Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 9 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ Let the storm begin ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
جیرو یه نفس عمیق کشید.
دستاشو مشت کرد، انگار داشت خودش رو جمعوجور میکرد برای یه حملهی جدی.
با صدایی که تهش لرزش داشت گفت:
جیرو: باشه...ولی سعی کن لهم نکنی
بدون هیچ واکنشی، فقط گفتم:
_امیدوار باش فقط له بشی
آیزاوا با همون لحن خستهی همیشگی گفت:
«شروع کنید.»
جیرو اولین ضربه رو زد.
یه حرکت سریع، مستقیم، با تمام قدرتی که داشت.
خب،من تکون نخوردم.
انرژی کوسهم مثل یه لایهی نامرئی دورم پیچید و ضربه رو جذب کرد.
جیرو عقب کشید، نفسنفس میزد.
با تعجب گفت:
جیرو: تو حتی پلک نزدی...
_هنوز چهار دقیقه و سی ثانیه مونده، جیرو.
اون دوباره حمله کرد.
حرکاتش تندتر شدن، ولی بینظم.
من فقط دفاع میکردم.
نه یه قدم جلو و نه یه ضربه اضافه.
فقط نگاه و تحلیل.
از دور، صدای باکوگو بلند شد:
باکوگو: هی نورا! این نمایش مسخرهت کی تموم میشه؟! اگه واقعاً چیزی هستی، حمله کن دیگه!
این نمیخواد آدم بشه؟مرتیکه
بدون اینکه نگاش کنم، گفتم:
_نوبت توهم میرسه احمق...منتظر باش
سه دقیقه گذشته بود.
جیرو خسته شده بود، نفساش سنگین شده بودن.
ولی هنوز داشت تلاش میکرد.
و من...
من داشتم آماده میشدم.
_جیرو.
صدام آروم بود، ولی خشک.
_الان نوبت منه.
دستمو بالا بردم.
انرژی کوسهم مثل موجی تاریک دورم پیچید.
یه لحظه همهچی ساکت شد.
بعد...
بوم.
نه صدا و نه نور.
فقط یه فشار سنگین که جیرو رو عقب پرت کرد.
قبل از اینکه زمین بخوره، با انرژی کوسهم نگهش داشتم.
آروم رفتم سمتش.
خم شدم، بدون هیچ حالت خاصی توی صورتم گفتم:
_حرکاتت خوبه و لایق ترحمی.
با یه مکث گفتم
_ولی من برای چیز دیگهای ساخته شدم.
جیرو با صدایی ضعیف گفت:
جیرو: تو یه هیولایی...
یه مکث کرد.
_ولی از اون نوعی که آدم نمیتونه ازش چشم برداره.
بدون لبخند، فقط یه پوزخند سرد زدم.
_خوشحالم که توی گروه منی.
از دور، باکوگو داشت نگام میکرد.
چشماش برق داشتن.
نه از خشم.
از چیزی که نمیفهمید.
از چیزی که شاید...
میترسید ازش.
و من؟
من فقط ایستاده بودم.
بیحرکت.
بیاحساس.
مثل یه هشدار.
جیرو هنوز روی زمین بود.
یه جورایی انگار ذهنش داشت دنبال یه توضیح میگشت، ولی چیزی پیدا نمیکرد.
آیزاوا جلو اومد، یه نگاه به من انداخت، بعد به جیرو.
چیزی نگفت.
فقط انگار داشت یه چیزو تایید میکرد.
یه حقیقتی که همه حسش کرده بودن، ولی هنوز اسم نداشت.
برگشتم سمت صف و بچهها کنار رفتن.
نه از احترام،فکر میکنم از احتیاط.
میدوریا زیر لب گفت:
«من دارم میترسم»
باکوگو هنوز نگام میکرد.
چشماش دیگه پر از خشم نبود.یه چیزی بین ترس و رقابت.
یه چیزی که خودشم نمیفهمید.
رفتم کنار ایزاکی وایستادم.
اونم چیزی نگفت.
فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت و سریع چشمشو دزدید.
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 9 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ Let the storm begin ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
جیرو یه نفس عمیق کشید.
دستاشو مشت کرد، انگار داشت خودش رو جمعوجور میکرد برای یه حملهی جدی.
با صدایی که تهش لرزش داشت گفت:
جیرو: باشه...ولی سعی کن لهم نکنی
بدون هیچ واکنشی، فقط گفتم:
_امیدوار باش فقط له بشی
آیزاوا با همون لحن خستهی همیشگی گفت:
«شروع کنید.»
جیرو اولین ضربه رو زد.
یه حرکت سریع، مستقیم، با تمام قدرتی که داشت.
خب،من تکون نخوردم.
انرژی کوسهم مثل یه لایهی نامرئی دورم پیچید و ضربه رو جذب کرد.
جیرو عقب کشید، نفسنفس میزد.
با تعجب گفت:
جیرو: تو حتی پلک نزدی...
_هنوز چهار دقیقه و سی ثانیه مونده، جیرو.
اون دوباره حمله کرد.
حرکاتش تندتر شدن، ولی بینظم.
من فقط دفاع میکردم.
نه یه قدم جلو و نه یه ضربه اضافه.
فقط نگاه و تحلیل.
از دور، صدای باکوگو بلند شد:
باکوگو: هی نورا! این نمایش مسخرهت کی تموم میشه؟! اگه واقعاً چیزی هستی، حمله کن دیگه!
این نمیخواد آدم بشه؟مرتیکه
بدون اینکه نگاش کنم، گفتم:
_نوبت توهم میرسه احمق...منتظر باش
سه دقیقه گذشته بود.
جیرو خسته شده بود، نفساش سنگین شده بودن.
ولی هنوز داشت تلاش میکرد.
و من...
من داشتم آماده میشدم.
_جیرو.
صدام آروم بود، ولی خشک.
_الان نوبت منه.
دستمو بالا بردم.
انرژی کوسهم مثل موجی تاریک دورم پیچید.
یه لحظه همهچی ساکت شد.
بعد...
بوم.
نه صدا و نه نور.
فقط یه فشار سنگین که جیرو رو عقب پرت کرد.
قبل از اینکه زمین بخوره، با انرژی کوسهم نگهش داشتم.
آروم رفتم سمتش.
خم شدم، بدون هیچ حالت خاصی توی صورتم گفتم:
_حرکاتت خوبه و لایق ترحمی.
با یه مکث گفتم
_ولی من برای چیز دیگهای ساخته شدم.
جیرو با صدایی ضعیف گفت:
جیرو: تو یه هیولایی...
یه مکث کرد.
_ولی از اون نوعی که آدم نمیتونه ازش چشم برداره.
بدون لبخند، فقط یه پوزخند سرد زدم.
_خوشحالم که توی گروه منی.
از دور، باکوگو داشت نگام میکرد.
چشماش برق داشتن.
نه از خشم.
از چیزی که نمیفهمید.
از چیزی که شاید...
میترسید ازش.
و من؟
من فقط ایستاده بودم.
بیحرکت.
بیاحساس.
مثل یه هشدار.
جیرو هنوز روی زمین بود.
یه جورایی انگار ذهنش داشت دنبال یه توضیح میگشت، ولی چیزی پیدا نمیکرد.
آیزاوا جلو اومد، یه نگاه به من انداخت، بعد به جیرو.
چیزی نگفت.
فقط انگار داشت یه چیزو تایید میکرد.
یه حقیقتی که همه حسش کرده بودن، ولی هنوز اسم نداشت.
برگشتم سمت صف و بچهها کنار رفتن.
نه از احترام،فکر میکنم از احتیاط.
میدوریا زیر لب گفت:
«من دارم میترسم»
باکوگو هنوز نگام میکرد.
چشماش دیگه پر از خشم نبود.یه چیزی بین ترس و رقابت.
یه چیزی که خودشم نمیفهمید.
رفتم کنار ایزاکی وایستادم.
اونم چیزی نگفت.
فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت و سریع چشمشو دزدید.
- ۳.۱k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط