{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اشک حسرت #پارت ۱۸۴

#اشک حسرت #پارت ۱۸۴



آسمان :
با اینکه این مدت. با سعید در ارتباط هم بودم ولی بدجوری دلم براش تنگ شده بود دلم می خواست هر چه زودتر ببینمش
با رسیدنم به خونه هدیه وامید کلی خوشحال شدن آرمیس که این مدت حسابی حالش عوض شده بود لبخند به لب داشت وخیلی راحت رفت تو بغل هدیه هدیه هم کلی ذوق کرده بود وسایلمو تو اتاق چیدم وآرمیس که خیلی خسته بود رو حموم کردم وبهش غذا دادم وخوابوندمش ورفتم از اتاق بیرون امید داشت تی وی می دید وهدیه داشت تو آشپزخونه سیب زمینی سرخ می کرد
- کمک می خوای زن داداش
با لبخند گفت : نه عزیزم تو فعلا خسته ای بگو ببینم عزیزم خوش گذشت
- خوش که چی بگم فقط اونجا زیادی آرامش بود ومنو آرمیس خیلی خوشمون میومد
هدیه : همین دیگه عزیزم آرامش شما مهم بود
- چه خبر از عروس داماد ها
هدیه : خوبه حسابی در رفت وآمد وخوشگذرونین
- خدارو شکر
هدیه : اگه می خوای حال اصل کاری رو هم برات گزارش کنم
- اگه زحمتی نیست
هدیه : اونم خوبه خدا رو شکر کارش تو شرکت یکم کمتر شده وآرامش بیشتری داره واینکه گفتم امشب بیاد اینجا
- واقعا ؟
هدیه : اره نمی دونه تو اومدی گفتم شام بیا اینجا گفت میاد دلش برا هومان تنگ شده
- خوشبحال هومان
هدیه خندید وگفت : آی آی قرار نیست به پسر من حسودی کنی
خندیدم
هدیه : برو که الان سعیدم پیداش میشه
- برم کجا آخه ؟
هدیه : برو یکم به خودت برس
بدم نمی گفت رفتم اتاقم وبه قول هدیه یکم به خودم رسیدم واومدم بیرون که هم زمان زنگ زدن چون من کنار آیفون بودم دکمه تصویر رو زدم سعید بود دکمه در رو هم زدم ورفتم تو آشپزخونه دو دیقه‌بعد سعید اومد وبه امید سلام کرد بعدم کلی قربون صدقه ای هومان رفت که منم کلی حسودیم شد سرک انداختم وهدیه رفت طرفش بلند شد وبه هدیه سلام کرد ومن تازه متوجه ای موهای کوتاه سعید شده بودم چای ریختم ورفتم تو حال چون پشت سعید به من بکد متوجه من نشده بود از پشت مبلی که روش نشسته بود اومدم رو به روش وسینی رو گرفتم طرفش متعجب فقط نگاهم می کرد لبخندی زدم وگفتم : سلام آقا سعید
زود به خودش اومد وگفت : سلام حال شما
- ممنون شما خوب هستید
امید : تا کی می خواید حال همدیگرو بپرسید
خجالت کشیدم ونشستم رو یه مبل ولی سعید اجیب نگاهم می کرد این نوع نگاه از اون بعیید بود امید بلند شد وگفت : هدیه بیا
هدیه پشت سرش بلند شد ورفتن اتاقشون
سعید : چقدر عوض شدی آسمان
- مثله تو با موهات چیکار کردی
سعید: بهت گفته بودم کوتاه می کنم .
خندید وگفت : ولی تو قیافه ات خیلی عوض شده شادابتر شدی
- سفر خوبی بود
سعید : یادی از ما کردی ؟
- زیاد
دیدگاه ها (۲)

#اشک حسرت #پارت ۱۸۵آسمان :با لبخند نگاهم کرد وگفت : آرمیس چ...

#اشک حسرت #ادامه پارت ۱۸۵آسمان: خندیدم وگفتم : میرم بخوابم ...

#اشک حسرت #پارت ۱۸۳.آسمان : با اینکه این مدت. با سعید در ار...

#اشک حسرت #پارت ۱۸۲آسمان : یه مدت میرم خونه ای یکی از فامی...

مافیای من

my shy boy

Part:43. #ریاست.عشقهشت سال بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط