^♤قانون خشونت♤^
^♤قانون خشونت♤^
...Part¹¹...
**[ادامهی همان شب — عمارت مین یوان]**
درِ دفتر پشت سرشان بسته شد.
پرانپریا چند قدم عقبتر از هیونوو راه میرفت و سکوتِ راهرو را زیر نظر داشت. عمارت در این ساعت عجیب آرام بود؛ آنقدر آرام که صدای قدمهایشان روی کفِ سنگی بیشتر از حد معمول به گوش میرسید.
هیونوو بدون اینکه برگردد گفت:
— «خسته شدی؟»
پرانپریا ابرو بالا انداخت.
— «از چی؟»
— «از این همه سؤال.»
پرانپریا پوزخند کوتاهی زد.
— «هنوز شروع نکردم.»
هیونوو ایستاد.
آرام برگشت و نگاهش کرد. همان لبخند همیشگی گوشهی لبش بود؛ لبخندی که نمیشد فهمید از روی خوشرویی است یا سرگرمی.
— «پس باید خودمو آماده کنم.»
پرانپریا دستهایش را روی هم گذاشت.
— «تو همیشه اینقدر مرموز حرف میزنی؟»
— «نه.»
— «پس کی اینطوری حرف میزنی؟»
هیونوو چند لحظه به او نگاه کرد.
— «وقتی طرف مقابلم زیادی کنجکاوه.»
پرانپریا خندید.
— «پس مشکل از منه؟»
— «نگفتم مشکل.»
دوباره راه افتاد.
— «گفتم جالبه.»
پرانپریا لحظهای به پشت سرش نگاه کرد.
**جالبه؟**
او هنوز نمیدانست هیونوو دقیقاً از چه چیزی حرف میزند؛ از سؤالهایش یا از خودش.
چند دقیقه بعد، هیونوو جلوی دری چوبی ایستاد.
— «اینجاست.»
پرانپریا به در نگاه کرد.
— «اتاق من؟»
— «تا وقتی خودت تصمیم نگیری جای دیگهای بخوای.»
کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد.
پرانپریا وارد شد.
اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، پنجرهی بزرگی بود که تمام دیوار روبهرو را گرفته بود. نورهای شهر از پشت شیشه دیده میشدند و اتاق را درخشش کمرنگی پوشانده بودند.
تخت، ساده و مرتب بود. یک میز چوبی کنار پنجره قرار داشت و روی آن یک چراغ مطالعه، تلفن و چند وسیلهی ارتباطی گذاشته شده بود.
همهچیز بیش از حد مرتب بود.
بیش از حد آماده.
پرانپریا به آرامی گفت:
— «شما از قبل میدونستید من میام؟»
هیونوو به چهارچوب در تکیه داد.
— «مین یوان معمولاً برای چیزهایی که براش مهمن، از قبل آماده میشه.»
پرانپریا نگاهش را روی اتاق چرخاند.
— «و اگه من نمیاومدم؟»
— «اونوقت این اتاق خالی میموند.»
— «همین؟»
هیونوو شانهای بالا انداخت.
— «شاید هم یکی دیگه جاش میاومد.»
پرانپریا چیزی نگفت.
روی میز، یک پوشهی باریک دید.
اسم خودش روی آن نوشته شده بود.
*PRANPRIYA RIANO*
دستش برای لحظهای روی پوشه ثابت ماند.
— «این چیه؟»
هیونوو نگاه کوتاهی به پوشه انداخت.
— «پروندهات.»
— «پروندهی من؟»
— «آره.»
پرانپریا پوشه را باز نکرد.
فقط نگاهش کرد.
— «چند وقته اینجا بوده؟»
هیونوو لبخند زد.
— «سؤال جالبی پرسیدی.»
پرانپریا سرش را بالا آورد.
— «جواب بده.»ادامه پارت ¹¹ رو تو کامنتا میزارم
...Part¹¹...
**[ادامهی همان شب — عمارت مین یوان]**
درِ دفتر پشت سرشان بسته شد.
پرانپریا چند قدم عقبتر از هیونوو راه میرفت و سکوتِ راهرو را زیر نظر داشت. عمارت در این ساعت عجیب آرام بود؛ آنقدر آرام که صدای قدمهایشان روی کفِ سنگی بیشتر از حد معمول به گوش میرسید.
هیونوو بدون اینکه برگردد گفت:
— «خسته شدی؟»
پرانپریا ابرو بالا انداخت.
— «از چی؟»
— «از این همه سؤال.»
پرانپریا پوزخند کوتاهی زد.
— «هنوز شروع نکردم.»
هیونوو ایستاد.
آرام برگشت و نگاهش کرد. همان لبخند همیشگی گوشهی لبش بود؛ لبخندی که نمیشد فهمید از روی خوشرویی است یا سرگرمی.
— «پس باید خودمو آماده کنم.»
پرانپریا دستهایش را روی هم گذاشت.
— «تو همیشه اینقدر مرموز حرف میزنی؟»
— «نه.»
— «پس کی اینطوری حرف میزنی؟»
هیونوو چند لحظه به او نگاه کرد.
— «وقتی طرف مقابلم زیادی کنجکاوه.»
پرانپریا خندید.
— «پس مشکل از منه؟»
— «نگفتم مشکل.»
دوباره راه افتاد.
— «گفتم جالبه.»
پرانپریا لحظهای به پشت سرش نگاه کرد.
**جالبه؟**
او هنوز نمیدانست هیونوو دقیقاً از چه چیزی حرف میزند؛ از سؤالهایش یا از خودش.
چند دقیقه بعد، هیونوو جلوی دری چوبی ایستاد.
— «اینجاست.»
پرانپریا به در نگاه کرد.
— «اتاق من؟»
— «تا وقتی خودت تصمیم نگیری جای دیگهای بخوای.»
کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد.
پرانپریا وارد شد.
اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، پنجرهی بزرگی بود که تمام دیوار روبهرو را گرفته بود. نورهای شهر از پشت شیشه دیده میشدند و اتاق را درخشش کمرنگی پوشانده بودند.
تخت، ساده و مرتب بود. یک میز چوبی کنار پنجره قرار داشت و روی آن یک چراغ مطالعه، تلفن و چند وسیلهی ارتباطی گذاشته شده بود.
همهچیز بیش از حد مرتب بود.
بیش از حد آماده.
پرانپریا به آرامی گفت:
— «شما از قبل میدونستید من میام؟»
هیونوو به چهارچوب در تکیه داد.
— «مین یوان معمولاً برای چیزهایی که براش مهمن، از قبل آماده میشه.»
پرانپریا نگاهش را روی اتاق چرخاند.
— «و اگه من نمیاومدم؟»
— «اونوقت این اتاق خالی میموند.»
— «همین؟»
هیونوو شانهای بالا انداخت.
— «شاید هم یکی دیگه جاش میاومد.»
پرانپریا چیزی نگفت.
روی میز، یک پوشهی باریک دید.
اسم خودش روی آن نوشته شده بود.
*PRANPRIYA RIANO*
دستش برای لحظهای روی پوشه ثابت ماند.
— «این چیه؟»
هیونوو نگاه کوتاهی به پوشه انداخت.
— «پروندهات.»
— «پروندهی من؟»
— «آره.»
پرانپریا پوشه را باز نکرد.
فقط نگاهش کرد.
— «چند وقته اینجا بوده؟»
هیونوو لبخند زد.
— «سؤال جالبی پرسیدی.»
پرانپریا سرش را بالا آورد.
— «جواب بده.»ادامه پارت ¹¹ رو تو کامنتا میزارم
- ۳۱۳
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط