{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقاغشتهبهخون

#عشق.اغشته.به.خون.🔪🩸

هارونا: خفه شوووووووو
با عصبانیت و نفرت به سانزو‌ خیره شد و غرید

هامیا از اینهمه عصبانیت خواهرش تعجب کرده بود... اون همیشه همینجوری بود یا ته باحال رفتارش با بقیه رو ندیده بود... به هر حال در همون حال هامیا سانزو رو با خودش از اتاق بیرون برد و ترجیح داد اجازه نده اون صحبت ادامه پیدا کنه.

ران: خب موش کوچولو گیر ما افتادی~~
ریندو: خب موش کوچولو سایزت چقدر؟
هارونا:عوضیییییاااااااا!

هامیا سریع در کشویی رو باز کرد:
و بعد گفت:
_کیفم رو جا گذاشتم
ریندو برگشت و بهش گفت :
_خب بیا و برش دار.
_انتظاراتتون زیادی بالاست... تا برام نیاریدش از اینجا نمیرم.

هارونا سر رو صندلی نشسته بود و لیوان چای رو گرفت و از یه جرعه خورد.
هارونا: حد خودتون بدونید سگ های بونتن هارونا: گمشو کیف خواهرمو بهش بده

ران خیلی خصمانه به هارونا چشم دوخت و گفت:
_این رو نباید از دختر مافیایی شنید که داخل دیت جرئت نوشیدنی خوردن رو نداره
بعد برگشت به سمت هامیا و گفت:
_اولش خودت میگی بهتره برید و بعد هم میگی از اینجا نمیری،دختر کوچولو اینکار ها بی فایده است. به هر حال هر کاری هم کرده باشی سانزو خیلی زود برمیگرده،اونوقته که قراره هفته دیگه از کرده ات پشیمون بشی..
_آرارادر مورد اون... فکر نکنم نیاز باشه نگرانش باشم... خب،(کمی مکث) قرار نیست حرف گوش کن باشید؟

هارونا: حرف گوش کن...منو خندون در آخر قرار دوتا سگ داشته باشم که بودن چون و چرا بهم میگن چشم
هارونا یه پوزخند مطمئن زد و هامیا منظورش رو در لحظه فهمید
هارونا: و در مورد نوشیدن یه خانم نجیب‌زاده هیچ وقت الکل نمی نوشه

ریندو از جا بلند میشه کیف هامیا رو بلند میکنه و میده دستش
_ران،بحث کردن با احمق ها بی فایده است،بزار فعلا هر طور دوست دارن رفتار کنن.
برای یه لحظه دست هامیا رو لمس میکنه ، برعکسِ رفتارش گرم بود ولی اون ماموریت دیگه ای داشت هیچ وقت فکر کردن به این چیزا رو نداشت.

هامیا انتظار داشت این بحث خیلی طول بکشه اما در کمال تعجب دید تموم شده... (دیگه خدا به همراهت هارونا من رفتم😂) اما خودش رو نباخت...
_به نظر تو یکم عاقل تری
باید برمی‌گشت پیش سانزو، به هر حال اون شرط رو برده بود، از اون اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست.

هارونا: آفرین سگ عزیزم
هارونا یه لبخند آروم و پر از تمسخر زد و یه پاش رو روی پای دیگه اش گذاشت

هارونا: خیلی خب چند سانت-
ریندو: یا خدا وحشی این چه حرفیه؟
ران:26 سانت-
ریندو:رانننننننننن!

کمی بعد از دیدگاه سانزو:
روی صندلی منتظرش نشسته بودم و پک های عمیقی به سیگارم می زدم، خب بیشتر تا دو دقیقه دیگه شرط رو میبازه... ،از اولشم شرط مسخره ای بود... که دیدم از دور داره پیداش میشه... و بعد یه صندلی بیرون کشید و نشست:
هامیا:خب،به نظر میاد باختی هاروچی!
سانزو:خیلی جرئت داری که با اسم کوچیکم صدام می کنی، فکر کنم تو هم خواهرت رو باختی.
هامیا: اون از پس خودش بر میاد مهم اینه که زیر پنج دقیقه مجبورشون کردم برام بیارنش.
سانزو:چقدر میخوای؟
هامیا: پول نمی خوام، ازش زیاد دارم.
سیگارم رو خاموش کردم و گفتم:می شنوم

از آن سو
هارونا: پس شما پدر مادر ندارید؟
ریندو: نه
هارونا: عجبببببببببب

یه دو ساعت بعد:
منتظر موندم تا سانزو در رو برام باز کنه و بعد رفتم داخل هر سه تاشون با تعجب نگاه می کردن:
_چیه؟ نگا داره؟

ران/ریندو:خواهرت چه منحرفه....
هارونا: زر می زنن

هامیا چشماش رو ریز کرد دستاش رو گذاشت رو میز و به خواهرش نگاه می کرد، اجازه نمیداد هارونا همه چیز رو خراب کنه:
_به نظر یه نفر داره حسادت میکنه

هارونا: به یه پشمک صورتی حسودی کنم؟
هارونا با یه نگاه سرد و جدی به هامیا نگاه کرد که یعنی داره راس میگه « آره جون عمت»
ران: عجبببببببببب تا همین دو دقیقه پیش داشت داد می زد عصبی بود حالا آدم شد
ریندو: چه مودی...
هارونا: همینی که هستتتتت

_باشه،هر چی تو بگی... وقت ملاقات تمومه بلند شو.
و بعد از جا بلند شد.

هارونا: لعنت بهش باید تو راه به چندتا قوطی آبجو بخرم
ران: که یه خانم نجیب‌زاده نمی خوره ها؟
هارونا: خفه شو اصلأ به تو چه
ریندو: فقد تا شب عروسی صبر کن اون موقع به تو چه رو نشون می‌دیم
هارونا: وای نه ترسیدم
با تمسخر میگه بعد دست هامیا رو می گیره و میرن بیرون


و تمام از همه سناریو ها دوتا پارت دادم
دیدگاه ها (۱)

خدای توبه👄💅🏻

کوکوی جذاب 🤣🤣

تا حالا آدم دیدید پارت بذار ولی موضوع پارت نه؟#عشق.آغشته.به....

بچه‌ها لباس هارونا اسلاید 2 هست و اینکه اون پارچه ای شبانه ن...

عشق آغشته به خون🔪🩸پارت4ویو هارونا:هارونا آهی از روی ناامیدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط