Fate is predetermined.
part: 44
الیزا کل خونه رو زیر و رو کرده بود
پنجره ها قفل شده بودن و کلید روشون نبود
در ورودی خونه قفل شده بود و کلید روش نبود
کل خونه تبدیل شده بود به زندان تا الیزا حرکت اشتباهی نزنه
مینا و یول هم کاملا روی تصمیمشون مطمئن بودن و قصد نداشتن حتی ثانیه ای بیشتر به این موضوع فکر کنن
بعد از نهار بود و یول از خونه رفته بود تا دنبال کار بگرده
الیزا موقعیت رو مناسب دید و رفت تا سعی کنه مینارو قانع کنه
+:مامان
مینا: نه الیزا
+:خب گوش کن...مامان بابا بزرگ که منو اجبار نکرد....میدونم شرط گزاشت ولی مامان این درست ترین راهه...ببین من میتونم تو شرکت مشغول شم
مینا پرید وسط حرفش " الیزا، تو رزومه قوی ای داری، مطمئن باش یه جا استخدام میشی مامان جان"
+:نه مامان، بهترین شرکت توی زمینه مد و فشن توی کره برای بابا بزرگه و اون فقط از راه ازدواج با جونگکوک این اجازه میده
مینا: الیزا! من نمیگم جونگکوک پسر بدیه یا هرچی، ولی اون کسی نیست که تو واقعا علاقه داشته باشی بهش
+:کسی که من علاقه داشته باشم؟..من به پیتر علاقه داشتم...ولی اون چی، اون منو ول کرد...توی نقطه ای که خیلی بهش نیاز داشتم، بیخیال مامان تو که میدونی حرفشو نزن حداقل
مینا: الیزا متوجه ای چی میگی؟
+:بله من متوجه ام ولی شما متوجه نیستین
الیزا دیگه نمیتونست بغضش رو تحمل کنه و به اتاقش پناه برد
سخت بود قبول کردن این که کسی روکه همه جوره بهش باور داری ولت کنه
الیزا کل خونه رو زیر و رو کرده بود
پنجره ها قفل شده بودن و کلید روشون نبود
در ورودی خونه قفل شده بود و کلید روش نبود
کل خونه تبدیل شده بود به زندان تا الیزا حرکت اشتباهی نزنه
مینا و یول هم کاملا روی تصمیمشون مطمئن بودن و قصد نداشتن حتی ثانیه ای بیشتر به این موضوع فکر کنن
بعد از نهار بود و یول از خونه رفته بود تا دنبال کار بگرده
الیزا موقعیت رو مناسب دید و رفت تا سعی کنه مینارو قانع کنه
+:مامان
مینا: نه الیزا
+:خب گوش کن...مامان بابا بزرگ که منو اجبار نکرد....میدونم شرط گزاشت ولی مامان این درست ترین راهه...ببین من میتونم تو شرکت مشغول شم
مینا پرید وسط حرفش " الیزا، تو رزومه قوی ای داری، مطمئن باش یه جا استخدام میشی مامان جان"
+:نه مامان، بهترین شرکت توی زمینه مد و فشن توی کره برای بابا بزرگه و اون فقط از راه ازدواج با جونگکوک این اجازه میده
مینا: الیزا! من نمیگم جونگکوک پسر بدیه یا هرچی، ولی اون کسی نیست که تو واقعا علاقه داشته باشی بهش
+:کسی که من علاقه داشته باشم؟..من به پیتر علاقه داشتم...ولی اون چی، اون منو ول کرد...توی نقطه ای که خیلی بهش نیاز داشتم، بیخیال مامان تو که میدونی حرفشو نزن حداقل
مینا: الیزا متوجه ای چی میگی؟
+:بله من متوجه ام ولی شما متوجه نیستین
الیزا دیگه نمیتونست بغضش رو تحمل کنه و به اتاقش پناه برد
سخت بود قبول کردن این که کسی روکه همه جوره بهش باور داری ولت کنه
- ۲۶۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط