{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۲۵

شعله‌های آتش هنوز از ساختمان متروکه زبانه می‌کشید و صدای آژیر ماشین‌های آتش‌نشانی از دور به گوش می‌رسید. جونگ کوک بدون اینکه سرعتش را کم کند، ماشین را وارد بزرگراه کرد. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد؛ فقط نفس‌های سنگینشان نشان می‌داد که چند دقیقه پیش، چقدر به مرگ نزدیک شده بودند.

چند کیلومتر دورتر، جونگ کوک ناگهان فرمان را به سمت جاده‌ای فرعی چرخاند. آوا با تعجب به او نگاه کرد. «قرار نبود مستقیم بریم؟» جونگ کوک نگاهش را از جاده برنداشت و آرام گفت: «قبل از هر تصمیمی... باید چند دقیقه از این شهر و از همه‌ی این شلوغی دور بشیم.»

ماشین از جاده‌ای پیچ‌درپیچ بالا رفت تا بالاخره روی تپه‌ای بلند توقف کرد. نسیم خنکی میان علف‌ها می‌وزید و تمام چراغ‌های سئول مثل دریایی از ستاره، زیر پایشان می‌درخشید. شهر آن‌قدر زیبا بود که برای لحظه‌ای فراموش می‌شد چند ساعت قبل، همه‌چیز بوی باروت و مرگ می‌داد.

جیمین که حال هر دو را فهمیده بود، لبخند زد و کلید موتور را برداشت. «من می‌رم اطراف رو بررسی کنم... شاید هم یه قهوه پیدا کردم.» بدون اینکه منتظر جواب بماند، آرام از آنجا دور شد و آن‌ها را تنها گذاشت.

چند دقیقه فقط سکوت بود. آوا کنار لبه‌ی تپه ایستاده بود و به چراغ‌های شهر خیره شده بود. باد موهایش را به‌آرامی روی صورتش می‌ریخت. جونگ کوک چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، اما نگاهش بیشتر از شهر، روی آوا مانده بود.

آوا لبخند کم‌رنگی زد و بدون اینکه برگردد، گفت: «از وقتی اومدیم اینجا... چند بار نگاهم کردی؟» جونگ کوک جا خورد، اما بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت. «انگار دیگه چیزی ازت مخفی نمی‌مونه.» آوا آرام خندید؛ خنده‌ای که مدت‌ها بود از ته دل نزده بود.

چند لحظه بعد، باد شدیدتر شد. آوا کمی لرزید. جونگ کوک بی‌هیچ حرفی کت چرمی‌اش را از تن درآورد و روی شانه‌های او انداخت. آوا خواست مخالفت کند، اما جونگ کوک فقط گفت: «خودت همیشه می‌گی هکر مریض به درد هیچ مأموریتی نمی‌خوره.»

آوا سرش را پایین انداخت و لبخند زد. انگشتانش آرام لبه‌ی کت را گرفتند. برای اولین بار بعد از سال‌ها، احساس امنیت می‌کرد؛ نه به خاطر اسلحه، نه به خاطر مهارتش... فقط به خاطر حضور کسی که کنارش ایستاده بود.

جونگ کوک آهسته کنار او آمد. فاصله‌ی بینشان کمتر از همیشه بود. هر دو به منظره‌ی سئول نگاه می‌کردند، اما ذهن هیچ‌کدام پیش شهر نبود. هزار حرف ناگفته بینشان جریان داشت، حرف‌هایی که هنوز جرئت گفتنشان را نداشتند.

در همان سکوت، آوا خیلی آرام دستش را روی نرده‌ی فلزی گذاشت. چند ثانیه بعد، جونگ کوک بی‌اختیار دستش را کنار دست او قرار داد؛ آن‌قدر نزدیک که انگشت‌هایشان به هم برخورد کرد. هیچ‌کدام دستش را عقب نکشید. فقط همان تماس کوتاه، قلب هر دو را بی‌قرار کرده بود.

پشت سرشان، چراغ‌های سئول می‌درخشید و آسمان کم‌کم از ابرها خالی می‌شد. جونگ کوک نفس عمیقی کشید. او می‌دانست که دیگر نمی‌تواند احساسش را بیشتر از این پنهان کند. شاید فردا دیر باشد... شاید مأموریت بعدی آخرین مأموریتشان باشد.

ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

خوشگلا همون طور که می بینید این فیک ها قراره به ترتیب اپ بشن...

بازی خطرناکپارت : ۲۴ باران شدتش بیشتر شده بود و قطره‌های درش...

بازی خطرناکپارت : ۲۳ باران دوباره شروع شده بود. ماشین مشکی ج...

بازی خطرناکپارت : ۸ نور چراغ‌های چند خودروی مشکی از آن‌سوی ر...

بازی خطرناکپارت : ۱۰ چهره‌ی آوا برای چند لحظه رنگ باخت. گوشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط