{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به پرواز

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد.
به پرواز شک کرده بودم من.
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود.
با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود

احمد شاملو
دیدگاه ها (۱)

سورنا.آلبوم نگار

بی قرار تو ام وو در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم ح...

زیباترین حرفت را بگوشکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کنو هر...

صبوحی به پرواز از احمد شاملو شک کرده بودمبه هنگا...

با مریمی که می شکفت گفتم :«شوق دیدار خدایت هست؟»بی که به پاس...

*بسم اللّه* با مریمی که می شکفت گفتم شوق دیدار خدایت هست؟ ب...

به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه های ام از وبال بال خ...

پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه هایم از توان سنگین بال ...

¤¤¤¤¤به پرواز شک کرده بودم.....به هنگامی که شانه هایماز توان...

به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه هایم از توان سنگین ب...

به پروازشک کرده بودمبه هنگامی که شانه هایماز توان سنگین بالخ...

به پروازشک کرده بودمبه هنگامی که شانه هایماز توان سنگین بالخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط