🦢 پارت سیوپنجم | برای همیشه
🦢 پارت سیوپنجم | برای همیشه
یک سال بعد...
صدای موسیقی از سالن بزرگ عمارت میآمد.
همهچیز آماده بود.
گلهای سفید، چراغهای کوچک و مهمانهایی که برای جشن آمده بودند.
لیانا جلوی آینه ایستاده بود و لباس عروسیاش را مرتب میکرد.
مادرش وارد اتاق شد.
— آمادهای؟
لیانا لبخند زد.
— فکر کنم.
مادرش او را در آغوش گرفت.
— خوشبخت بشی دخترم.
لیانا آرام گفت:
— هستم.
---
آن طرف سالن، جنگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود و مدام ساعتش را نگاه میکرد.
یکی از دوستانش خندید.
— آروم باش، هنوز عروست فرار نکرده!
جنگکوک با لبخند گفت:
— میدونم.
اما نگاهش همچنان به در بود.
بالاخره موسیقی عوض شد.
همه برگشتند.
لیانا وارد سالن شد.
جنگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
تمام آن روزهای سخت، تهدیدها، دعواها و ترسها از ذهنش گذشت.
دختری که روز اول حتی تحمل دیدنش را نداشت...
حالا داشت به سمتش میآمد.
لیانا روبهرویش ایستاد.
جنگکوک آرام گفت:
— خیلی زیبایی.
لیانا لبخند زد.
— تو هم بد نیستی.
جنگکوک خندید.
مراسم شروع شد.
وقتی نوبت به آنها رسید، جنگکوک دست لیانا را گرفت.
— قول میدم دیگه هیچکس برای زندگیمون تصمیم نگیره.
لیانا آرام جواب داد:
— چون این بار خودمون انتخابش کردیم.
حلقهها دستشان قرار گرفت.
و صدای تشویق مهمانها سالن را پر کرد.
---
بعد از مراسم، آن دو برای چند دقیقه از جمع فاصله گرفتند و به باغ رفتند.
لیانا به چراغهای کوچک خیره شد.
— باورم نمیشه.
جنگکوک پرسید:
— چی؟
— اینکه داستانمون از نفرت شروع شد و به اینجا رسید.
جنگکوک لبخند زد.
— من هنوزم فکر میکنم تو روز اول خیلی روی اعصابم بودی.
لیانا خندید.
— و تو هنوزم مغروری.
— احتمالاً.
دستش را گرفت.
— ولی یه چیز تغییر نکرده.
— چی؟
جنگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
— من هر روز بیشتر دوستت دارم.
لیانا لبخند زد.
— منم.
آن دو کنار هم ایستادند و به آسمان نگاه کردند.
دیگر خبری از تهدیدها، دشمنها و گذشته نبود.
فقط یک آیندهی تازه...
برای لیانا و جنگکوک.
و این بار، برای همیشه. 🦢💍
پایان
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
خب خبب اینم از پایان این یکی رماننننن . ممنونممم که تا اینجا بودیننننننننن . ممنونم که ازش حمایت کردیننننننن . 😭😭😭💍ساعت ۶ معرفی نامه ی رمان جدید گذاشته میشههه تو کامنتا بگسن که کوک رو بزارم یا ته؟؟
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای معرفی نامه :
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻
یک سال بعد...
صدای موسیقی از سالن بزرگ عمارت میآمد.
همهچیز آماده بود.
گلهای سفید، چراغهای کوچک و مهمانهایی که برای جشن آمده بودند.
لیانا جلوی آینه ایستاده بود و لباس عروسیاش را مرتب میکرد.
مادرش وارد اتاق شد.
— آمادهای؟
لیانا لبخند زد.
— فکر کنم.
مادرش او را در آغوش گرفت.
— خوشبخت بشی دخترم.
لیانا آرام گفت:
— هستم.
---
آن طرف سالن، جنگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود و مدام ساعتش را نگاه میکرد.
یکی از دوستانش خندید.
— آروم باش، هنوز عروست فرار نکرده!
جنگکوک با لبخند گفت:
— میدونم.
اما نگاهش همچنان به در بود.
بالاخره موسیقی عوض شد.
همه برگشتند.
لیانا وارد سالن شد.
جنگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
تمام آن روزهای سخت، تهدیدها، دعواها و ترسها از ذهنش گذشت.
دختری که روز اول حتی تحمل دیدنش را نداشت...
حالا داشت به سمتش میآمد.
لیانا روبهرویش ایستاد.
جنگکوک آرام گفت:
— خیلی زیبایی.
لیانا لبخند زد.
— تو هم بد نیستی.
جنگکوک خندید.
مراسم شروع شد.
وقتی نوبت به آنها رسید، جنگکوک دست لیانا را گرفت.
— قول میدم دیگه هیچکس برای زندگیمون تصمیم نگیره.
لیانا آرام جواب داد:
— چون این بار خودمون انتخابش کردیم.
حلقهها دستشان قرار گرفت.
و صدای تشویق مهمانها سالن را پر کرد.
---
بعد از مراسم، آن دو برای چند دقیقه از جمع فاصله گرفتند و به باغ رفتند.
لیانا به چراغهای کوچک خیره شد.
— باورم نمیشه.
جنگکوک پرسید:
— چی؟
— اینکه داستانمون از نفرت شروع شد و به اینجا رسید.
جنگکوک لبخند زد.
— من هنوزم فکر میکنم تو روز اول خیلی روی اعصابم بودی.
لیانا خندید.
— و تو هنوزم مغروری.
— احتمالاً.
دستش را گرفت.
— ولی یه چیز تغییر نکرده.
— چی؟
جنگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
— من هر روز بیشتر دوستت دارم.
لیانا لبخند زد.
— منم.
آن دو کنار هم ایستادند و به آسمان نگاه کردند.
دیگر خبری از تهدیدها، دشمنها و گذشته نبود.
فقط یک آیندهی تازه...
برای لیانا و جنگکوک.
و این بار، برای همیشه. 🦢💍
پایان
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
خب خبب اینم از پایان این یکی رماننننن . ممنونممم که تا اینجا بودیننننننننن . ممنونم که ازش حمایت کردیننننننن . 😭😭😭💍ساعت ۶ معرفی نامه ی رمان جدید گذاشته میشههه تو کامنتا بگسن که کوک رو بزارم یا ته؟؟
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای معرفی نامه :
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻
- ۷.۶k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط