چرا این قدر لوس بازی درمیارم؟
چرا این قدر لوس بازی درمیارم؟
ببینید...
آها! ته نگرانیتون تو مدرسه چیه؟
لابد یه امتحانه پایان ترمه که میشه به سادگی از ذهن پسردوم تلپات کرد نه؟
معلومه که نهههه!!!
مثلا شما یه آتاسا تو مدرستون دارین، بع این آتاسا خیلی مغروره!
بعد میگین: واییی حالا باید آتاسا رو تحمل کنم! واییی!
اگه این طوره، خوششش به حالتونه!ما که اینقدر خوش بخت نیستیم که آتاسا داشته باشیم! ما خیارچنبر داریم!
اونم نه خیارچنبر معمولی! خیارچنبر زشت کپک زده!
این خیار چنبره خیلییییی مغروره هااا خیلیییییی!
وای..انگار رسیدم مدرسه!
بکی رو از اون ته دیدم ! دادزدم:« سلام بکیییی!»
بکی منو دید و طرفم دوید و بقلم کرد!
بکی:« سلاممم آنیا چانننن!»
صدای مزخرفی آمد:« حالا شما دو تا چند قرنه هم دیگه رو ندیدید؟»
بکی گفت« فکر نمیکنم به تو مربوط باشه.»
پسر دوم جا خورد!
زیرلب گفت:« درسته. معلومه که زرزر های دوتا بچه مهدکودکی به من ربطی نداره!»
امیل و لوئن گفتن:« درسته دامیان ساما ! مهدکودکی ! عالی گفتید!»
بعدم بالاخره منت بر سر ما گذاشتند و گور*شو... نه ببخشید!
رفتند! بله...رفتند!
ببینید...
آها! ته نگرانیتون تو مدرسه چیه؟
لابد یه امتحانه پایان ترمه که میشه به سادگی از ذهن پسردوم تلپات کرد نه؟
معلومه که نهههه!!!
مثلا شما یه آتاسا تو مدرستون دارین، بع این آتاسا خیلی مغروره!
بعد میگین: واییی حالا باید آتاسا رو تحمل کنم! واییی!
اگه این طوره، خوششش به حالتونه!ما که اینقدر خوش بخت نیستیم که آتاسا داشته باشیم! ما خیارچنبر داریم!
اونم نه خیارچنبر معمولی! خیارچنبر زشت کپک زده!
این خیار چنبره خیلییییی مغروره هااا خیلیییییی!
وای..انگار رسیدم مدرسه!
بکی رو از اون ته دیدم ! دادزدم:« سلام بکیییی!»
بکی منو دید و طرفم دوید و بقلم کرد!
بکی:« سلاممم آنیا چانننن!»
صدای مزخرفی آمد:« حالا شما دو تا چند قرنه هم دیگه رو ندیدید؟»
بکی گفت« فکر نمیکنم به تو مربوط باشه.»
پسر دوم جا خورد!
زیرلب گفت:« درسته. معلومه که زرزر های دوتا بچه مهدکودکی به من ربطی نداره!»
امیل و لوئن گفتن:« درسته دامیان ساما ! مهدکودکی ! عالی گفتید!»
بعدم بالاخره منت بر سر ما گذاشتند و گور*شو... نه ببخشید!
رفتند! بله...رفتند!
- ۷۷
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط