{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواست با من بماند سفر اجازه نداد

خواست با من بماند سفر اجازه نداد
قضا کـــنار می‌آمــد قدر اجــازه نداد
پرنده خواست اجاره نشین شود تا شوق
عیال وار بماند ســــــفر اجازه نداد
به قلۀ تو دو گز راه داشت کوهنورد
رسید بهمن از آن بیشتر اجازه نداد
تو ماه بودی و او حوض شب نشین حیاط
دلش تپید وضوی سحر اجازه نداد
خواست دوست‌ بدارد‌ تو را به شکل گُلی 
نیازهای حقیر بشــر اجازه نداد
دیدگاه ها (۱۱)

اینکه باشی و مرا غم ببرد، ننگ تو نیست؟هر کسی، بی کسی ام را ب...

از من گله کردی و نگفتی به چه رویی؟وقتی که نظر دوخته ایی ...

مثل من امروز ، اوهم زیر باران بود کاشیا یکی از عابران این خی...

تو چه کردی که شدم عاشق دلداده توگشته ام مست و خراباتی میخانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط