عشق آغشته به خون
عشق آغشته به خون🔪🩸
پارت7
ویو هارونا:
هارونا تمام روز رو با حال بد داشت کار می کرد و احساس خفگی می کرد بعد از انجام کار ها و میره بیرون و میاد اتاق هامیا میاد
هارونا:می تونم بیام داخل؟
در باز میشه
هامیا:بله؟
هارونا:اومدم در مورد قرارداد باهات حرف بزنم...
هامیا:پس بالاخره...
هامیا خودش رو پرت میکنه روی تخت
هامیا:بیا داخل
هارونا میاد داخل و کنار هامیا می شینه
هارونا: قرار فردا برای آشنا شدن با اونا بریم دیت
هامیا با حالت تمسخر شروع میکنه به حرف زدن.
هامیا:هاه،اونا؟به هیچ وجه نمی پذیرم،اونا اصلا کین؟
هارونا عکس سانزو بعد ران و ریندو رو نشون میده
هارونا:اولی عکس سانزو هست و دومی عکس شوهر هام هست
هامیل:صبر کن داری شوخی میکنی دیگه نه؟ من و این پسره؟مگه این...
هامیا ترجیح داد در مورد دیداری که با سانزو داشت حرفی نزنه پس ادامه داد..
هامیا: و منظورت از شوهرام دقیقا چیه؟
هارونا: قراره با دو نفر همزمان ازدواج کنم...
ویو هامیا:
هامیا با یه حالتی که انگار عقلش از دست رفته به خواهرش خیره شده بود و پلک میزد:
هامیا:ببینم عقلت سر جاشه؟ یا داری من رو دست میندازی هارو؟
هارونا: تصمیمش گرفته شده نمی تونم مخالفت کنم...
هامیا از جا بلند میشه و و رو به روی خواهرش می ایسته:
هامیا:چرا نمی تونی؟
دوباره لبش رو گاز میگیره و بعد خونش رو میخوره
هامیا:اما اگه تو مشکلی نداشته باشی پس منم مشکلی ندارم.کنارت میمونم،نمی خواد تو این قضیه تنها باشی
هارونا:ازت ممنونم... اما باید بگم تا یه هفته دیگه باید برای عروسی آماده بشیم
دیگه هیچ شوکی برای هامیا بیشتر از این نمی شد... فقط یک هفته دیگه،آخه چجوری؟چرا؟چرا اینقدر یهویی؟ولی تصمیم داشت عوض بشه،یه دختر قوی باشه،جلوی خواهرش هم همینطور:
هامیا:خیله خب پس نظرت چیه فردا صبح قبل از دیت بریم برای قرار لباس بخریم؟
هارونا: موافقم
پارت7
ویو هارونا:
هارونا تمام روز رو با حال بد داشت کار می کرد و احساس خفگی می کرد بعد از انجام کار ها و میره بیرون و میاد اتاق هامیا میاد
هارونا:می تونم بیام داخل؟
در باز میشه
هامیا:بله؟
هارونا:اومدم در مورد قرارداد باهات حرف بزنم...
هامیا:پس بالاخره...
هامیا خودش رو پرت میکنه روی تخت
هامیا:بیا داخل
هارونا میاد داخل و کنار هامیا می شینه
هارونا: قرار فردا برای آشنا شدن با اونا بریم دیت
هامیا با حالت تمسخر شروع میکنه به حرف زدن.
هامیا:هاه،اونا؟به هیچ وجه نمی پذیرم،اونا اصلا کین؟
هارونا عکس سانزو بعد ران و ریندو رو نشون میده
هارونا:اولی عکس سانزو هست و دومی عکس شوهر هام هست
هامیل:صبر کن داری شوخی میکنی دیگه نه؟ من و این پسره؟مگه این...
هامیا ترجیح داد در مورد دیداری که با سانزو داشت حرفی نزنه پس ادامه داد..
هامیا: و منظورت از شوهرام دقیقا چیه؟
هارونا: قراره با دو نفر همزمان ازدواج کنم...
ویو هامیا:
هامیا با یه حالتی که انگار عقلش از دست رفته به خواهرش خیره شده بود و پلک میزد:
هامیا:ببینم عقلت سر جاشه؟ یا داری من رو دست میندازی هارو؟
هارونا: تصمیمش گرفته شده نمی تونم مخالفت کنم...
هامیا از جا بلند میشه و و رو به روی خواهرش می ایسته:
هامیا:چرا نمی تونی؟
دوباره لبش رو گاز میگیره و بعد خونش رو میخوره
هامیا:اما اگه تو مشکلی نداشته باشی پس منم مشکلی ندارم.کنارت میمونم،نمی خواد تو این قضیه تنها باشی
هارونا:ازت ممنونم... اما باید بگم تا یه هفته دیگه باید برای عروسی آماده بشیم
دیگه هیچ شوکی برای هامیا بیشتر از این نمی شد... فقط یک هفته دیگه،آخه چجوری؟چرا؟چرا اینقدر یهویی؟ولی تصمیم داشت عوض بشه،یه دختر قوی باشه،جلوی خواهرش هم همینطور:
هامیا:خیله خب پس نظرت چیه فردا صبح قبل از دیت بریم برای قرار لباس بخریم؟
هارونا: موافقم
- ۵.۱k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط