{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با مریمی که می شکفت گفتم :

با مریمی که می شکفت گفتم :
«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خستگی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
هم چنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین سنگینی توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود ...
دیدگاه ها (۲)

تو همراه دست‌های من هستیکه می‌نویسدو همراه چشم‌های من هستیکه...

از آن مـن بـاش،ڪه به غیـر با تـو بُـودن دلـم آرزو نـدارد..❤

.ت❤ بی فاصله می خواهمت ؛ آنقدر که ...! ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁰ | اون مال منهسه روز گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط