{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر
تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین
به از این در تماشا که به روی من گشادی؟

تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبزی
نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟

ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی
ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن
نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم
که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی
دیدگاه ها (۹)

گُفْتَم رَها کُن جانِ مَن، گُفْتِی کِه آزَادِی مَگَر؟گُفْتَم...

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

یک دشت پر از گلهای سرخ عاشق تقدیم تو باد الهه عشق من

کنار تو فهمیدم عشق فقط یک حس نیست یک آرامش عمیقه...

تقدیم باعشق خدمتِ باسعادتِ زندگیم:🫂چراغ لاله روشن در حباب شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط