با مریمی که می شکفت گفتم :
با مریمی که می شکفت گفتم :
«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خستگی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
هم چنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین سنگینی توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود ...
«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خستگی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
هم چنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین سنگینی توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود ...
- ۱.۴k
- ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط