هر روزی که وعده ی دیدار تو را دارم،

هر روزی که وعده ی دیدار تو را دارم،
قلبم آنقدر به پنجره ی سینه ام میکوبد
که بیم آن دارم تمام اهالی خانه را
از ساعت عشقمان باخبر سازد..
گونه هایم آنقدر سرخ میشود
که لبانم جلویش رنگ میبازد...
تو را که میبینم،
دست و پایم را گم میکنم،
تمام حرفهایی که برای تو در ذهن داشتم
همگی تا پشت لبانم می آید و
من برای اینکه وقت از دست نرود،
تمام آن حرفها را با بوسه ای بر لبانت می نشانم...
پنجره ی این سینه شکست..
حال فریاد میزنم...دوستت دارم...
دیدگاه ها (۳)

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

نیشیمیا و شیدو

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

نام رمان: سایه‌ی نقره‌ایباران شدیدی به شیشه‌های عمارتِ سنگی ...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ 10 لایک✅ 15 کامنت...

پاییز که می‌رسد، انگار کسی در دوردست‌ها آهنگ دلتنگی‌اش را بر...

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮     ♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡        پارت...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

داستان کودکانه «نِکا و ماشینِ جادوییِ حلِ مشکلات» به نویسندگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط