{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Royal Veil Part روز معمولی نگاه همیشه مراقب

---

Royal Veil — Part 5: روز معمولی، نگاه همیشه مراقب

صبح همان روز، تهیونگ پشت میز صبحانه نشست. نور ملایم خورشید از پنجره‌ها وارد می‌شد و روی میز پهن شده بود. یک فنجان قهوه، دفترچه‌ای برای یادداشت و چند کتاب کنار دستش قرار داشت.
– امروز برنامه دانشگاه طولانیه، گفت به خودش، و سپس به سمت در حرکت کرد.

جونگکوک پشت سرش ایستاد، یونیفرم ساده و مرتبش مثل همیشه حس نظم و مراقبت می‌داد.
× لباس شما آماده است و کیف دانشگاه به همراه وسایل ضروری حاضر است.
– ممنون، گفت تهیونگ، و کمی لبخند زد، ولی هنوز همان غرور آرام همیشگی در نگاهش بود.

در دانشگاه، تهیونگ با دانشجویان برخورد کرد. سلامی کوتاه، چند لبخند دوستانه، بدون تشریفات و بدون اینکه کسی بداند او پرنس است.
€ امروز پروژه گروهی داریم، گفت یکی از دانشجوها.
– خوبه، من هم اضافه می‌شوم، گفت تهیونگ و به آرامی کنار آن‌ها رفت.

جونگکوک مثل همیشه پشت در کلاس ایستاده بود و مراقب حرکات تهیونگ بود، اما در عین حال غرق در نگاه کردنش فرو رفت بود ، پرنسی که هر پرنسسی آرزوی هم صحبت شدن باهاش رو دارن.

در طول کلاس، تهیونگ به بحث‌ها گوش می‌داد و چند نکته اضافه می‌کرد. او با هوش و درایت خود توانست نظرات هم‌کلاسی‌ها را به مسیر مناسبی هدایت کند، اما هیچ‌گاه خود را برتر از دیگران نشان نداد.
& تو همیشه این‌قدر کنترل داری؟ یکی از دانشجوها پرسید.
تهیونگ لبخند زد و گفت:
– تلاش می‌کنم.

بعد از کلاس، تهیونگ به همراه جونگکوک به کافه تریا دانشگاه رفتن . × چیزی میل دارین؟
_ ی گونگچایه × بسیار خب، اهوم ببخشید ی گونگچایه و ی شیر موز
¥ بله ،صبر کنین لطفا!
تا آماده شدن نوشیدنی ها جونگکوک و تهیونگ با هم ، هم صحبت شدن با اینکه جونگکوک آدم اونقدرا اجتماعی نبود اما وقتی با تهیونگ صحبت می‌کرد به یک انسان کاملا جدید تبدیل میشد.

تهیونگ هم همینطور بود وقتی با جونگکوک صحبت می‌کرد تمام فشار های قصر و خانواده اش رو از یادش می‌رفت و اون لحظات تنها لحظاتی بود که لبخند واقعی بر لب داشت.
---
چند ساعت بعد ...

× امروز دانشگاه چطور بود؟
_ خوب بود
× میخوام ببرم به جایی حاضرین با من بیاین؟
_ کجا؟
× جایی که هر وقت احساس فشار میکنم میرم و احساس رهایی میکنم ، حس کردم شما هم نیازش دارین .
_ فکر خوبیه
آنها با هم رفتن به بلند ترین نقطه سئول برج نامسان ، جایی کسی با اون ها کاری ندارند و احساس رهایی میکنن ، رهایی از مسئولیت ها ، درد ها و حتی اجبار ها ، به طوری که در اون ارتفاع انگار با وزش باد تمام این افگار حال بد کن و منفی به نطقه های دور میرن.
---

شب هنگام، باز هم تهیونگ به آینه نگاه کرد. هیچ تاجی نبود، هیچ لبخند رسمی نبود. فقط خودش بود، خسته اما راضی از روزی که توانسته بود برای لحظاتی واقعی باشد، حتی در زندگی محدود و تحت نظارتش.

جونگکوک از دفترش به سمت در اتاق تهیونگ نگاه کرد و در دلش زمزمه کرد:
«هر روز، بیشتر متوجه می‌شوم که این پرنس، بیش از هر تاجی که روی سرش است، نیاز به محافظت دارد.»


---

✨ پایان پارت ۵
منتظر باش!
حمایت🧡
دیدگاه ها (۶)

---Royal Veil — Part 6: میان کلاس و سایهٔ خانوادهصبح زود، نو...

---Royal Veil — Part 7: سکوت زیر صدای پیانوشب بعد از بازگشت ...

Royal Veil — Part 4: روزمرگی زیر تاج---هنگام ظهر، نور خورشید...

ادامه پارت ۳---وقتی وقت خداحافظی رسید، تهیونگ به کودکان و کا...

☕ قهوه تلخ☕️پارت بیست پنجمیه محوطه‌ی بزرگ بود. انبارهای قدیم...

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست هشتمشب توی خونه‌ی امنهمونجا موندیم. جی...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه هفتمجونگکوک: می‌بینی؟ همه چی درست شد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط