تکپارتی از فلیکس وقتی که تو
تکپارتی از فلیکس: (وقتی که تو...)
بیاید از اینجا شروع کنم که تو "ات" دختر بسیار بسیار احساسی و مهربونی بودی ولی! ساده و حواسپرت نبودی فقط مثل این آدمایی بودی که نمیتونستت به راحتی بگن "نه" و این تورو تو دردسر مینداخت...تو خودت یه دوست پسر داشتی که اسمش فلیکس بود و تو ۱۵ سالن بود اونم ۲۶ همه چیز عالیه عالی بود اما....تا جایی که تصمیم گرفتی به اسرار دختر عمت یه برنامه ای نصب کنی که کلی گروه چت داشت و میشه گفت میتونستی خودتو سرگرم کنی، به فلیکس چیزی نگفتی و دانلودش کردیو رفتی داخل یکی از گروه های چت که به نظرت خیلی بهتر و خوب بود، یه دو سه روزی گذشت که دیگه اون حس خوشحالی و خوشگذرونی رو نداشتی و متاسفانه حس خطر کرده بودی، روزای اولش کلی پسر بهت پیام میدادن و خب با ترس یا باهاشون صحبت میکردی یا بلاکشون میکردی ولی اینبار این پسر از گروه چت خودتون بود اونجا همه خیلی دوست داشتن(گروه چت مختلط بود)و همه باهات راحت بودن اما حتی ادمینت کرده بودن ولی ینفر از اون پسرا تورو فقط به چشم رفیق نمیدید، بلکه بیشتر از رفیق...دو سه باری بهت گفته بود و شمارتو میخواست ولی تو رد کردی و گفتی که خوشت نمیاد و خودت هم مونده بودی چرا هم ول نمیکنه قضیه و هم چرا خب نمیگی دوست پسر داری، ولی موضوع اینه میخواست حداقل همه چیتونو باهم ست کنید و خب تا اینجا مشکلی نبود ولی همش ازت عکس میخواست و تورو داشت اذیت میکرد...دوست نداشتی برنامه رو حذف کنی چون دلت براشون تنگ میشد حتی به یکی از دخترای اون گروه که باهاش صمیمی ای گفتی ولی نشد...و کامل روت نشد بگی و الان تنها کسی که میتونست کمکت کنه فقطو فقط فلیکس بود و فقط اون به ذهنت میرسید.
ات: اوفففف خدایا....خو من بگم ممکنه عصبی شه -کلافه
چند دقیقه با خودت کلنجار رفتی که تصمیم گرفتی یسری از دوستاتو اکانت برنامه ی دیگهشونو بگیری و برنامه رو حذف کنی اما احساس میکردی کارت احمقانهست...
ات: خدایا کمککککککک....اصن ولش کن میگم....
از اونجایی که سر کار بود بهش پیام دادی..
پیام:
ات: لیکسی...کی میای؟
.
.
.
تو فکر بودی که پیام داد...
پیام:
فلیکس: تازه حرکت کردم...چیشده؟چیزی میخوای؟
ات: اره...تورو...
فلیکس: چشم خوشگلم دارم میام...
ات: باشه...
فلیکس: 💋🫂
(یه ربع بعد)
صدای باز شدن در اومد و بلافاصله بغلش کردی...
فلیکس: سلام فداتشم
ات: خسته نباشییییییی...
فلیکس: سطحی بوسیدت- دیگه نیستم....
ات: لبخند-
ات: بریم شام بخورییممم؟
فلیکس: بریمممممم
(سر میز شام)
فلیکس: پس امروز همه چیز خوب بود نه؟
ات: اوهوم
فلیکس: اگر خواستی فردا بریم خرید...
ات: نمیدونم...هرچی خودت بخوای...
فلیکس: میخوای کلا فردا سر کار نرم؟
ات: بازم هرچی خودت بخوای.... -لبخند
فلیکس: داری چیزی مخفی میکنی نه؟
ات: نه نه نهههه -لبخند
فلیکس: لبخند و منتظر نگاهت میکرد-
ات: خب.... اره
فلیکس: میشنوم...
(براش توضیح دادی)
فلیکس: هعییییی....امان از تو که میزاری بگذره بعد تازه میای میگی
ات: بخدا دیگه اینکارو نمیکنمممممم...
فلیکس: امیدوارم....
ات: اومممم -مطلوم
فلیکس: باشه فداتشم....حالا.....با همون رفیق پسرت عادی رفتار کن...جوری که مثلا متوجه نشدی به بقیه هم چیزی نگو و برنامه هم حذف نکن...اگر اذیت شدی یا به من بگو یا اگر نمیخوای باهاش صحبت کن و راستشو بگو و مطمئن باش ناراحت نمیشه
ات: مطمئن؟
فلیکس: اوهوم -سرشو تکون داد
ات: هوففففف...نگرانیم رفت....ممنونم ازت
فلیکس: دستاتو گرفت- حالا چطوره بقیه وقتت برای من باشع؟
ات: حتما...باهم ظرفارو بشوریم؟
فلیکس: چرا که نه....
ات: لبخند- پس من کف میزنم....
فلیکس: بریم....
ات: بریمممم...
پایان...نمیدونم خوب شده یا نه....
دلم براشون خیلی تنگ شده...دوباره مدرسه ها داره میاد.......ایشالا شما حالتون خوب باشه🫂......
بیاید از اینجا شروع کنم که تو "ات" دختر بسیار بسیار احساسی و مهربونی بودی ولی! ساده و حواسپرت نبودی فقط مثل این آدمایی بودی که نمیتونستت به راحتی بگن "نه" و این تورو تو دردسر مینداخت...تو خودت یه دوست پسر داشتی که اسمش فلیکس بود و تو ۱۵ سالن بود اونم ۲۶ همه چیز عالیه عالی بود اما....تا جایی که تصمیم گرفتی به اسرار دختر عمت یه برنامه ای نصب کنی که کلی گروه چت داشت و میشه گفت میتونستی خودتو سرگرم کنی، به فلیکس چیزی نگفتی و دانلودش کردیو رفتی داخل یکی از گروه های چت که به نظرت خیلی بهتر و خوب بود، یه دو سه روزی گذشت که دیگه اون حس خوشحالی و خوشگذرونی رو نداشتی و متاسفانه حس خطر کرده بودی، روزای اولش کلی پسر بهت پیام میدادن و خب با ترس یا باهاشون صحبت میکردی یا بلاکشون میکردی ولی اینبار این پسر از گروه چت خودتون بود اونجا همه خیلی دوست داشتن(گروه چت مختلط بود)و همه باهات راحت بودن اما حتی ادمینت کرده بودن ولی ینفر از اون پسرا تورو فقط به چشم رفیق نمیدید، بلکه بیشتر از رفیق...دو سه باری بهت گفته بود و شمارتو میخواست ولی تو رد کردی و گفتی که خوشت نمیاد و خودت هم مونده بودی چرا هم ول نمیکنه قضیه و هم چرا خب نمیگی دوست پسر داری، ولی موضوع اینه میخواست حداقل همه چیتونو باهم ست کنید و خب تا اینجا مشکلی نبود ولی همش ازت عکس میخواست و تورو داشت اذیت میکرد...دوست نداشتی برنامه رو حذف کنی چون دلت براشون تنگ میشد حتی به یکی از دخترای اون گروه که باهاش صمیمی ای گفتی ولی نشد...و کامل روت نشد بگی و الان تنها کسی که میتونست کمکت کنه فقطو فقط فلیکس بود و فقط اون به ذهنت میرسید.
ات: اوفففف خدایا....خو من بگم ممکنه عصبی شه -کلافه
چند دقیقه با خودت کلنجار رفتی که تصمیم گرفتی یسری از دوستاتو اکانت برنامه ی دیگهشونو بگیری و برنامه رو حذف کنی اما احساس میکردی کارت احمقانهست...
ات: خدایا کمککککککک....اصن ولش کن میگم....
از اونجایی که سر کار بود بهش پیام دادی..
پیام:
ات: لیکسی...کی میای؟
.
.
.
تو فکر بودی که پیام داد...
پیام:
فلیکس: تازه حرکت کردم...چیشده؟چیزی میخوای؟
ات: اره...تورو...
فلیکس: چشم خوشگلم دارم میام...
ات: باشه...
فلیکس: 💋🫂
(یه ربع بعد)
صدای باز شدن در اومد و بلافاصله بغلش کردی...
فلیکس: سلام فداتشم
ات: خسته نباشییییییی...
فلیکس: سطحی بوسیدت- دیگه نیستم....
ات: لبخند-
ات: بریم شام بخورییممم؟
فلیکس: بریمممممم
(سر میز شام)
فلیکس: پس امروز همه چیز خوب بود نه؟
ات: اوهوم
فلیکس: اگر خواستی فردا بریم خرید...
ات: نمیدونم...هرچی خودت بخوای...
فلیکس: میخوای کلا فردا سر کار نرم؟
ات: بازم هرچی خودت بخوای.... -لبخند
فلیکس: داری چیزی مخفی میکنی نه؟
ات: نه نه نهههه -لبخند
فلیکس: لبخند و منتظر نگاهت میکرد-
ات: خب.... اره
فلیکس: میشنوم...
(براش توضیح دادی)
فلیکس: هعییییی....امان از تو که میزاری بگذره بعد تازه میای میگی
ات: بخدا دیگه اینکارو نمیکنمممممم...
فلیکس: امیدوارم....
ات: اومممم -مطلوم
فلیکس: باشه فداتشم....حالا.....با همون رفیق پسرت عادی رفتار کن...جوری که مثلا متوجه نشدی به بقیه هم چیزی نگو و برنامه هم حذف نکن...اگر اذیت شدی یا به من بگو یا اگر نمیخوای باهاش صحبت کن و راستشو بگو و مطمئن باش ناراحت نمیشه
ات: مطمئن؟
فلیکس: اوهوم -سرشو تکون داد
ات: هوففففف...نگرانیم رفت....ممنونم ازت
فلیکس: دستاتو گرفت- حالا چطوره بقیه وقتت برای من باشع؟
ات: حتما...باهم ظرفارو بشوریم؟
فلیکس: چرا که نه....
ات: لبخند- پس من کف میزنم....
فلیکس: بریم....
ات: بریمممم...
پایان...نمیدونم خوب شده یا نه....
دلم براشون خیلی تنگ شده...دوباره مدرسه ها داره میاد.......ایشالا شما حالتون خوب باشه🫂......
- ۱۵.۲k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط