{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ☕️
پارت بیست هشتم

شب توی خونه‌ی امن

همونجا موندیم. جیمین گفت خطرناکه برگردیم. هانا و تهیونگ توی یه اتاق، جیمین توی اتاق دیگه، دو-هیون توی پذیرایی رو مبل، و من و جونگکوک... توی یه اتاق کوچیک با یه پنجره به جنگل.

اتاق سرد بود. یه بخاری کوچیک گوشه‌ش بود. جونگکوک رفت روشنش کرد. نور نارنجی بخاری ریخت رو دیوارها.

روی زمین نشستیم. پشتم به تخت بود، کنار بخاری. جونگکوک کنارم.

لی لی: امروز نزدیک بود...

جونگکوک: می‌دونم. ولی نشد.

لی لی: تو اومدی جلوی من.

جونگکوک: (نگاه به آتیش) همیشه میام.

لی لی: چرا؟

جونگکوک برگشت سمت من. چشماش توی نور آتیش برق می‌زد.

جونگکوک: چون تو رو... (مکث کرد) چون تو برام مهمی. خیلی.

لی لی: منم تو برام مهمی. از اون روز اول که دیدمت.

جونگکوک: اون روز اول که لبخند زدی، دلم ریخت.

خندیدم. بی‌اختیار.

لی لی: من که لبخند نزدم. ترسیده بودم.

جونگکوک: نه. لبخند زدی. یه لبخند کوچیک. من دیدم.

دستش رو آورد نزدیک صورتم. انگشتاش رو گذاشت روی گونه‌م.

جونگکوک: سردته.

لی لی: تو گرمی.

نزدیکتر شد. پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی من. چشمامون به هم دوخته شده بود. نفسش رو روی لبام حس می‌کردم.

جونگکوک: لی لی.........
دیدگاه ها (۶)

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست نهمجونگکوک: لی لی... می‌تونم ببوسمت؟قل...

☕️قهوه تلخ☕️پارت سیجونگکوک دست منو گرفت. هر دو ساکت بودیم. د...

☕️قهوه تلخ☕️بیست هفتمتهیونگ: دو-هیون، چی شده؟دو-هیون: هیچی. ...

https://wisgoon.com/ho3eiin هیتر گزارش شه

☕️قهوه تلخ پارت بیستمجونگکوک: اومد کنار تخت من نشست. تو نور ...

☕️قهوه تلخ پارت نوزدهمجیمین: پدرت واسه کانگ کار می‌کرد؟دو-هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط