{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خنکبرچسبدوستصمیمی

خنک#برچسب_دوست_صمیمی
پارت۴
ویو چوکی:
باز گند زدم دازای رفته و من باز گنذ زدم... اون روزی که بهم اعتراف کرد من احمق فکر کردم الکی میگه.. چرا منی که اینقدر احمقم باید عاشقش میشدم؟ یعنی هنوز وقت هست بهش بگم عاشق شدم؟
توی همین خیالات خوابش برد
ویو دازای:
دیدم چوکی اعصاب نداره از اتاق امدم بیرون. خدایا چرا اینقدر بامزس این بشر؟ چرا باید عاشق زیردستم بشم؟
دازای: هویییی چیبی جونممممم غذا چی داریییییی
چویا: کوفت داریم
دازای: وایییی بهم برخورد الحق چوکی به تو رفته
چویا: خندید*باشه بابا غذا کوفته برنجی و نودل داریم
دازای رفت سر میز که بخورن*
چویا: بیا اگر بازم خواستی داریم به چوکی بگو بیاد
دازای: باوشه بلند شد رفت دم اتاق چوکی که دید.....
برای پارت بعدی ایده بدید چی بنویسم💁🏻‍♀️

خماریییی برای پارت بعد۱۵ لایککککک
دیدگاه ها (۱)

آی💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

آی_هیکارو💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

سوکوکو💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

دازای💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

#برچسب_دوست_صمیمیپارت۳☆بعدشم کاری نمیتونم باهاشون کنم چیزیه ...

#برچسب_دوست_صمیمیپارت۳ویوی دازای:خیلی خوش داشت میگذشت حس کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط