زبیده حسینی
زبیده حسینی
خانم " سیده زبیده حسینی"، شاعر مازنی، زادهی یکم دی ماه ۱۳۶۲ خورشیدی، در نوشهر است.
تاکنون از او چند مجموعه شعر، به قرار زیر منتشر شده است:
- مدادها شب را افقی می کشند، نشر هنر رسانه اردیبهشت ، ۱۳۹۱
- نام تو آمدن است، نصیرا ، ۱۳۹۳
- جهانی از لامسه، نصیرا ، ۱۳۹۵
- مثله شدن در جیبها، نصیرا ، ۱۳۹۶
- تاریکی
و...
◇ نمونهی شعر:
(۱)
لجنزاری که به اشتیاقش، تن میهراسد از سکونت ِ دائم
باغیست گل داده در زوایای ِ ذهن.
خسته میشود از بازگشت به آینه
از وا داشتن به نقش ِ ساحلی، که روی دریایم افتاده است
شرطی محال را، به صورت ِ علاقهاش پرتاب کردهای
و نشسته بین ِ سایهها جستجویش میکنی
از دیواری که قد کشیده، پیچکها را نادیده گرفتهای
یک نام را، با حروفی کشیده به پریدن از شبها بردهای
به هر بار برخواستن و تقاضای شکست
تقاضای تشنگی از دهان ِ لبریز ِ لیوان
تب میکنم در این گودال
و تصویر اسب بر گودی کمرم میافتد
میشکنم تکهای که آسمان را چسبانده است به دایره
و با صورت ِ مرگم اسب را بر میدارم
دست بر زانوی موافق میگذارم و بر میخیزم از خود
باید نگهداریات کنم در این شکاف
گلهای پتو تاب بیاورند خون را
از تپش بیفتند نامها
شکمت را پاره کنند و به اعضای داخلیات فرصت حبس شدن بدهند
رحمات را در کاسهای از خونابه و گریه بگذارند
حفرهای که حجیم نمیشود از زندگی
و نامها را به ثبت نمیرساند.
باید نگهداریام کنی و به اجزای چهرهام بگویی:
این سوی دیوار
جنین ِ تازهایست که میافتد از ادامه.
(۲)
کلمه را به قربانگاه بردهاند
کلمه ای مقدس که سرازیر میشود از حیات ِ دوم
در بطن ِ روز دست به آشفتگی باد میزنم
که جرم نور را به اعتبار علف پیوند بزنی و
آنچه از دستها رفته را به سنگها و نامها بدهی
چشمها از کار دور میشوند
خم میشوی بر شب
بر دالانی از خالیها سکوت میکنی
اینگونه که سر به زیر نشستهای در نابودی
چگونه نام شوم برایت؟
که تقدس از دندانهای روز ریخته است
و من فرسایش ِصبرم بر بازوی تو
ابزار خود آزاریام
بادبادکی سرگردان که تمایلش به سقوط
رهاییست...
خانم " سیده زبیده حسینی"، شاعر مازنی، زادهی یکم دی ماه ۱۳۶۲ خورشیدی، در نوشهر است.
تاکنون از او چند مجموعه شعر، به قرار زیر منتشر شده است:
- مدادها شب را افقی می کشند، نشر هنر رسانه اردیبهشت ، ۱۳۹۱
- نام تو آمدن است، نصیرا ، ۱۳۹۳
- جهانی از لامسه، نصیرا ، ۱۳۹۵
- مثله شدن در جیبها، نصیرا ، ۱۳۹۶
- تاریکی
و...
◇ نمونهی شعر:
(۱)
لجنزاری که به اشتیاقش، تن میهراسد از سکونت ِ دائم
باغیست گل داده در زوایای ِ ذهن.
خسته میشود از بازگشت به آینه
از وا داشتن به نقش ِ ساحلی، که روی دریایم افتاده است
شرطی محال را، به صورت ِ علاقهاش پرتاب کردهای
و نشسته بین ِ سایهها جستجویش میکنی
از دیواری که قد کشیده، پیچکها را نادیده گرفتهای
یک نام را، با حروفی کشیده به پریدن از شبها بردهای
به هر بار برخواستن و تقاضای شکست
تقاضای تشنگی از دهان ِ لبریز ِ لیوان
تب میکنم در این گودال
و تصویر اسب بر گودی کمرم میافتد
میشکنم تکهای که آسمان را چسبانده است به دایره
و با صورت ِ مرگم اسب را بر میدارم
دست بر زانوی موافق میگذارم و بر میخیزم از خود
باید نگهداریات کنم در این شکاف
گلهای پتو تاب بیاورند خون را
از تپش بیفتند نامها
شکمت را پاره کنند و به اعضای داخلیات فرصت حبس شدن بدهند
رحمات را در کاسهای از خونابه و گریه بگذارند
حفرهای که حجیم نمیشود از زندگی
و نامها را به ثبت نمیرساند.
باید نگهداریام کنی و به اجزای چهرهام بگویی:
این سوی دیوار
جنین ِ تازهایست که میافتد از ادامه.
(۲)
کلمه را به قربانگاه بردهاند
کلمه ای مقدس که سرازیر میشود از حیات ِ دوم
در بطن ِ روز دست به آشفتگی باد میزنم
که جرم نور را به اعتبار علف پیوند بزنی و
آنچه از دستها رفته را به سنگها و نامها بدهی
چشمها از کار دور میشوند
خم میشوی بر شب
بر دالانی از خالیها سکوت میکنی
اینگونه که سر به زیر نشستهای در نابودی
چگونه نام شوم برایت؟
که تقدس از دندانهای روز ریخته است
و من فرسایش ِصبرم بر بازوی تو
ابزار خود آزاریام
بادبادکی سرگردان که تمایلش به سقوط
رهاییست...
- ۳۷۵
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط