تکپارتی از هیوجین وقتی که بهت
تکپارتی از هیوجین: (وقتی که بهت...)
تو ۱۵ سالت بود و هیوجین که پسر خالت بود ۲۶ سالش، تو از بچگی رو هیوجین کراش داشتی و دوست داشتی بهش اعتراف کنی ولی از طرفی غرورت نمیزاشت، با بقیه خوب گرم میگرفت ولی انگار فقط تو بودی که باهم خوب نبودید تا اینکه یه شب بهش پیام دادی و بهش اعتراف کردی ولی ری اکشن جدی نداشت و میشه گفت فقط ریز ریز باهات لاس میزد اونم بخاطر شوخی، کم کم گذشت و سعی کردی باهاش صمیمی تر شی ولی دیگه اون حس قبلی رو نداشتی و فقط به عنوان رفیق میدیدیش و این باعث شد کم کم بیشتر همو بشناسید، اون فرد کاملا احساساتی ای بود ولی از بیرون جور دیگه ای دیده میشد ولی تو خوشبختانه همون شخصیت احساساتیش رو میشناختی و در نظر میگرفتی، هروقت حوصلتون سر میرفت به هم زنگ میزدید یا همینطوری دو سه تا پیام به هم میدادید، تا جایی که اون خود به خود فهمید که داره بهت توجه میکنه، توجه ای که کسی تاحالا بهت نکرده بود...
مثلا تو جمع مهمونی ای باشید تو چون درونگرایی برای خودت یه گوشه و کنار میشینی و خب مسلماً معلومه کسی اونقدر بهت توجه نمیکنه چون دوست هم نداشتی ولی فقط یکبار از بین این همه لحظات اگر کسی بهت توجه کنه برات طوریه که انگار خیلی مورد محبت قرار گرفتی و کاملا از قیافت معلوم بود چون اگر دیگران بهت توجه نمیکردن به جاش اذیتت میکردن و هیوجین شاهد رفتار و لحظاتی ازت بود که دیگران نمیتونستت به راحتی ببیننش....
وقتی که خجالت میکشیدی، وقتی که ناراحت بودی ولی سعی میکردی نشون ندی، وقتی که زیاد تو جمع های دوستانه شرکت نمیکردی و....
اون سعی میکرد کاری کنه کنارش آرامش داشته باشی و سعی میکرد بتونه خوب درکت کنه و تلاشاش نتیجه ی خیلی خوبی داشت، اولین کسی بود که یکی از راز های بزرگت رو که کسی نمیدونست رو شنید خودت مونده بودی الان پشیمون باشی از گفتن زارت یا بیخیال باشی، به هر حال اون کسی بود که بعد از گفتن حرفت احساس تنشی تو قلبت ایجاد نشد....
شما عاشق هم نبودید....ولی سعی میکردید با اینکه زیاد به هم نزدیک نیستید، مراقب هم باشید و باهم صمیمی تر شید و این باعث میشد بینتون آرامش و علاقه ای به وجود بیاد...
پایانننننن🎀🍭🍥(بد شده....؟)
(و اینکه ببخشید همش دارم از هیوجین مینویسم🥲)
تو ۱۵ سالت بود و هیوجین که پسر خالت بود ۲۶ سالش، تو از بچگی رو هیوجین کراش داشتی و دوست داشتی بهش اعتراف کنی ولی از طرفی غرورت نمیزاشت، با بقیه خوب گرم میگرفت ولی انگار فقط تو بودی که باهم خوب نبودید تا اینکه یه شب بهش پیام دادی و بهش اعتراف کردی ولی ری اکشن جدی نداشت و میشه گفت فقط ریز ریز باهات لاس میزد اونم بخاطر شوخی، کم کم گذشت و سعی کردی باهاش صمیمی تر شی ولی دیگه اون حس قبلی رو نداشتی و فقط به عنوان رفیق میدیدیش و این باعث شد کم کم بیشتر همو بشناسید، اون فرد کاملا احساساتی ای بود ولی از بیرون جور دیگه ای دیده میشد ولی تو خوشبختانه همون شخصیت احساساتیش رو میشناختی و در نظر میگرفتی، هروقت حوصلتون سر میرفت به هم زنگ میزدید یا همینطوری دو سه تا پیام به هم میدادید، تا جایی که اون خود به خود فهمید که داره بهت توجه میکنه، توجه ای که کسی تاحالا بهت نکرده بود...
مثلا تو جمع مهمونی ای باشید تو چون درونگرایی برای خودت یه گوشه و کنار میشینی و خب مسلماً معلومه کسی اونقدر بهت توجه نمیکنه چون دوست هم نداشتی ولی فقط یکبار از بین این همه لحظات اگر کسی بهت توجه کنه برات طوریه که انگار خیلی مورد محبت قرار گرفتی و کاملا از قیافت معلوم بود چون اگر دیگران بهت توجه نمیکردن به جاش اذیتت میکردن و هیوجین شاهد رفتار و لحظاتی ازت بود که دیگران نمیتونستت به راحتی ببیننش....
وقتی که خجالت میکشیدی، وقتی که ناراحت بودی ولی سعی میکردی نشون ندی، وقتی که زیاد تو جمع های دوستانه شرکت نمیکردی و....
اون سعی میکرد کاری کنه کنارش آرامش داشته باشی و سعی میکرد بتونه خوب درکت کنه و تلاشاش نتیجه ی خیلی خوبی داشت، اولین کسی بود که یکی از راز های بزرگت رو که کسی نمیدونست رو شنید خودت مونده بودی الان پشیمون باشی از گفتن زارت یا بیخیال باشی، به هر حال اون کسی بود که بعد از گفتن حرفت احساس تنشی تو قلبت ایجاد نشد....
شما عاشق هم نبودید....ولی سعی میکردید با اینکه زیاد به هم نزدیک نیستید، مراقب هم باشید و باهم صمیمی تر شید و این باعث میشد بینتون آرامش و علاقه ای به وجود بیاد...
پایانننننن🎀🍭🍥(بد شده....؟)
(و اینکه ببخشید همش دارم از هیوجین مینویسم🥲)
- ۱۶.۹k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط