بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۲۳
باران دوباره شروع شده بود. ماشین مشکی جونگ کوک با سرعت در بزرگراههای خیس سئول حرکت میکرد و چراغهای شهر روی شیشهی خیس ماشین کشیده میشدند. آوا روی صندلی کناری نشسته بود و بیصدا به نقشهی روی گوشی خیره شده بود. هیچکدام حرفی نمیزدند، اما سکوتشان دیگر مثل قبل سرد نبود.
جیمین از صندلی عقب گفت: «طبق نقشه، اون ساختمون یه مرکز تحقیقاتی متروکهست. پنج ساله هیچکس اونجا رفتوآمد نکرده.» جونگ کوک با تمرکز رانندگی میکرد و فقط گفت: «تهجون هیچوقت قرار ملاقات رو جای امن نمیذاره. آماده باشین.»
وقتی به مقصد رسیدند، ساختمانی بزرگ و نیمهویران مقابلشان قرار داشت. پنجرههای شکسته، دیوارهای ترکخورده و سکوت مطلق، حس عجیبی به آن مکان داده بود. آوا با دیدن ساختمان، بیاختیار ایستاد. انگار خاطرهای دور در ذهنش زنده شده بود.
جونگ کوک متوجه تغییر حالش شد. آرام کنار او ایستاد و پرسید: «حالت خوبه؟» آوا چند ثانیه به ساختمان خیره ماند و بعد با صدایی آرام گفت: «فکر میکنم... قبلاً اینجا اومدم. ولی یادم نمیاد کی.»
جونگ کوک بدون اینکه چیزی بگوید، چراغقوه را روشن کرد و همراه او وارد ساختمان شد. جیمین پشت سرشان حرکت میکرد و اطراف را زیر نظر داشت. صدای قدمهایشان در راهروهای خالی میپیچید و هر لحظه حس میکردند کسی آنها را تماشا میکند.
در انتهای راهرو، دری فلزی قرار داشت که روی آن با رنگ قرمز نوشته شده بود: Training Room 07. آوا با دیدن عدد «۰۷» رنگش پرید. دستش ناخودآگاه لرزید و نفس عمیقی کشید.
جونگ کوک متوجه لرزش دست او شد. این بار بدون فکر، خیلی آرام دست آوا را گرفت. نه برای عاشقانه بودن... فقط برای اینکه به او بفهماند تنها نیست. آوا با تعجب به دستهای گرهخوردهشان نگاه کرد، اما دستش را پس نکشید.
جونگ کوک خیلی آرام گفت: «هر چیزی پشت این در باشه... با هم باهاش روبهرو میشیم.» آوا برای اولین بار، لبخندی واقعی زد؛ لبخندی که از میان تمام ترسهایش بیرون آمده بود. همان یک جمله، بیشتر از هر قولی به او آرامش داد.
وقتی در را باز کردند، اتاقی بزرگ با دهها کامپیوتر قدیمی روبهرویشان بود. روی دیوارها عکس چند کودک نصب شده بود و زیر هر عکس، یک شماره دیده میشد. آوا با قدمهای آهسته جلو رفت تا اینکه مقابل عکس شماره ۰۷ ایستاد.
عکس، متعلق به خودش بود؛ اما کنار آن، عکس دیگری هم قرار داشت... Player 02. جونگ کوک با ناباوری به تصویر خیره شد. هر دو عکس مربوط به سالها قبل بود؛ زمانی که هیچکدام حتی همدیگر را نمیشناختند.
در همان لحظه، یکی از مانیتورها خودبهخود روشن شد. تصویر کانگ تهجون روی صفحه ظاهر شد. او لبخند زد و گفت: «بالاخره حافظهتون داره برمیگرده... اما هنوز مهمترین قسمت داستان رو نمیدونین. چون شما دو نفر، خیلی قبلتر از این پرونده، سرنوشتتون به هم گره خورده بود.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۳
باران دوباره شروع شده بود. ماشین مشکی جونگ کوک با سرعت در بزرگراههای خیس سئول حرکت میکرد و چراغهای شهر روی شیشهی خیس ماشین کشیده میشدند. آوا روی صندلی کناری نشسته بود و بیصدا به نقشهی روی گوشی خیره شده بود. هیچکدام حرفی نمیزدند، اما سکوتشان دیگر مثل قبل سرد نبود.
جیمین از صندلی عقب گفت: «طبق نقشه، اون ساختمون یه مرکز تحقیقاتی متروکهست. پنج ساله هیچکس اونجا رفتوآمد نکرده.» جونگ کوک با تمرکز رانندگی میکرد و فقط گفت: «تهجون هیچوقت قرار ملاقات رو جای امن نمیذاره. آماده باشین.»
وقتی به مقصد رسیدند، ساختمانی بزرگ و نیمهویران مقابلشان قرار داشت. پنجرههای شکسته، دیوارهای ترکخورده و سکوت مطلق، حس عجیبی به آن مکان داده بود. آوا با دیدن ساختمان، بیاختیار ایستاد. انگار خاطرهای دور در ذهنش زنده شده بود.
جونگ کوک متوجه تغییر حالش شد. آرام کنار او ایستاد و پرسید: «حالت خوبه؟» آوا چند ثانیه به ساختمان خیره ماند و بعد با صدایی آرام گفت: «فکر میکنم... قبلاً اینجا اومدم. ولی یادم نمیاد کی.»
جونگ کوک بدون اینکه چیزی بگوید، چراغقوه را روشن کرد و همراه او وارد ساختمان شد. جیمین پشت سرشان حرکت میکرد و اطراف را زیر نظر داشت. صدای قدمهایشان در راهروهای خالی میپیچید و هر لحظه حس میکردند کسی آنها را تماشا میکند.
در انتهای راهرو، دری فلزی قرار داشت که روی آن با رنگ قرمز نوشته شده بود: Training Room 07. آوا با دیدن عدد «۰۷» رنگش پرید. دستش ناخودآگاه لرزید و نفس عمیقی کشید.
جونگ کوک متوجه لرزش دست او شد. این بار بدون فکر، خیلی آرام دست آوا را گرفت. نه برای عاشقانه بودن... فقط برای اینکه به او بفهماند تنها نیست. آوا با تعجب به دستهای گرهخوردهشان نگاه کرد، اما دستش را پس نکشید.
جونگ کوک خیلی آرام گفت: «هر چیزی پشت این در باشه... با هم باهاش روبهرو میشیم.» آوا برای اولین بار، لبخندی واقعی زد؛ لبخندی که از میان تمام ترسهایش بیرون آمده بود. همان یک جمله، بیشتر از هر قولی به او آرامش داد.
وقتی در را باز کردند، اتاقی بزرگ با دهها کامپیوتر قدیمی روبهرویشان بود. روی دیوارها عکس چند کودک نصب شده بود و زیر هر عکس، یک شماره دیده میشد. آوا با قدمهای آهسته جلو رفت تا اینکه مقابل عکس شماره ۰۷ ایستاد.
عکس، متعلق به خودش بود؛ اما کنار آن، عکس دیگری هم قرار داشت... Player 02. جونگ کوک با ناباوری به تصویر خیره شد. هر دو عکس مربوط به سالها قبل بود؛ زمانی که هیچکدام حتی همدیگر را نمیشناختند.
در همان لحظه، یکی از مانیتورها خودبهخود روشن شد. تصویر کانگ تهجون روی صفحه ظاهر شد. او لبخند زد و گفت: «بالاخره حافظهتون داره برمیگرده... اما هنوز مهمترین قسمت داستان رو نمیدونین. چون شما دو نفر، خیلی قبلتر از این پرونده، سرنوشتتون به هم گره خورده بود.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۳۳
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط