کردم و به امیلی گفتم آماده شه که پسرا میان خونه تمیز باشه
+امیلی من آشپزی میکنم توام اتاق مهمون رو برا پسرا اماده کن اونجا بخوابن بعدم یکم اتاق پذیرایی رو تمیز کن باشه
×چشم بانو امر دیگه ای داشتین در خدمتم🤣
+خوش نمک زود باش
×باشه بابا😅
بعد از اینکه امیلی رفت منم برداشتم کیمچی و موچی و نودل و اسنک درست کردم و برای نوشیدنی ویسکی گذاشتم و میز رو تزئین کردم که امیلی گفت
×به به نیلا خانم چه کرده😋
+شکمو من که همش برا تو غذا درست میکنم
×اره ولی این دفعه فرق داره اخه برا عشقتم درست کردی🤭
اینو گفت و فرار کرد منم دنبالش دویدم و گفتم
+امیلی جرعتشو داری وایسا تا بکشمت
×غلط کردم کمکککک(داد زد)
+اینجا........(صدای زنگ باعث شد هردو وایسن و نیلا همو کامل حرفشو نگفت)
+من میرم باز کنم بعدا به حسابت میرسم
×باشه بابا اول درو باز کن بعد
درو باز کردم که با جیمین و تهیونگ(بچه ها یادم نیست تو پارت های قبلی گفتم یا نه ولی دوست پسر امیلی همون تهیونگه اگرم اسمشو چیز دیگه ای گفتم شرمنده😁😁)
مواجه شدم سلام کردم و گفتم
+بچه ها اگه خسته نیستید بریم شام چون من خیلی گشنمه
×منم همینطور
÷_ماهم
همه رفتیم و شام خوردیم لیوان های ویسکی رو آوردم و ریختم همه خوردیم و تقریبا مست بودیم و هوشیاری داشتیم که امیلی گفت
×نظرتونه فیلم بینیم؟
+÷_باش ببینیم
خلاصه فیلم رو دیدیم و همه رفتیم و خوابیدیم
دیگه صبح شده بود و منو امیلی بیدار بودیم کارای لازمو کردیم و پسرا رو صدا کردیم همه ی وسایلمون رو جمع کردیم رفتیم سمت ماشین و وسایلم رو گذاشتیم صندوق عقب و رفتیم نشستیم به مدرسه رسیدیم که مدیر اومد و گفت:
&بچه ها امروز چوی یونا حالش خوب نیست و نمیاد هم گروهی های یونا باید بدون یونا ادامه بدن.
جیمین رو به من کرد گفت؛
_آخوند خوبه نیومد واقعا حوصلشو نداشتم تو چی
+اره منم خوشحالم نیست😊
راه افتادیم سمت مربی که مربی گفت................
بچه ها اببخشید دیروز هرچی میزاشتم آپ نمیشد😁
عشق لجباز من💝
__________________________________
پارت(۶)
__________________________________
دیدم شمارش ناشناسه برداشتم که گفت
_سلام عزیزم خوبی😊
+اوه سلام جیمین شماره ی منو از کجا بلدی؟؟؟
_دوستت امیلی بهم داد
+اهان اوکی خب کاری داشتی؟
_اره عزیزم میخواستم بگم امشبو باهم باشیم فردا صبح باهم بریم مدرسه نظرت چیه هوم؟؟؟؟
+فکر خوبیه پس ساعت ۹ بیاین خونه من و امیلی
_باش پس یک ساعت دیگه اونجاییم
+باش بای
_بای
ویو نیلا
قطع کردم و به امیلی گفتم آماده شه که پسرا میان خونه تمیز باشه
+امیلی من آشپزی میکنم توام اتاق مهمون رو برا پسرا اماده کن اونجا بخوابن بعدم یکم اتاق پذیرایی رو تمیز کن باشه
×چشم بانو امر دیگه ای داشتین در خدمتم🤣
+خوش نمک زود باش
×باشه بابا😅
بعد از اینکه امیلی رفت منم برداشتم کیمچی و موچی و نودل و اسنک درست کردم و برای نوشیدنی ویسکی گذاشتم و میز رو تزئین کردم که امیلی گفت
×به به نیلا خانم چه کرده😋
+شکمو من که همش برا تو غذا درست میکنم
×اره ولی این دفعه فرق داره اخه برا عشقتم درست کردی🤭
اینو گفت و فرار کرد منم دنبالش دویدم و گفتم
+امیلی جرعتشو داری وایسا تا بکشمت
×غلط کردم کمکککک(داد زد)
+اینجا........(صدای زنگ باعث شد هردو وایسن و نیلا همو کامل حرفشو نگفت)
+من میرم باز کنم بعدا به حسابت میرسم
×باشه بابا اول درو باز کن بعد
درو باز کردم که با جیمین و تهیونگ(بچه ها یادم نیست تو پارت های قبلی گفتم یا نه ولی دوست پسر امیلی همون تهیونگه اگرم اسمشو چیز دیگه ای گفتم شرمنده😁😁)
مواجه شدم سلام کردم و گفتم
+بچه ها اگه خسته نیستید بریم شام چون من خیلی گشنمه
×منم همینطور
÷_ماهم
همه رفتیم و شام خوردیم لیوان های ویسکی رو آوردم و ریختم همه خوردیم و تقریبا مست بودیم و هوشیاری داشتیم که امیلی گفت
×نظرتونه فیلم بینیم؟
+÷_باش ببینیم
خلاصه فیلم رو دیدیم و همه رفتیم و خوابیدیم
دیگه صبح شده بود و منو امیلی بیدار بودیم کارای لازمو کردیم و پسرا رو صدا کردیم همه ی وسایلمون رو جمع کردیم رفتیم سمت ماشین و وسایلم رو گذاشتیم صندوق عقب و رفتیم نشستیم به مدرسه رسیدیم که مدیر اومد و گفت:
&بچه ها امروز چوی یونا حالش خوب نیست و نمیاد هم گروهی های یونا باید بدون یونا ادامه بدن.
جیمین رو به من کرد گفت؛
_آخوند خوبه نیومد واقعا حوصلشو نداشتم تو چی
+اره منم خوشحالم نیست😊
راه افتادیم سمت مربی که مربی گفت................
بچه ها اببخشید دیروز هرچی میزاشتم آپ نمیشد😁
- ۴۶۵
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط