{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(قسمت دهم)

(قسمت دهم)
(عاشقی)
داشتن منو دست مینداختن که یهو کسری رو دیدم،با چوب از پشت ماشینشون داشت میومد که یهو زد به شیشه ماشین.
بعداز اینکه پسرا متوجه این کارا شدن دمشونو گذاشتن رو شونه هاشونو رفتن.
به کسری لبخند زدم و رفتم سمت ماشین.تا خواستم در رو باز کنم،دیدم کسری اومد،در رو برام باز کرد و ادای احترام کرد و بعداز من رفت و نشست.
داشت حرکت میکرد که گفت:بیا اینم 2تا بلیط برای ایران.فردا سرساعت1ظهر.
بهش گفتم :ممنون ولی چرا ظهر؟
-چرا؟
+چون اگه برسیم اون موقع شب شده تو ایران.لابد اینم یادت رفته نه؟
-ااا!اصلا یادم نبود که اون موقع شب شده.
+حالا کاریه که شده،به جای دیر جنبیدن یکم بجنب تا برم وسایلا رو جمع کنم.
رفتیم خونه که کسری گفت:الان من میرم پیتزا میخرم میام.امروز که نمیتونیم غذا درست و حسابی بخوریم.
بهش گفتم:باشه برو ولی زود بیا!
رفت،منم سمت آسانسور حرکت کردم.
ما طبقه 3م زندگی میکردیم.رسیدم به خونمون.در رو باز کردم و رفتم داخل.چمدون کسری رو باز کردم و هرچی لباس داشت مرتب کردم و گذاشتم داخل چمدون.
چمدون خودمو آوردم و لباسامو گذاشتم.لباسام کم بود برای همین هم لباسای الناز،دخترمو هم گذاشتم تو چمدون.
دوباره صدای بچم بلند شد،بلندش کردم و میگفتم:ای جانم.عزیزم چیشده؟گشنته؟
رفتم شیرش دادم.خوابید و کسری اومد.رفتم بهش سلام کردم و گفتم:سلام،بیا وسایل شخصی خودتو ببر یواش راه برو بچه هم خوابه.
رفت نزدیکشو یه ماچش کرد و الفرار.گریه ش شروع شد.دوباره رفتم نزدیکشو باهاش صحبت میکردم.:عزیزم.مادر برات بمیره.عزیزم بخواب
براش لالایی هم خوندم و خوابید.کسری از حمام برگشت.نشستیم رو کاناپه و تلوزیون تماشا میکردیم و میخوردیم.
بعداز تموم شدن غذا تلوزیون رو خاموش کردم و گفتم:من میخوام بهت بگم که دیگه دوست ندارم تو کره جنوبی زندگی کنم!
-چی؟معلومه داری چی میگی؟هرکی اومده نتونسته دل بکنه از کره جنوبی!اون وقت تو مجانی مجانی اومدی میگی بریم ایران؟
+من این جارو دوست دارم ولی کشور و دین خودمو بیشتر ار اینا دوست دارم.من نمیتونم به خاطر اینکه این جا جهانه سوم روبه اول رو داره بیام و تا آخر عمر این جا زندگی کنم.من زبون کره ای ها رو بلد نیستم،من فقط بلدم انگلیسی باهاشون صحبت کنم که آخرش نمیفهمم به زبون کره ای چی میگن!من این جا رو دوست دارم ولی ایران هم هست.
چرا کشورتو به این کشورای غربی میفروشی؟چرا زر و برقشون چشمتو گرفتن؟دریچه ذهنتو باز کن!ببین چقد اون جا بهتراز این جاس!
هرکی تو کشور های غربی باشه و موهاشو بریزه بیرون خوشبحالش نیست کسری!شاید این جا بهش خوش بگذره،ولی آیا تو اون دنیا بهش خوش میگذره؟
داشتم ادامه میدادم که گفت:راست میگی!من تاحالا به اینا فکر نکرده بودم.نباید به ظاهر نگاه کنیم.باشه میریم ایران زندگی میکنیم.این وسایل خونمونو هم میفرستم ایران.
خوشحال بودم چون تونستم متقاعدش کنم که هرچیزی که زروبرق داره زیاد خوب نیست.
شب که شد،گرفتیم و خوابیدیم.اصلا خوابم نمیومد.کسری بهم گفت:توهم خوابت نمیاد؟
-آره تو چی؟
+منم همین طور!بس که خوشحالیم که داریم میریم نمیدونیم چیکار کنیم.
حرف زدیم و زدیم تا اینکه خوابمون اومد و خوابیدیم،خوشبحال کسری بود چون اون یه سر میگرفت میخوابید ولی من همش به الناز شیرمیدادم.
خلاصه خوابیدم و صبح شد.کسری اومد بهم گفت:من دارم میرم سرکارم ساعت11 میام این جا،بیرون باش تا بیام.
بهش گفتم باشه میام و خوابیدم.ساعت 10که شد ساعتم زنگ خورد و بیدار شدم.دیگه داشتم خداحافظی های اخرمو میکردم با این خونه .رفتم پایین منتظر کسری بودم که یهو سروکله ش پیدا شد.چمدونا رو گذاشتم تو صندوق و رفتیم که رفتیم.
تو سالن انتظار نشستیم،بهش گفتم:معمولا میگن یک ساعت قبل از پرواز نه 2ساعت قبل از پرواز!!!
گفت:حالا شده.غر نزن و لذت ببر.من برم خوراکی بخرم و بیام.رفت و خوراکی خرید.
برگشت،چیپس رو باز کرد و بهم تعارف کرد باهم خوردیم.
بهش گفتم:کسری!چرا تو هرکی ازت متنفره دورش میکنی و هرکی که خوشش میاد رو دورتر؟این طور که کسی نمیمونه!
اومد نزدیکم،دستشو گذاشت پشت گردنم و پیشونیمونو بهم محکم زد و گفت:ولی من الان تو رو دارم.
---------------------
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۸)

.

(قسمت نهم)(عاشقی)دیدم کسری اومد کنارم.داشتم وسایلامو جمع میک...

(قسمت هشتم)(عاشقی)خوابیدم تا فردا صبح.ساعت8بیدار شدم،اصلا حا...

پارت ۴ از رمان عشق یا نفرت

my love part 72

عشق در تاریکی پارت: 15 ویو الیس پدرم بهم زنگ زد و یه خبر خیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط