{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت سی‌وپنجم | برای همیشه

🦢 پارت سی‌وپنجم | برای همیشه

یک سال بعد...

صدای موسیقی از سالن بزرگ عمارت می‌آمد.

همه‌چیز آماده بود.

گل‌های سفید، چراغ‌های کوچک و مهمان‌هایی که برای جشن آمده بودند.

لیانا جلوی آینه ایستاده بود و لباس عروسی‌اش را مرتب می‌کرد.

مادرش وارد اتاق شد.

— آماده‌ای؟

لیانا لبخند زد.

— فکر کنم.

مادرش او را در آغوش گرفت.

— خوشبخت بشی دخترم.

لیانا آرام گفت:

— هستم.


---

آن طرف سالن، جنگکوک کنار پنجره ایستاده بود.

کت‌وشلوار مشکی پوشیده بود و مدام ساعتش را نگاه می‌کرد.

یکی از دوستانش خندید.

— آروم باش، هنوز عروست فرار نکرده!

جنگکوک با لبخند گفت:

— می‌دونم.

اما نگاهش همچنان به در بود.

بالاخره موسیقی عوض شد.

همه برگشتند.

لیانا وارد سالن شد.

جنگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

تمام آن روزهای سخت، تهدیدها، دعواها و ترس‌ها از ذهنش گذشت.

دختری که روز اول حتی تحمل دیدنش را نداشت...

حالا داشت به سمتش می‌آمد.

لیانا روبه‌رویش ایستاد.

جنگکوک آرام گفت:

— خیلی زیبایی.

لیانا لبخند زد.

— تو هم بد نیستی.

جنگکوک خندید.

مراسم شروع شد.

وقتی نوبت به آن‌ها رسید، جنگکوک دست لیانا را گرفت.

— قول می‌دم دیگه هیچ‌کس برای زندگی‌مون تصمیم نگیره.

لیانا آرام جواب داد:

— چون این بار خودمون انتخابش کردیم.

حلقه‌ها دستشان قرار گرفت.

و صدای تشویق مهمان‌ها سالن را پر کرد.


---

بعد از مراسم، آن دو برای چند دقیقه از جمع فاصله گرفتند و به باغ رفتند.

لیانا به چراغ‌های کوچک خیره شد.

— باورم نمی‌شه.

جنگکوک پرسید:

— چی؟

— اینکه داستانمون از نفرت شروع شد و به اینجا رسید.

جنگکوک لبخند زد.

— من هنوزم فکر می‌کنم تو روز اول خیلی روی اعصابم بودی.

لیانا خندید.

— و تو هنوزم مغروری.

— احتمالاً.

دستش را گرفت.

— ولی یه چیز تغییر نکرده.

— چی؟

جنگکوک به چشم‌هایش نگاه کرد.

— من هر روز بیشتر دوستت دارم.

لیانا لبخند زد.

— منم.

آن دو کنار هم ایستادند و به آسمان نگاه کردند.

دیگر خبری از تهدیدها، دشمن‌ها و گذشته نبود.

فقط یک آینده‌ی تازه...

برای لیانا و جنگکوک.

و این بار، برای همیشه. 🦢💍

پایان
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
خب خبب اینم از پایان این یکی رماننننن . ممنونممم که تا اینجا بودیننننننننن . ممنونم که ازش حمایت کردیننننننن . 😭😭😭💍ساعت ۶ معرفی نامه ی رمان جدید گذاشته میشههه تو کامنتا بگسن که کوک رو بزارم یا ته؟؟
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای معرفی نامه :
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻
دیدگاه ها (۵۶)

🎭🖤 آخرین نقش 🖤🎭گاهی زندگی، ما را مجبور می‌کند نقشی را بازی ک...

🦢 پارت سی‌وچهارم | یک تصمیم برای همیشهچند روز از اعتراف جنگک...

🦢 پارت سی‌وسوم | آخرین حسابصبح روز بعد، همه‌چیز تغییر کرده ب...

🦢 پارت سوم | ساقدوش‌هاسه روز تا عروسی مانده بود.خانه پر از ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط