“Hate Kiss”
“Hate Kiss”
تهیونگ سریع رفت کنار تخت. دستش رو گذاشت روی پیشونی جونگوک.
داغ.
«جونی...» صداش جدی شد، دیگه شوخی نداشت. «چند وقته اینجوری هستی؟»
جونگوک با چشمهای نیمهباز نگاهش کرد: «مگه به تو ربط داره...؟» ولی صداش لق بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید، بدون معطلی جونگوک رو توی آغوش کشید. محکم. جوری که جونگوک نتونست پس بزنه.
«چیکار میکنی... ول کن...» جونگوک ضعیف مقاومت کرد.
«خفه شو،» تهیونگ گفت با لحنی که دیگه نه کنایهای توش بود نه مسخرهای. فقط نگرانی خالص. «دارم میبرمت دکتر.»
تهیونگ با یه دست جونگوک رو نگه داشت، با دست دیگه کتش رو برداشت و روش انداخت. جونگوک دیگه حرفی نداشت. فقط خیره موند به صورت تهیونگ که اینقدر جدی شده بود. کسی تا حالا اینطوری نگرانش نشده بود. نه پدر، نه نامادری... حتی هیا نه.
توی ماشین، جونگوک با صدای ضعیفی پرسید: «چرا اینکارو میکنی؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاه کنه، گفت: «چون برادرت هستم، جونی. حتی اگه ازم متنفر باشی.»
و جونگوک برای اولین بار، توی اون ماشین، ته دلش یه چیزی لرزید
تهیونگ تا توی بیمارستان رسید، جونگوک رو بغل کرد و برد توی اتاق اورژانس. پرستار فرانسوی با خونسردی گفت: «فقط یه سرم ساده است، آقا. نگران نباشید.»
ولی وقتی سوزن رو به رگ جونگوک نزدیک کرد و خون برگشت، جونگوک بیاختیار جیغ کوتاهی کشید. نه از درد، بیشتر از ترسِ سوزنی که توی رگش پیچ خورده بود.
تهیونگ یهو منفجر شد.
«درست کارتو انجام بده!» صداش آنقدر بلند شد که چند تا پرستار دیگه هم برگشتن نگاه کنند. «یه تار مو از سرش کم شه، بیمارستان رو روی سرت خراب میکنم!»
پرستار زن ترسید. دستش لرزید، ولی سریع سوزن رو درآورد و دوباره با دقت بیشتری زد.
این بار، جونگوک فقط نفس عمیقی کشید و بست.
تهیونگ تا آخرش کنارش موند. نه شوخی، نه طعنه. فقط نشسته بود کنار تخت و نگاهش میکرد. گاهی دستش رو روی موهای عرقکردهی جونگوک میکشید و آروم میگفت: «باشه... تموم شد... نترس.»
جونگوک با چشمانی که از تب سنگین شده بود، زل زده بود به تهیونگ. انگار نهانگار که تا سه روز پیش داشت حرصش رو درمیآورد. این تهیونگ، با نگاه نگران و دستای لرزون، یه تهیونگ دیگه بود.
سرم که تموم شد، تهیونگ داروها رو از داروخانه گرفت، پتوی مسافرتی رو انداخت روی شونههای جونگوک و گفت: «بیا بریم خونه.»
جونگوک با صدای ضعیفی گفت: «خودم میتونم راه برم...»
تهیونگ بدون اینکه حرفی بزنه، یه بازو رو زیر کمرش و یه بازو رو زیر شونههاش قفل کرد و بلندش کرد: «حالا میخوای چیکار کنی؟ رهاش کنم بیفتی زمین؟»
جونگوک دیگه مقاومت نکرد. فقط صورتش رو فرو کرد توی کتف تهیونگ و حس کرد... برای اولین بار توی عمرش، کسی داره ازش مراقبت میکنه.
تهیونگ جونگوک رو گذاشت روی مبل، داروها رو چید کنارش
تهیونگ لیوان شربت رو گرفت و جلو برد سمت جونگوک که هنوز توی مبل لم داده بود.
«بخور.»
جونگوک صورتش رو برگردوند: «نمیخورم. مزهش گند میده.»
«جونی، بیمار هستی. باید بخوری.»
«گفتم نمیخورم!» جونگوک با صدای گرفته و کودکانهای پرت کرد.
تهیونگ نفس عمیقی کشید. چند ثانیه به لیوان نگاه کرد... بعد بدون اینکه کلمهای بگه، خودش شربت رو توی دهانش ریخت.
جونگوک با تعجب نگاهش کرد: «چیکار...»
نتونست جمله رو تموم کنه.
چون تهیونگ خم شد. آروم. نه عجلهای، نه خشونتی. دستش رو گذاشت پشت گردن جونگوک و ل/به//ایش رو به آرومی روی لب//ه//ای جونگوک فشار داد.
جونگوک یخ کرد. چشماش گرد شد. ولی تهیونگ ولش نکرد. لبه//ایش رو باز کرد و شربت رو آروم آروم توی ده//ان جونگوک ریخت. جونگوک بیاختیار قورت داد. نه از روی میل، از روی غافلگیری محض.
چند ثانیه طول کشید. شاید بیشتر.
وقتی تهیونگ برگشت، لبه//ایش هنوز خیس از شربت و رد لبه//ای جونگوک بود. نگاهش رو به جونگوک نکرد. فقط لیوان رو گذاشت روی میز و گفت:
«حالا دیگه خوردی.»
و بعد، جوری که انگار هیچی نشده، برگشت و رفت توی اتاقش و در رو بست.
تـــک.
جونگوک موند و یه لیوان خالی. قلبش داشت به طرز خطرناکی تند میزد. لبهایش هنوز میسوخت. نه از تب، از چیز دیگهای.
دستش رو آورد روی لبهایش و زمزمه کرد: «این دیگه چه... تهیونگ؟».
تهیونگ سریع رفت کنار تخت. دستش رو گذاشت روی پیشونی جونگوک.
داغ.
«جونی...» صداش جدی شد، دیگه شوخی نداشت. «چند وقته اینجوری هستی؟»
جونگوک با چشمهای نیمهباز نگاهش کرد: «مگه به تو ربط داره...؟» ولی صداش لق بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید، بدون معطلی جونگوک رو توی آغوش کشید. محکم. جوری که جونگوک نتونست پس بزنه.
«چیکار میکنی... ول کن...» جونگوک ضعیف مقاومت کرد.
«خفه شو،» تهیونگ گفت با لحنی که دیگه نه کنایهای توش بود نه مسخرهای. فقط نگرانی خالص. «دارم میبرمت دکتر.»
تهیونگ با یه دست جونگوک رو نگه داشت، با دست دیگه کتش رو برداشت و روش انداخت. جونگوک دیگه حرفی نداشت. فقط خیره موند به صورت تهیونگ که اینقدر جدی شده بود. کسی تا حالا اینطوری نگرانش نشده بود. نه پدر، نه نامادری... حتی هیا نه.
توی ماشین، جونگوک با صدای ضعیفی پرسید: «چرا اینکارو میکنی؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاه کنه، گفت: «چون برادرت هستم، جونی. حتی اگه ازم متنفر باشی.»
و جونگوک برای اولین بار، توی اون ماشین، ته دلش یه چیزی لرزید
تهیونگ تا توی بیمارستان رسید، جونگوک رو بغل کرد و برد توی اتاق اورژانس. پرستار فرانسوی با خونسردی گفت: «فقط یه سرم ساده است، آقا. نگران نباشید.»
ولی وقتی سوزن رو به رگ جونگوک نزدیک کرد و خون برگشت، جونگوک بیاختیار جیغ کوتاهی کشید. نه از درد، بیشتر از ترسِ سوزنی که توی رگش پیچ خورده بود.
تهیونگ یهو منفجر شد.
«درست کارتو انجام بده!» صداش آنقدر بلند شد که چند تا پرستار دیگه هم برگشتن نگاه کنند. «یه تار مو از سرش کم شه، بیمارستان رو روی سرت خراب میکنم!»
پرستار زن ترسید. دستش لرزید، ولی سریع سوزن رو درآورد و دوباره با دقت بیشتری زد.
این بار، جونگوک فقط نفس عمیقی کشید و بست.
تهیونگ تا آخرش کنارش موند. نه شوخی، نه طعنه. فقط نشسته بود کنار تخت و نگاهش میکرد. گاهی دستش رو روی موهای عرقکردهی جونگوک میکشید و آروم میگفت: «باشه... تموم شد... نترس.»
جونگوک با چشمانی که از تب سنگین شده بود، زل زده بود به تهیونگ. انگار نهانگار که تا سه روز پیش داشت حرصش رو درمیآورد. این تهیونگ، با نگاه نگران و دستای لرزون، یه تهیونگ دیگه بود.
سرم که تموم شد، تهیونگ داروها رو از داروخانه گرفت، پتوی مسافرتی رو انداخت روی شونههای جونگوک و گفت: «بیا بریم خونه.»
جونگوک با صدای ضعیفی گفت: «خودم میتونم راه برم...»
تهیونگ بدون اینکه حرفی بزنه، یه بازو رو زیر کمرش و یه بازو رو زیر شونههاش قفل کرد و بلندش کرد: «حالا میخوای چیکار کنی؟ رهاش کنم بیفتی زمین؟»
جونگوک دیگه مقاومت نکرد. فقط صورتش رو فرو کرد توی کتف تهیونگ و حس کرد... برای اولین بار توی عمرش، کسی داره ازش مراقبت میکنه.
تهیونگ جونگوک رو گذاشت روی مبل، داروها رو چید کنارش
تهیونگ لیوان شربت رو گرفت و جلو برد سمت جونگوک که هنوز توی مبل لم داده بود.
«بخور.»
جونگوک صورتش رو برگردوند: «نمیخورم. مزهش گند میده.»
«جونی، بیمار هستی. باید بخوری.»
«گفتم نمیخورم!» جونگوک با صدای گرفته و کودکانهای پرت کرد.
تهیونگ نفس عمیقی کشید. چند ثانیه به لیوان نگاه کرد... بعد بدون اینکه کلمهای بگه، خودش شربت رو توی دهانش ریخت.
جونگوک با تعجب نگاهش کرد: «چیکار...»
نتونست جمله رو تموم کنه.
چون تهیونگ خم شد. آروم. نه عجلهای، نه خشونتی. دستش رو گذاشت پشت گردن جونگوک و ل/به//ایش رو به آرومی روی لب//ه//ای جونگوک فشار داد.
جونگوک یخ کرد. چشماش گرد شد. ولی تهیونگ ولش نکرد. لبه//ایش رو باز کرد و شربت رو آروم آروم توی ده//ان جونگوک ریخت. جونگوک بیاختیار قورت داد. نه از روی میل، از روی غافلگیری محض.
چند ثانیه طول کشید. شاید بیشتر.
وقتی تهیونگ برگشت، لبه//ایش هنوز خیس از شربت و رد لبه//ای جونگوک بود. نگاهش رو به جونگوک نکرد. فقط لیوان رو گذاشت روی میز و گفت:
«حالا دیگه خوردی.»
و بعد، جوری که انگار هیچی نشده، برگشت و رفت توی اتاقش و در رو بست.
تـــک.
جونگوک موند و یه لیوان خالی. قلبش داشت به طرز خطرناکی تند میزد. لبهایش هنوز میسوخت. نه از تب، از چیز دیگهای.
دستش رو آورد روی لبهایش و زمزمه کرد: «این دیگه چه... تهیونگ؟».
- ۵۰۷
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط