🧁 پارت هفدهم | شبی که همهچیز تغییر کرد
🧁 پارت هفدهم | شبی که همهچیز تغییر کرد
جمعه شب...
هتل بزرگی که مراسم خیریه در آن برگزار میشد، با گلهای سفید، شمعهای کوچک و نورهای طلایی تزئین شده بود.
افراد زیادی از خیرین و داوطلبان شهر در مراسم حضور داشتند.
جنگکوک از چند دقیقه قبل رسیده بود، اما مدام به درِ ورودی نگاه میکرد.
تهیونگ با لبخند گفت:
ـ از وقتی اومدیم، بیشتر از صد بار به در نگاه کردی!
جنگکوک خندید.
ـ انقدر معلومه؟
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی!
در همان لحظه...
درِ سالن باز شد.
لیانا وارد شد.
لباس بلند کرمرنگی پوشیده بود که با گلدوزیهای ظریف تزئین شده بود. موهایش را به نرمی جمع کرده بود و آرایش ملایمش، لبخند زیبایش را دلنشینتر کرده بود.
چند نفر بیاختیار به سمت او برگشتند.
اما نگاه جنگکوک، از همان لحظه روی لیانا ماند.
برای چند ثانیه، حتی یادش رفت نفس بکشد.
لیانا که چشمش به او افتاد، آرام نزدیک شد.
ـ سلام...
جنگکوک بعد از چند لحظه سکوت، با لبخند گفت:
ـ سلام...
...فکر کنم امشب همهی ستارههای آسمون تصمیم گرفتن کنار تو بدرخشن.
گونههای لیانا از خجالت سرخ شد.
ـ ممنونم... تو هم خیلی شیک شدی.
---
مراسم با سخنرانی کوتاه و پخش ویدئویی از فعالیتهای مؤسسه آغاز شد.
در ویدئو، تصاویر زیادی از جشنهای خیریه، لبخند کودکان و... همکاری لیانا و جنگکوک دیده میشد.
با تمام شدن فیلم، صدای تشویق سالن بلند شد.
مجری روی صحنه آمد و گفت:
ـ امشب میخواهیم از دو نفری تقدیر کنیم که با مهربانیشان، الهامبخش هزاران نفر شدند.
خانم کیم لیانا...
و آقای جئون جنگکوک.
هر دو با تعجب به هم نگاه کردند.
وقتی روی صحنه رفتند، لوح تقدیر و یک تندیس کوچک به آنها اهدا شد.
مجری لبخند زد و گفت:
ـ مهربانی، وقتی کنار عشق به انسانها قرار بگیرد، معجزه میکند.
تشویق مهمانان، تمام سالن را پر کرد.
---
بعد از پایان مراسم، موسیقی آرامی در سالن پخش شد.
چند نفر مشغول رقص بودند.
جنگکوک نگاهی به لیانا کرد و با کمی تردید گفت:
ـ لیانا...
ـ جانم؟
ـ افتخار میدی این رقص رو با من باشی؟
لیانا لبخند گرمی زد و دستش را در دست او گذاشت.
ـ با کمال میل.
هر دو آرام به وسط سالن رفتند.
موسیقی ملایمی پخش میشد و آنها آهسته با ریتم آهنگ قدم برمیداشتند.
نه کسی حرفی میزد...
نه نیازی به حرف زدن بود.
جنگکوک آرام گفت:
ـ میدونی؟
ـ چی؟
ـ از روزی که وارد مؤسسه شدی... زندگیم قشنگتر شده.
لیانا نگاهش را از او نگرفت.
ـ زندگی منم از اون روز تغییر کرد.
لبخند هر دو، از هر جملهای زیباتر بود.
آن شب...
هنوز هیچ اعتراف مستقیمی بینشان رد و بدل نشد.
اما تمام کسانی که آنها را کنار هم میدیدند، مطمئن بودند که این دو نفر، دیر یا زود، قلبهایشان را به هم خواهند سپرد.
و شاید...
آن شب، عشق دیگر فقط در نگاهشان نبود...
بلکه در تمام لحظههایی که کنار هم میگذراندند، دیده میشد.
ادامه دارد...🧁⃢💍
جمعه شب...
هتل بزرگی که مراسم خیریه در آن برگزار میشد، با گلهای سفید، شمعهای کوچک و نورهای طلایی تزئین شده بود.
افراد زیادی از خیرین و داوطلبان شهر در مراسم حضور داشتند.
جنگکوک از چند دقیقه قبل رسیده بود، اما مدام به درِ ورودی نگاه میکرد.
تهیونگ با لبخند گفت:
ـ از وقتی اومدیم، بیشتر از صد بار به در نگاه کردی!
جنگکوک خندید.
ـ انقدر معلومه؟
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی!
در همان لحظه...
درِ سالن باز شد.
لیانا وارد شد.
لباس بلند کرمرنگی پوشیده بود که با گلدوزیهای ظریف تزئین شده بود. موهایش را به نرمی جمع کرده بود و آرایش ملایمش، لبخند زیبایش را دلنشینتر کرده بود.
چند نفر بیاختیار به سمت او برگشتند.
اما نگاه جنگکوک، از همان لحظه روی لیانا ماند.
برای چند ثانیه، حتی یادش رفت نفس بکشد.
لیانا که چشمش به او افتاد، آرام نزدیک شد.
ـ سلام...
جنگکوک بعد از چند لحظه سکوت، با لبخند گفت:
ـ سلام...
...فکر کنم امشب همهی ستارههای آسمون تصمیم گرفتن کنار تو بدرخشن.
گونههای لیانا از خجالت سرخ شد.
ـ ممنونم... تو هم خیلی شیک شدی.
---
مراسم با سخنرانی کوتاه و پخش ویدئویی از فعالیتهای مؤسسه آغاز شد.
در ویدئو، تصاویر زیادی از جشنهای خیریه، لبخند کودکان و... همکاری لیانا و جنگکوک دیده میشد.
با تمام شدن فیلم، صدای تشویق سالن بلند شد.
مجری روی صحنه آمد و گفت:
ـ امشب میخواهیم از دو نفری تقدیر کنیم که با مهربانیشان، الهامبخش هزاران نفر شدند.
خانم کیم لیانا...
و آقای جئون جنگکوک.
هر دو با تعجب به هم نگاه کردند.
وقتی روی صحنه رفتند، لوح تقدیر و یک تندیس کوچک به آنها اهدا شد.
مجری لبخند زد و گفت:
ـ مهربانی، وقتی کنار عشق به انسانها قرار بگیرد، معجزه میکند.
تشویق مهمانان، تمام سالن را پر کرد.
---
بعد از پایان مراسم، موسیقی آرامی در سالن پخش شد.
چند نفر مشغول رقص بودند.
جنگکوک نگاهی به لیانا کرد و با کمی تردید گفت:
ـ لیانا...
ـ جانم؟
ـ افتخار میدی این رقص رو با من باشی؟
لیانا لبخند گرمی زد و دستش را در دست او گذاشت.
ـ با کمال میل.
هر دو آرام به وسط سالن رفتند.
موسیقی ملایمی پخش میشد و آنها آهسته با ریتم آهنگ قدم برمیداشتند.
نه کسی حرفی میزد...
نه نیازی به حرف زدن بود.
جنگکوک آرام گفت:
ـ میدونی؟
ـ چی؟
ـ از روزی که وارد مؤسسه شدی... زندگیم قشنگتر شده.
لیانا نگاهش را از او نگرفت.
ـ زندگی منم از اون روز تغییر کرد.
لبخند هر دو، از هر جملهای زیباتر بود.
آن شب...
هنوز هیچ اعتراف مستقیمی بینشان رد و بدل نشد.
اما تمام کسانی که آنها را کنار هم میدیدند، مطمئن بودند که این دو نفر، دیر یا زود، قلبهایشان را به هم خواهند سپرد.
و شاید...
آن شب، عشق دیگر فقط در نگاهشان نبود...
بلکه در تمام لحظههایی که کنار هم میگذراندند، دیده میشد.
ادامه دارد...🧁⃢💍
- ۴۹۳
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط