ازم متنفر نباش [پارت آخر]
ازم متنفر نباش [پارت آخر]
جیمین سمت دوستش دویید و محکم بغلش کرد
جیمین: خوبی؟
جین: آره الان خوبم
جیمین: باز کار اون شوهرته اره؟ همونی که دیونه وار عاشقِش شدی؟؟
نامجون که پشت در وایساده بود یهو خشکش زد چی؟ عشق؟
جین: تقصیر خودم بود نباید دیر میرفتم
جیمین: میفهمی چیمیگی؟؟ تو داشتی آزمایش میدادی از قصد که دیر نرفتی
جین: بیخیال حالا که خوبم
جیمین: میخوای بیای خونه ما؟ واقعا میترسم دوباره بری پیش اون شوهرت
جین: نه نمیخوام سربار شما باشم
جیمین: ولی اگه باز کتکت بزنه چی؟؟
جین: من خب دیگه عادت کردم مشکلی ندارم باهاش
جیمین: مطمئنی؟
جین: آره
فردا صبح:
نامجون کارای ترخیص رو انجام داد از دیشب حس عجیبی داشت اون حرف توی ذهنش تکرار میشد ( دیوانه وار عاشقش شدی)
دو هفته از روز بیمارستان گذشته بود اخلاق نامجون فوق العاده تغییر کرده بود دیگه جین رو کتک نمیزد مراقبش بود و نمیذاشت حتی ذره ای ناراحت باشه
جیمین تو این دو هفته چند بار اومده بود و به جین سرزده بود
یه روز جیمین با کادو و ذوق وارد خونه شد و گفت: تولدت مبارک دوست عزیزم
جین لبخند زد و دوستشو بغل کرد
نامجون از دور به اونا زل زده بود با خودش گفت شاید این فرصت خوبی باشه برای گفتن حسش
شب بود ساعت از دوازده گذشته بود
جین ترسیده روی کاناپه نشسته بود و منتظر نامجون بود
صدای کلید در که اومد سریع از روی کاناپه بلند شد و سمت در رفت
نامجون داخل خونه شد با یه دسته گل بزرگ و یه جعبه تو دستش
جین با بهت پرسید: اینا چین؟
نامجون: خب راستش من از همون روز بیمارستان یه حس عجیبی پیدا کردم میدونم که رفتارم و اخلاقم خیلی مسخره و گند بود ولی با همه اینا من ازت خوشم اومده یعنی چطور بگم عاشقت شدم
جین همونجوری مونده بود حتی پلک هم نمیزد باورش سخت بود کسی که تا چند ماه پیش ازش تنفر داشت کتکش میزد تحقیرش میکرد حالا داشت میگفت عاشقشه
جین: ولی تو که ازم متنفر بودی
نامجون: من احمق بودم ولی لطفا تو ازم متنفر نباش
جین سمتش دویید و محکم بغلش کرد
جین: هیچوقت نبودم حتی روزایی که کتکم میزدی
پـــــــیــــــآنــــــ🌷
نویسنده: راستش من خیلی ایده دیگه داشتم واسه این فیک ولی وقتی پیج پرید و حمایتا خیلی کم شد گفتم بهتره تمومش کنم🥲❤️🩹
جیمین سمت دوستش دویید و محکم بغلش کرد
جیمین: خوبی؟
جین: آره الان خوبم
جیمین: باز کار اون شوهرته اره؟ همونی که دیونه وار عاشقِش شدی؟؟
نامجون که پشت در وایساده بود یهو خشکش زد چی؟ عشق؟
جین: تقصیر خودم بود نباید دیر میرفتم
جیمین: میفهمی چیمیگی؟؟ تو داشتی آزمایش میدادی از قصد که دیر نرفتی
جین: بیخیال حالا که خوبم
جیمین: میخوای بیای خونه ما؟ واقعا میترسم دوباره بری پیش اون شوهرت
جین: نه نمیخوام سربار شما باشم
جیمین: ولی اگه باز کتکت بزنه چی؟؟
جین: من خب دیگه عادت کردم مشکلی ندارم باهاش
جیمین: مطمئنی؟
جین: آره
فردا صبح:
نامجون کارای ترخیص رو انجام داد از دیشب حس عجیبی داشت اون حرف توی ذهنش تکرار میشد ( دیوانه وار عاشقش شدی)
دو هفته از روز بیمارستان گذشته بود اخلاق نامجون فوق العاده تغییر کرده بود دیگه جین رو کتک نمیزد مراقبش بود و نمیذاشت حتی ذره ای ناراحت باشه
جیمین تو این دو هفته چند بار اومده بود و به جین سرزده بود
یه روز جیمین با کادو و ذوق وارد خونه شد و گفت: تولدت مبارک دوست عزیزم
جین لبخند زد و دوستشو بغل کرد
نامجون از دور به اونا زل زده بود با خودش گفت شاید این فرصت خوبی باشه برای گفتن حسش
شب بود ساعت از دوازده گذشته بود
جین ترسیده روی کاناپه نشسته بود و منتظر نامجون بود
صدای کلید در که اومد سریع از روی کاناپه بلند شد و سمت در رفت
نامجون داخل خونه شد با یه دسته گل بزرگ و یه جعبه تو دستش
جین با بهت پرسید: اینا چین؟
نامجون: خب راستش من از همون روز بیمارستان یه حس عجیبی پیدا کردم میدونم که رفتارم و اخلاقم خیلی مسخره و گند بود ولی با همه اینا من ازت خوشم اومده یعنی چطور بگم عاشقت شدم
جین همونجوری مونده بود حتی پلک هم نمیزد باورش سخت بود کسی که تا چند ماه پیش ازش تنفر داشت کتکش میزد تحقیرش میکرد حالا داشت میگفت عاشقشه
جین: ولی تو که ازم متنفر بودی
نامجون: من احمق بودم ولی لطفا تو ازم متنفر نباش
جین سمتش دویید و محکم بغلش کرد
جین: هیچوقت نبودم حتی روزایی که کتکم میزدی
پـــــــیــــــآنــــــ🌷
نویسنده: راستش من خیلی ایده دیگه داشتم واسه این فیک ولی وقتی پیج پرید و حمایتا خیلی کم شد گفتم بهتره تمومش کنم🥲❤️🩹
- ۴۵
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط